شروع فصل دوم..
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2
𝗽𝗮𝗿𝘁 ¹
ویو: آرا
صدای باران، آرام روی شیشه های کلاس می خورد𝄢
سه هفته از بسته شدن پرونده گذشته بود
سه هفته...
اما هیچ چیز مثل قبل نشده بود
نگاهم را از پنجره گرفتم و به دفتر روی میزم خیره شدم
هر بار که سعی می کردم روی درس تمرکز کنم، تصویر آن شب دوباره جلوی چشمم زنده میشد
صدای زنگ پایان کلاس مرا به خودم آورد
همه یکی یکی از کلاس بیرون رفتند
من آخرین نفری بودم که کیفم را برداشتم
همین که از در کلاس بیرون آمدم، صدایی آشنا شنیدم
جونگکوک:{آرا!}
برگشتم
جونگکوک چند قدم آن طرف تر ایستاده بود
با همان هودی مشکی همیشگی و کوله ای که همیشه فقط روی یک شانه اش می انداخت
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود
جونگکوک:{کلاس چطور بود؟}
لبخند کوتاهی زدم
آرا: {خوب بود... البته بیشترش حواسم جای دیگه بود}
جونگکوک سرش رو به صورتم نزدیک کرد
جونگکوک:{نکنه داشتی به من فکر میکردی؟}
آرا لبخند مسخره ای زد گفت
آرا:{چی نه تو همیشه کنارمی باید رئییس بازیات تحمل کنم آقا!}
جونگکوک چند لحظه مشکوک نگاه کرد گفت
جونگکوک: شوخی کردم.. درسته هممون بعد اون جریان بهم ریختیم..
چند لحظه سکوت بینمون افتاد
سکوتی که دیگر آزار دهنده نبود
فقط... آرام بود
در همین لحظه، صدای غرغر شکم من سکوت را شکست
با تعجب به شکمم نگاه کردم
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد...
و بعد برای اولین بار بعد از مدت ها خندید
خندهای کوتاه، اما واقعی
جونگکوک:{یعنی از صبح چیزی نخوردی؟}
صورتم از خجالت داغ شد
آرا:{قرار نبود اینجوری لو برم...}
جونگکوک با خندهی آرومی گفت:
جونگکوک:{بیا بریم کافه ی دانشگاه}
{آرا:{الان؟}
جونگکوک:{آره. اگر با معده ی خالی بری دنبال دردسر، مطمئنم قبل از پیدا کردن حقیقت از گرسنگی غش میکنی}
بیاختیار خندیدم
شاید برای اولین بار بعد از مدت ها...
از ته دل، و شایدم دلیل همه چیز جونگکوک باشه..
همراه هم به سمت کافه ی دانشگاه راه افتادیم
باران هنوز می بارید
باد خنکی از میان درخت ها رد میشد
همه چیز، برای چند دقیقه، عادی به نظر میرسید
اما...
وقتی از کنار تابلوی اعلانات رد شدیم، نگاهم روی یک برگه قفل شد
یک برگه ی سفید
بدون اسم
بدون امضا
ازون جا که فضول بودم نامه رو برداشتم و نگاه کردم
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
{اگر دنبال حقیقت هستید... ساعت ۹ امشب، آرشیو قدیمی دانشگاه}
نفسم بند آمد
جونگکوک هم برگه را دید
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتیم
بعد او آرام برگه را از روی تابلو جدا کرد
جونگکوک:{این کارِ یه دانشجو نیست...}
آرا:{یعنی... یکی از ما خبر داره؟}
جونگکوک نگاهش را به آسمان بارانی دوخت
بعد با صدایی آرام گفت:
جونگکوک:{نه..}
مکث کرد
نگاهش را به من برگرداند
جونگکوک:{فکر کنم... یکی منتظر ما بوده}
باران تندتر شد...
و من حس کردم، درست از همین لحظه، پروندهی دوم شروع شده است
:::
منتظر پارت جدید این فیک زیبامون و وارث خاکستر باشید الماس هام...💋
𝗽𝗮𝗿𝘁 ¹
ویو: آرا
صدای باران، آرام روی شیشه های کلاس می خورد𝄢
سه هفته از بسته شدن پرونده گذشته بود
سه هفته...
اما هیچ چیز مثل قبل نشده بود
نگاهم را از پنجره گرفتم و به دفتر روی میزم خیره شدم
هر بار که سعی می کردم روی درس تمرکز کنم، تصویر آن شب دوباره جلوی چشمم زنده میشد
صدای زنگ پایان کلاس مرا به خودم آورد
همه یکی یکی از کلاس بیرون رفتند
من آخرین نفری بودم که کیفم را برداشتم
همین که از در کلاس بیرون آمدم، صدایی آشنا شنیدم
جونگکوک:{آرا!}
برگشتم
جونگکوک چند قدم آن طرف تر ایستاده بود
با همان هودی مشکی همیشگی و کوله ای که همیشه فقط روی یک شانه اش می انداخت
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود
جونگکوک:{کلاس چطور بود؟}
لبخند کوتاهی زدم
آرا: {خوب بود... البته بیشترش حواسم جای دیگه بود}
جونگکوک سرش رو به صورتم نزدیک کرد
جونگکوک:{نکنه داشتی به من فکر میکردی؟}
آرا لبخند مسخره ای زد گفت
آرا:{چی نه تو همیشه کنارمی باید رئییس بازیات تحمل کنم آقا!}
جونگکوک چند لحظه مشکوک نگاه کرد گفت
جونگکوک: شوخی کردم.. درسته هممون بعد اون جریان بهم ریختیم..
چند لحظه سکوت بینمون افتاد
سکوتی که دیگر آزار دهنده نبود
فقط... آرام بود
در همین لحظه، صدای غرغر شکم من سکوت را شکست
با تعجب به شکمم نگاه کردم
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد...
و بعد برای اولین بار بعد از مدت ها خندید
خندهای کوتاه، اما واقعی
جونگکوک:{یعنی از صبح چیزی نخوردی؟}
صورتم از خجالت داغ شد
آرا:{قرار نبود اینجوری لو برم...}
جونگکوک با خندهی آرومی گفت:
جونگکوک:{بیا بریم کافه ی دانشگاه}
{آرا:{الان؟}
جونگکوک:{آره. اگر با معده ی خالی بری دنبال دردسر، مطمئنم قبل از پیدا کردن حقیقت از گرسنگی غش میکنی}
بیاختیار خندیدم
شاید برای اولین بار بعد از مدت ها...
از ته دل، و شایدم دلیل همه چیز جونگکوک باشه..
همراه هم به سمت کافه ی دانشگاه راه افتادیم
باران هنوز می بارید
باد خنکی از میان درخت ها رد میشد
همه چیز، برای چند دقیقه، عادی به نظر میرسید
اما...
وقتی از کنار تابلوی اعلانات رد شدیم، نگاهم روی یک برگه قفل شد
یک برگه ی سفید
بدون اسم
بدون امضا
ازون جا که فضول بودم نامه رو برداشتم و نگاه کردم
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
{اگر دنبال حقیقت هستید... ساعت ۹ امشب، آرشیو قدیمی دانشگاه}
نفسم بند آمد
جونگکوک هم برگه را دید
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتیم
بعد او آرام برگه را از روی تابلو جدا کرد
جونگکوک:{این کارِ یه دانشجو نیست...}
آرا:{یعنی... یکی از ما خبر داره؟}
جونگکوک نگاهش را به آسمان بارانی دوخت
بعد با صدایی آرام گفت:
جونگکوک:{نه..}
مکث کرد
نگاهش را به من برگرداند
جونگکوک:{فکر کنم... یکی منتظر ما بوده}
باران تندتر شد...
و من حس کردم، درست از همین لحظه، پروندهی دوم شروع شده است
:::
منتظر پارت جدید این فیک زیبامون و وارث خاکستر باشید الماس هام...💋
- ۵۶۲
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط