جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت بیست و نه
《سه ماه بعد》
《از دید هیلی》
دقیقا سه ماه از روزی که منو و هری و هرماینی تو زمان سفر کردیم و کج منقار و پدرمو نجات دادیم میگذره.
تو این سه ماه زندگیم کاملا تغییر کرده مهمترین تغییر هم اینه که من دیگه توی یتیم خونه زندگی نمیکنم.
پدرم بعد از فرار توی ساختمان شماره۱۲ گیرمولد که خونه ی قدیمی خانوادگیش هست مستقر شد و یه هفته بعد من رو هم به این خونه آورد.
تو این مدت چیزای زیادی از پدرم، نوجونیش، نفرتش از خانواده اش...و غارتگران فهمیدم.
خیلی وقتا لوپین یعنی پدر خوانده ام میومد و بهمون سر میزد. دامبلدور هم رازدار خونه شده بود تا مبادا مامورای وزارتخانه بتونن بیان توی این خونه.
و صد البته که از طریق نامه با برادرخوانده ام هری و رون و هرماینی در ارتباطم.
توی همین فکرا بودم که یهو علامت مرگ خواری روی دستم شروع به سوزش کرد مثل همون سوزشی که وقتی دیوانهسازهارو دیدم شروع شد.(میدونم از بس توی رمان بهش اشاره نکردم خیلیاتون یادتون رفته پس برین یه بار دیگه معرفی نامه هیلی رو بخونین)
از شدت درد و سوزش چشمام پر اشک شد.
همون موقع سیریوس وارد اتاق شد.
《از دید سیریوس》
امشب شام پیتزا درست کرده بودم رفتم چند بار هیلی رو صدا کردم تا برای شام بیاد پایین اما جواب نداد فکر کردم نشنیده پس به اتاقش رفتم تا بهش بگم شما حاضره و دیدم که دستش روی علامت مرگ خواریشه و مشخص بود که از سوزش و درد اون علامت کوفتی چشماش پر اشک شده.
سریع رفتم پیشش نشستم و بغلش کردم.
《از دید هیلی》
وقتی پدرم وضعیتمو دید سریع اومد کنارم و بغلم کرد و گفت........
پارت بیست و نه
《سه ماه بعد》
《از دید هیلی》
دقیقا سه ماه از روزی که منو و هری و هرماینی تو زمان سفر کردیم و کج منقار و پدرمو نجات دادیم میگذره.
تو این سه ماه زندگیم کاملا تغییر کرده مهمترین تغییر هم اینه که من دیگه توی یتیم خونه زندگی نمیکنم.
پدرم بعد از فرار توی ساختمان شماره۱۲ گیرمولد که خونه ی قدیمی خانوادگیش هست مستقر شد و یه هفته بعد من رو هم به این خونه آورد.
تو این مدت چیزای زیادی از پدرم، نوجونیش، نفرتش از خانواده اش...و غارتگران فهمیدم.
خیلی وقتا لوپین یعنی پدر خوانده ام میومد و بهمون سر میزد. دامبلدور هم رازدار خونه شده بود تا مبادا مامورای وزارتخانه بتونن بیان توی این خونه.
و صد البته که از طریق نامه با برادرخوانده ام هری و رون و هرماینی در ارتباطم.
توی همین فکرا بودم که یهو علامت مرگ خواری روی دستم شروع به سوزش کرد مثل همون سوزشی که وقتی دیوانهسازهارو دیدم شروع شد.(میدونم از بس توی رمان بهش اشاره نکردم خیلیاتون یادتون رفته پس برین یه بار دیگه معرفی نامه هیلی رو بخونین)
از شدت درد و سوزش چشمام پر اشک شد.
همون موقع سیریوس وارد اتاق شد.
《از دید سیریوس》
امشب شام پیتزا درست کرده بودم رفتم چند بار هیلی رو صدا کردم تا برای شام بیاد پایین اما جواب نداد فکر کردم نشنیده پس به اتاقش رفتم تا بهش بگم شما حاضره و دیدم که دستش روی علامت مرگ خواریشه و مشخص بود که از سوزش و درد اون علامت کوفتی چشماش پر اشک شده.
سریع رفتم پیشش نشستم و بغلش کردم.
《از دید هیلی》
وقتی پدرم وضعیتمو دید سریع اومد کنارم و بغلم کرد و گفت........
- ۳.۳k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط