فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁷²
سرمو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم.
آروم پیشونیشو بوسیدم و سرمو روی بالش گذاشتم.
دستمو دورش حلقه کردم که اون خودشو توی بغلم جا داد.
ویو مینا
مثل یک پسربچه روبهروم خوابیده بود.
ولی دیگه باید بیدار میشد.
آروم انگشتمو روی صورتش میکشیدم. که چشامو باز کرد و عمیق بهم خیره شد.
+: شلام.*کیوت*
لبخند خرگوشی زد و لبامو بوسید.
_: صبحت بهخیر بیب.
روی تخت نشستم. اونم بلند شد و کلی بدنشو کشید.
_: پاشو بریم پایین چون باید آماده شیم بریم دکتر.
+: دکتر دیگه برای چی آخه!
_: داری میگی چند روزه اینطوری حالت بد میشه. فکر اینکه نکنه اتفاقی برات افتاده داره دیوونم میکنه ات.
+: کوکم! منو نگاه کن!....حالم خوبه عزیزدلم. چیزی نیست. فقط یهچیز عادیه که همیشه برام اتفاق میوفته.
_: اینکه چند روز حالت بد بشه چیز عادیه؟؟؟
+: نه...ولی اینکه دلیل قانع کنندهای داشته باشه چرا.
_: اونوقت دلیلش؟؟
بعد از کلی کلنجار با خودم با خجالت گفتمش.
+: من...و حتی مامانم.... اینطوریم که.. بعضی وقتا تاریخ عادتم...یهکوچولو بیشتر که عقب میوفته حالمون اینطوری میشه...
_: مثلا چند روز عقب افتاده؟؟
+: یه هفته عقب عادیه واسمون... ولی مثلا اگه ۱۰ رو بشه اینطوری میشیم تا اینکه خوب بشیم.
_: پس داری میگی عادیه؟
+: آرههه. من و هفت جدمم اینطوری بودیم.. نگران نباش.
چشماشو باز بسته کرد و بهم لبخند زد.
بعد از نیم ساعت ور رفتن با موهام رفتم پایین.
همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
به همه سلام کردم و کنار جونگکوک نشستم.
حواسم به همه بود. و برام این جالب تر بود که دیگه اون رابرت مدام بهم نگاه نمیکرد.
انگار میخواست چیزی رو بگه ولی تردید داشت.
حرفی که داشتم میردمو قطع کردم و ازش پرسیدم:
+: رز...چیزی اذیتت میکنه؟؟
×: خب... میدونی.. گفتنش سخته... راستش... راستش من...
+: تو چی؟؟؟
×: من حاملم.*خجالت*
+:*جیییغ*وای باورم نمیشه.
محکم بغلش کردم.
+: عزیزممممم....
ازش جدا شدم.
+: وای من قربون اون کوچولو برم! بگو ببینم چند ماهته؟
×: سه ماه و خوردهای.
سرمو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم.
آروم پیشونیشو بوسیدم و سرمو روی بالش گذاشتم.
دستمو دورش حلقه کردم که اون خودشو توی بغلم جا داد.
ویو مینا
مثل یک پسربچه روبهروم خوابیده بود.
ولی دیگه باید بیدار میشد.
آروم انگشتمو روی صورتش میکشیدم. که چشامو باز کرد و عمیق بهم خیره شد.
+: شلام.*کیوت*
لبخند خرگوشی زد و لبامو بوسید.
_: صبحت بهخیر بیب.
روی تخت نشستم. اونم بلند شد و کلی بدنشو کشید.
_: پاشو بریم پایین چون باید آماده شیم بریم دکتر.
+: دکتر دیگه برای چی آخه!
_: داری میگی چند روزه اینطوری حالت بد میشه. فکر اینکه نکنه اتفاقی برات افتاده داره دیوونم میکنه ات.
+: کوکم! منو نگاه کن!....حالم خوبه عزیزدلم. چیزی نیست. فقط یهچیز عادیه که همیشه برام اتفاق میوفته.
_: اینکه چند روز حالت بد بشه چیز عادیه؟؟؟
+: نه...ولی اینکه دلیل قانع کنندهای داشته باشه چرا.
_: اونوقت دلیلش؟؟
بعد از کلی کلنجار با خودم با خجالت گفتمش.
+: من...و حتی مامانم.... اینطوریم که.. بعضی وقتا تاریخ عادتم...یهکوچولو بیشتر که عقب میوفته حالمون اینطوری میشه...
_: مثلا چند روز عقب افتاده؟؟
+: یه هفته عقب عادیه واسمون... ولی مثلا اگه ۱۰ رو بشه اینطوری میشیم تا اینکه خوب بشیم.
_: پس داری میگی عادیه؟
+: آرههه. من و هفت جدمم اینطوری بودیم.. نگران نباش.
چشماشو باز بسته کرد و بهم لبخند زد.
بعد از نیم ساعت ور رفتن با موهام رفتم پایین.
همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
به همه سلام کردم و کنار جونگکوک نشستم.
حواسم به همه بود. و برام این جالب تر بود که دیگه اون رابرت مدام بهم نگاه نمیکرد.
انگار میخواست چیزی رو بگه ولی تردید داشت.
حرفی که داشتم میردمو قطع کردم و ازش پرسیدم:
+: رز...چیزی اذیتت میکنه؟؟
×: خب... میدونی.. گفتنش سخته... راستش... راستش من...
+: تو چی؟؟؟
×: من حاملم.*خجالت*
+:*جیییغ*وای باورم نمیشه.
محکم بغلش کردم.
+: عزیزممممم....
ازش جدا شدم.
+: وای من قربون اون کوچولو برم! بگو ببینم چند ماهته؟
×: سه ماه و خوردهای.
- ۱۰.۸k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط