پرنسس ناخواسته
P۲۰
هر دو ایستاده و منتظرند عاقد مراسم را شروع کند.
دلم میخواهد از اینجا برم و او را نبینم.
اما چاره ای ندارم...
سینی را از مارتا میگیرم و خودم را مشغول پذیرائی میکنم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
«نه!»
همه متعجب میشوند.
صدای پچ پچ و حرف های مردم به گوش میرسد.
و نگاه های سنگینشان....
الیزابت با تعجب به من نگاه میکند.
در میان جمعیت چشمم به آلیس میخورد که او هم گیج شده است.
«این ازدواج، چیزی بود که پدرم میخواست.
اما از من نپرسید که من چی میخوام.
آیا اصلا به این ازدواج راضی ام؟
آیا کس دیگری را دوست ندارم؟»
به الیزابت نگاه میکنم.
«متاسفم پرنسس!»
تعظیم رسمی جلویش میکنم.
«شما واقعا فوق العاده هستید و
لیاقت بهترین ها رو دارید.
امیدوارم با کسی که واقعا لیاقت شما را داشته باشه آشنا بشید و ازدواج کنید.»
الیزابت با ناراحتی نگاهم میکند.
«میشه حداقل بهم بگید چرا و چه اشتباهی کردم که من رو نمیخواید؟»
«همانطور که گفتم شما فوق العاده هستید و هیچ اشتباهی نکردید.»
نگاهم به سوی آلیس میرود.
«مشکل اینجاست که دل من پیش کس دیگری است.
او پرنسس نیست اما...
برای من هم مانند پری زیبایی در وردلیاست.
کسی که زندگی ام رو عوض کرد.»
آلیس لبخند بر لب دارد.
مطمئنا با اینکه تحت تاثیر قرار گرفته بعدا برای اینکه این حرف ها را جلوی این همه آدم زدم سر به تنم نمیگذارد.
الیزابت هم تعظیمی مودبانه میکند.
«خوش به حال اون دختر خوش شانسی که شما دوستش دارید.
امیدوارم خوشبخت بشید.»
«ممنونم»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آلیس:
کنار آبشار نشسته و به منظره خیره شده ام که ویلیام کنارم مینشیند.
سیبی برمیدارد و گاز میزند.
«پادشاه سلستیا چی گفت؟»
«به من چیزی نگفت.
ولی خب بین دو کشور یکم شکرآب شده.»
«بهت که گفته بودم...»
«آلیس کافیه! انقدر سرزنش نکن.
یعنی تو اصلا خوش حال نیستی؟»
«من فقط نگران تو هستم.
نمیخوام پدرت ازت عصبانی باشه.»
«نگران من نباش.
و درضمن دیر یا زود وقتش بود که جلوی پدرم بایستم...»
💎👑
هر دو ایستاده و منتظرند عاقد مراسم را شروع کند.
دلم میخواهد از اینجا برم و او را نبینم.
اما چاره ای ندارم...
سینی را از مارتا میگیرم و خودم را مشغول پذیرائی میکنم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
«نه!»
همه متعجب میشوند.
صدای پچ پچ و حرف های مردم به گوش میرسد.
و نگاه های سنگینشان....
الیزابت با تعجب به من نگاه میکند.
در میان جمعیت چشمم به آلیس میخورد که او هم گیج شده است.
«این ازدواج، چیزی بود که پدرم میخواست.
اما از من نپرسید که من چی میخوام.
آیا اصلا به این ازدواج راضی ام؟
آیا کس دیگری را دوست ندارم؟»
به الیزابت نگاه میکنم.
«متاسفم پرنسس!»
تعظیم رسمی جلویش میکنم.
«شما واقعا فوق العاده هستید و
لیاقت بهترین ها رو دارید.
امیدوارم با کسی که واقعا لیاقت شما را داشته باشه آشنا بشید و ازدواج کنید.»
الیزابت با ناراحتی نگاهم میکند.
«میشه حداقل بهم بگید چرا و چه اشتباهی کردم که من رو نمیخواید؟»
«همانطور که گفتم شما فوق العاده هستید و هیچ اشتباهی نکردید.»
نگاهم به سوی آلیس میرود.
«مشکل اینجاست که دل من پیش کس دیگری است.
او پرنسس نیست اما...
برای من هم مانند پری زیبایی در وردلیاست.
کسی که زندگی ام رو عوض کرد.»
آلیس لبخند بر لب دارد.
مطمئنا با اینکه تحت تاثیر قرار گرفته بعدا برای اینکه این حرف ها را جلوی این همه آدم زدم سر به تنم نمیگذارد.
الیزابت هم تعظیمی مودبانه میکند.
«خوش به حال اون دختر خوش شانسی که شما دوستش دارید.
امیدوارم خوشبخت بشید.»
«ممنونم»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آلیس:
کنار آبشار نشسته و به منظره خیره شده ام که ویلیام کنارم مینشیند.
سیبی برمیدارد و گاز میزند.
«پادشاه سلستیا چی گفت؟»
«به من چیزی نگفت.
ولی خب بین دو کشور یکم شکرآب شده.»
«بهت که گفته بودم...»
«آلیس کافیه! انقدر سرزنش نکن.
یعنی تو اصلا خوش حال نیستی؟»
«من فقط نگران تو هستم.
نمیخوام پدرت ازت عصبانی باشه.»
«نگران من نباش.
و درضمن دیر یا زود وقتش بود که جلوی پدرم بایستم...»
💎👑
- ۷۳
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط