پارت 9

(یک هفته بعد)
(ویو تهیون)
خب همه چیز آماده بود تا ما حمله رو آغاز کنیم
تهیون:به به آقای جیسونگ بلاخره ما شمارو دیدیم
جیسونگ:خب محموله رو تحویل بدید
تهیون:هیونجین بیا و محموله رو بده بهشون
هیونجین:چشم رئیس
(ویو بومگیو)
همینجوری با اسنایپر داشتم نگاهشون میکردم که یکنفر اسلحه گذاشت روی سرم
چرخیدم و دیدم یکی از افراد خودمونه
&(همون خیانت کاره):خب یا همین الا همراهم میای یا اینکه یه گلوله حرومت میکنم
بومگیو:ای عوضی...... اسلحه رو از روی سرم بکش
صدای تیر هوایی
&:خب دیدی تفنگم گلوله داره..... حالا بجنب
سریع گرفتمش و زدمش روی سقف کارخونه و از اونجایی که سقف شیشه ای بود سقف شکست و من و اون یارو داشتیم می افتیدیم پایین که من لبه ی
سقف رو گرفتم و اون هم پای منو
(ویو تهیون)
همینجوری که داشت محموله رو چک می‌کرد صدای شکستن شیشه اومد همه چرخیدیم و دیدیم که بومگیو و یکی از افراد ما لبه ی پشت بوم آویزونن
جیسونگ:فکر نمیکردی اینقدر باهوش باشم که یه جاسوس واسه ی خودم توی باندتون بگذارم؟
جیسونگ:اون اسنایپر جدیده رو بکشید
تهیون:هیونجین..... الا وقتشه
هیونجین:تیم 1 و2و3 حمله
همینجوری جنگ به پاشده بود حواسم به بومگیو بود که داشت توانش تموم میشد رفتم بیرون و با هلیکوپتر رفتم روی پشت بوم وقتی رسیدم بهش دیدم دست هاش خونی هست چون لبه ی سقف تیز بود سریع اون دستشو گرفتم و کشیدمش بالا و وقتی رسید بالا اون خیانت کار رو با یه گلوله کشتم وقتی به قیافه ی بومگیو نگاه کردم دیدم خیلی ترسیده...... یادم اومد هروقت بترسه حالش بد میشه...... داشتم فکر میکردم چیکار کنم که فهمیدم من هروقت حالم. بد میشد مامانم بغلم می‌کرد پس من هم بغلش کردم
سرشو گذاشت روی شونم و داشت گریه میکرد
بومگیو:ببخشید نمیخواستم اینطوری بشه
تهیون:هییس.... تقصیر تو نیست.... ما باید دقت میکردیم که یه جاسوس رو وارد باند نکنیم
محکم دستشو دورم حلقه کرد و شروع کرد به گریه کردن...... معلوم بود ترسیده بیشتر خودش رو جا کرد توی بغلم و کم کم آروم شد من هم آروم روی سرش دست میکشیدم تا آروم تر بشه
کمی که گذشت از خودم دورش کردم و گفتم:بیا بریم خونه باشه؟
بومگیو:مگه ماموریت تموم شد؟
تهیون:آره زدیم همشون رو کشتیم
بومگیو:ولی من نمیتونم راه برم
تهیون:چرا؟
بومگیو یه خراش بزرگ روی پای چپش نشون تهیون داد
تهیون:کی اینجوری شدی؟
بونگیو:قبل از اینکه بیاید منو تهدید کرد و با چاقو روی پام خراش گذاشت
تهیون:اشکال نداره بیا بریم من بلندت میکنم
بومگیو:نه رئیس... نیازی به این کار نیست
تهیون:مگه قرار نبو وقتی کسی نیست تهیون صدام کنی؟
بومگیو:بله تهیون
تهیون:حالا شد. و براید استایل بغلش کردم و بردمش پایین گذاشتمش توی ماشین و گفتم:صبر کن الا میام
باید انتقام بومگیو رو از جیسونگ عوضی میگرفتم
هیونجین:خب جیسونگ رئیس گفته خودش میخواد بکشتت
جیسونگ:هیونجین.... بیا به باند من..... حتما موفق میشی
هیونجین(با پوزخند):آره حتما..... دارم میبینم یارهات همشون مرده اند
تهیون:آفرین هیونجین
هیونجین:مرسی رئیس
تهیون:خب جیسونگ میخواستی عضو جدید باندمون رو بکشی؟
جیسونگ:غلت کردم
تهیون:دیگه دیره..... (صدای تفنگ)
هیونجین(توی ذهنش):رئیس هیچوقت برای کسی آدم نکشته بود.... نمیدونم چرا از وقتی بومگیو اومده تغییر کرده



سلام
ببخشید این دو روز چیزی ننوشتم
به دو دلیل اینکه نت نداشتم دوم اینکه ایده ای برای این پارت نداشتم
ولی خوب شد بعد از دوروز بالا پایین و سبک سنگین کردن متن شد این
حتما توی کامنت ها نظر بدید
دیدگاه ها (۱۵)

در دنیای من عشق بی معنی ست

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p37ویو راویچند دقیقه بعد...

شاهکاری به نام دروغ

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۲

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 3 | تو چرا برات مهمه؟!لوئیس لپ‌...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

dark life = ۳۷

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط