BTS

#دست_مو_بگیر♡
#ادامه_پارت_پنجم

جیسو با لحن شدت و دلهره گفت

جیسو- یوشی!

اما من کَله خر تر از اینا بودم. ادامه دادم

من- الان حالیت میکنم.

به سرعت دست مو توی دستش چنگ زدم و خودم و روش پرت کردم. طوری که اون پخش زمین و من روی سینه اش نشته بودم، یغه اش توی مشتم بود.
جوهیونگ، جیسو و یونگی میخواستن جلوی من و بگیرن و سوبین جیغ میکشید.
خیلی عصبی بودم. داشت راست راست تو چشم نگاه میکرد و تهدیدم میکرد.
خیلی سعی کردم به صورتش مشت نزنم و بجاش گفتم

من- دیدی هرکاری رو که بخوام و میتونم با زورگو ها بکنم! دفعه بعد با من در بیوفتی بد تر از این میشه.

خواستم بلند شم که خو یونگی از کمرم گرفت و زود تر بلندم کرد.

من- به من دست نزن. خودم بلند میشم

جونگکوکم از جاش بلند شد و میخواست چیزی بگه. اما من برای خرابتر نکردن اوضای، از اون محوطه خارج شدم و به سمت پله ها پایین رفتم.
همه پله ها رو با حرص گذرونم و تند تند راه میرفتم که به حیاط دانشگاه رسیدیم.

جیسو- یوشی، واستا، با تو ام

بهم نزدیک شد و شونه مو به سمت خودش کشید و ادامه داد

جیسو- واستا دیگه عه!
من- چیه؟ ها؟ چی میگی؟ ندیدی ری*دم توی زندگیم؟ ندیدی نتونستم جلوی خشمم و بگیرم؟!...

رو مو ازش گرفتم به سمت بقیه فریاد ادامه حرف و کشیدم

من- نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. بهش بگید من و عصبی نکنه. نمیتونننننم.

دو زانو روی زمین افتادم و حِق حِق گریه کردم. تو اون لحظه فکرای مردم به خاطر رفتارم مهم نبود. فقط میخواستم دوباره آرامش خودم و بدست بیارم، دوباره توی دانشگاه خودم باشم، نذارم بقیه بهم زور بگن.، نذارم بقیه خار و خفیفم کنن، تنها خواستم این بود، زیادیه؟!
دخترا جلوم خم شدن و شونه ها مو فشردن.

جوهیونگ- غصه نخور، ما پیشتیم.
من- چطور غصه نخورم وقتی بقیه دارن من و بخاطر اونا سرزنش میکنن و تیکه میندازن؟!
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#Roman#Dasta_mo_begir#Roman_Daste_mo_begir#yooshi
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#دست_مو_بگیر#رمان_دست_مو_بگیر#یوشی
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

۳ پارتی

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط