نویسنده جئون جانگ می

♗تک پارتی♝

هوا، گرمای سربی تابستان را به همراه داشت و مدرسه‌ی دخترانه‌ی دبیرستان، نفس‌نفس می‌زد. در میان این گرما، تهیونگ، قلدر مشهور مدرسه، با کتانی‌های چرمی‌اش و موهای ژولیده، مثل سایه ای تاریک در راهروها پرسه می‌زد. تسلط او بر بقیه‌ی دانش‌آموزان، مثل گلوله‌های یخ، در هوا می‌چرخید. هیچ‌کس جرات نمی‌کرد به او نگاه چالشی و خشکی بکند، جز یک نفر.

ات، دختری با موهایی مانند پرهای جغد و چشمانی عسلی که با تمام وجودش می‌درخشید، تازه به مدرسه آمده بود. نازکی قدم‌هایش، نرمی نگاه‌هایش و لبخند پنهانی‌اش، در این فضای خشن و سنگین، مثل شکوفه‌‌های گل‌های بهاری، عجیب می‌درخشید.

اولین روز ات در مدرسه، با چالش‌های متعددی همراه بود. تهیونگ، با لحنی تند و خشن، آنان را به هم می‌ریخت و طوری رفتار می‌کرد که هر کس بخواهد آن را بهانه کند تا از گروه جدا شود. ات اما، در مقابل این رفتارها، چنان آرام و سرسخت بود که هیچ‌کس جرات نگاه کردن به او را نداشت. تهیونگ، بدون آنکه بداند چرا، در وجودش دلیلی برای نگاه کردن به ات کشف شد.

او که همیشه به دنبال تسلط و قدرت بود، در مقابل این دختر آرام و پر انرژی، احساس ضعف کرد. کلمات تند و خشن او، به لطافت و نرمی تبدیل شدند، و ناله‌های بی‌پایان او، با صدای خندیدنِ آرام ات ترکیب شد.

آن روز، ات در گوشه‌ای از کتابخانه، با آرامش و تمرکز، مشغول مطالعه بود. تهیونگ، که نمی‌توانست به آن آرامش و تمرکزنزدیک شود، در پناه سایه‌‌ای دور، تردیدهایی را که به وجودش آمده بود، و هرگز به آنها فکر نکرده بود، به طور ناگهانی به ذهنش آمد.

او سعی کرد با خودش روراست باشد. این احساس، عجیب و تازه بود و از آن دست حس‌هایی بود که همیشه به دنبال تجربه آن بود اما به آن نمی‌رسید. او این حس را درک نکرده بود.

یک روز، تهیونگ، با دلسوزی، به ات کمک کرد تا کتاب‌هایش را به کتابخانه برساند. آرامش در وجودش، مثل شفابخش، حس لطیف و جدیدی در او ایجاد کرد. برای اولین بار، تهیونگ، از ترس به جای نگاه خشن، نگاه حمایت کننده و پنهانی به ات داشت.

ات متوجه نگاه‌های او شد، اما سعی کرد او را نادیده بگیرد. تهیونگ، خجالت‌زده، تمام تظاهر و خشونت خود را کنار گذاشت و در تلاش بود تا در نگاه ات، اعتماد به نفس خود را به دست آورد. اما در حقیقت، این عشق ممنوع، در مدرسه‌ی پر از دغدغه‌ها به کمال رسید و قلب‌ها به هم نزدیک‌تر شد.
دیدگاه ها (۱)

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط