part1
روانی توpart1
ویو ا/ت
خسته شده بودم ازهمه چیز خسته شده بودم منو از همه چیز خسته کرده بودن البته بودن نه کرده بود هیچ وقت نفهمیدم از جونم چی می خواد یعنی واقعا ادم دیگه ای جز من نبود که بخواد بهش گیر بده درسته من اون روز خودم قبر خودم رو کندم اما نمیدونستم از هیچی خبر نداشتم حتی نمیدونستم که اون کیه
فلش بک به دو ماه پیش
امروز روزی بود که من از مدرسه ای که انتقال گرفتم بیام خیلی ازش تعریف میشد خیلی دوست داشتم این روز برسه و من وارد همچین دبیرستان موفقی بشم دلیل اینکه من از مدرسه ی قبلیم انتقال گرفتم این بود که اونجا قلدری شروع شده بود و بخاطر اینکه به من هم گیر ندن اومدم به مدرسه ای که هیچ گونه قلدری توش نیست(غافل از اینکه این مدرسه تحت خواندان هوانگ،لی،یانگ کنترل میشه و معلومه که قرار نیست کسی از قلدری های داخل مدرسه با خبر بشه و طی چند سال کسی جرعت نکرده اون ها رو فاش کنه و حتی اگه فاششون هم کنه با تمام دلایل و مدارک قرار نیست کسی باور کنه که کار اون ها بوده ایقدر این خانواده با شخصیت هست که کسی به کثافت کاری های اون ها باور نمیکنه(قصد توهین به کسی رو ندارم دقت کنید این فقط یه فیکه)
وارد دبیرستان شدم همه تو حال خودشون بودن رفتم دفتر مدیر و کلاسم رو ازش پرسیدم و وارد کلاس شدم با دوست های چند سالم هم همکلاسی شدم(همون کانگ وویی و هان سو ریو)
ا/ت:سلام من سونگ ا/ت هستم از اشنایی باهاتون خوشبختم
معلم:ممنون میتونی اونجا بشینی(مثلا یه جایی)
رفتم نشستم بعد تموم شدن کلاس رفتیم سالن غذا خوری و اونجا شروع کردیم به غذا خوردن که دیدم یه پسره خوشتیپ داره یه دختر رو اذیت میکنه و رفتم جلو و یه سیلی بهش زدم
و با همون سیلی زندگیم رو سیاه کردم
پایان فلش بک
اگه اون روز اون سیلی رو بهش نمیزدم زندگیم اینجوری نمیشد؟من واقعا دیگه خسته شدم منو عاشق خودش میکنه و بعد ازش متنفرم میکنه!هع عشق کدوم عشق همون عشقی که ذره ذره اش تبدیل شد به نفرت دیگه هیچ اثری از اون عشق به جا نمونده
ویو ا/ت
خسته شده بودم ازهمه چیز خسته شده بودم منو از همه چیز خسته کرده بودن البته بودن نه کرده بود هیچ وقت نفهمیدم از جونم چی می خواد یعنی واقعا ادم دیگه ای جز من نبود که بخواد بهش گیر بده درسته من اون روز خودم قبر خودم رو کندم اما نمیدونستم از هیچی خبر نداشتم حتی نمیدونستم که اون کیه
فلش بک به دو ماه پیش
امروز روزی بود که من از مدرسه ای که انتقال گرفتم بیام خیلی ازش تعریف میشد خیلی دوست داشتم این روز برسه و من وارد همچین دبیرستان موفقی بشم دلیل اینکه من از مدرسه ی قبلیم انتقال گرفتم این بود که اونجا قلدری شروع شده بود و بخاطر اینکه به من هم گیر ندن اومدم به مدرسه ای که هیچ گونه قلدری توش نیست(غافل از اینکه این مدرسه تحت خواندان هوانگ،لی،یانگ کنترل میشه و معلومه که قرار نیست کسی از قلدری های داخل مدرسه با خبر بشه و طی چند سال کسی جرعت نکرده اون ها رو فاش کنه و حتی اگه فاششون هم کنه با تمام دلایل و مدارک قرار نیست کسی باور کنه که کار اون ها بوده ایقدر این خانواده با شخصیت هست که کسی به کثافت کاری های اون ها باور نمیکنه(قصد توهین به کسی رو ندارم دقت کنید این فقط یه فیکه)
وارد دبیرستان شدم همه تو حال خودشون بودن رفتم دفتر مدیر و کلاسم رو ازش پرسیدم و وارد کلاس شدم با دوست های چند سالم هم همکلاسی شدم(همون کانگ وویی و هان سو ریو)
ا/ت:سلام من سونگ ا/ت هستم از اشنایی باهاتون خوشبختم
معلم:ممنون میتونی اونجا بشینی(مثلا یه جایی)
رفتم نشستم بعد تموم شدن کلاس رفتیم سالن غذا خوری و اونجا شروع کردیم به غذا خوردن که دیدم یه پسره خوشتیپ داره یه دختر رو اذیت میکنه و رفتم جلو و یه سیلی بهش زدم
و با همون سیلی زندگیم رو سیاه کردم
پایان فلش بک
اگه اون روز اون سیلی رو بهش نمیزدم زندگیم اینجوری نمیشد؟من واقعا دیگه خسته شدم منو عاشق خودش میکنه و بعد ازش متنفرم میکنه!هع عشق کدوم عشق همون عشقی که ذره ذره اش تبدیل شد به نفرت دیگه هیچ اثری از اون عشق به جا نمونده
- ۱۴.۳k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط