ترکم نکن
پارت دوم
از زبان آنجل=پیاده شدیم و رفتیم داخل پاساژ و شروع کردیم به گشتن لباسا ولی هیچکدوم به دلم نمینشست باید یه لباس پیدا میکردم برا شوشوییم دلبری میکردم...بعد چندساعت که لباس دلخواهم و پیدا نمیکردم با حرص داشتم همراه مینجی راه میرفتم که خوردم به یه پسر تق خوردم زمین سرم اوردم بالا که پسره رو ببینم دیدم ماسک زده و کلاه گذاشته با صدای قشنگی گفت
پسره:وایی متاسفم
آخ خدا صداش چقدر اشنا بود قشنگ و خفن وایییی یه چیز عالی بود...با پرویی و بیخیالی بلند شدم و همونطور که لباسم و میتکوندم به پسره گفتم
آنجل:نه اشکالی نداره من مقصر بودم والا برای کنسرت شوهرم لباس پیدا نمیکنم اعصابم خرابه فکر کن توی پاساژ به این بزرگی یه لباس نباشه برای کنسرت شوهرم بپوشم راستی شما کنسرت شوهرم یعنی چیز جئون جونگکوک میاین؟
با رفتن انگشت مینجی تو پهلوم دهنم بسته شد خیلی حرف زده بودم؟نه بابا اینکه کمش بود ولی خب به عنوان یه آدم رهگذر خیلی حرف زدم...سرم و کردم بالا تا ببینم پسره چه حالتی داره دیدم سرش پایینه ولی توی چشماش خنده موج میزد عه چشماش چقد آشناست واییی خدا خیلی آشناست یکم اون کلاهه لامصبتو بده بالا ببینمت خب ایکبیری...پسره بعد 30 ثانیه بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد و رفت پوکر فیس به رفتنش نگاه کردم و با همون حالت گفتم
آنجل:خیلی ممنونم ازش که اهمیت داد(پوکر فیس)
مینجی با حرص رو بهم کرد و گفت
مینجی:خدا لعنتت کنه الهی آنجل آبرومونو بردی(با حرص)
خیلی بیخیال شونه ای بالا پایین کردم و گفتم
آنجل:به من چه دلم پر بود(بیخیال)
مینجی:باید آبرومونو میبردی؟(با حرص)
آنجل:خا ایش فاز مادربزرگارو گرفته
مینجی:خدایا این چرا انقدر بچست؟(با حالت خسته ای)
خیلی پرو بدون هیچ توجه ای به مینجی که داره سر تا پای منو گُل میگیره به مسیرم ادامه دادم الکی مثلا داره ازم تعریف میکنه میگم گل میگیره وگرنه در اصل که داره گِل میگیره...همینطوری داشتم میچرخیدم که یهو چشمم خورد به یه پت شاپ و یه هاپو سفید پشمالو دیدم یه دل نه صد دل عاشق شدم با رفتم سمت در مغازه و به فروشنده گفتم هاپو رو اورد برام پایین با اون چشماش نگام میکرد با ذوق گفتم
آنجل:الهی مینجی برات بمیره چقد نازی تو هاپوی قشنگم..آقا این و میشه من ببرم؟
مرده که از کارای من خندش گرفته بود لا خنده گفت
مرده:بله خانم ببرینش (با خنده)
کارتم و در اوردم و گرفتم سمتش که گفت
مرده:مهمان من باشین
پوکر فیس نگاش کردم مگه غذا بود ولی خب اصرار نکردم دیگه بجاش با پرویی گفتم
آنجل:باشه خیلی ممنون
بعدش اون هاپو که ایشالا مینجی فداش بشه رو گرفتم تو بغلم و آوردمش بیرون مینجی تا منو هاپو رو دید چشماش چهارتا شد ...
از زبان آنجل=پیاده شدیم و رفتیم داخل پاساژ و شروع کردیم به گشتن لباسا ولی هیچکدوم به دلم نمینشست باید یه لباس پیدا میکردم برا شوشوییم دلبری میکردم...بعد چندساعت که لباس دلخواهم و پیدا نمیکردم با حرص داشتم همراه مینجی راه میرفتم که خوردم به یه پسر تق خوردم زمین سرم اوردم بالا که پسره رو ببینم دیدم ماسک زده و کلاه گذاشته با صدای قشنگی گفت
پسره:وایی متاسفم
آخ خدا صداش چقدر اشنا بود قشنگ و خفن وایییی یه چیز عالی بود...با پرویی و بیخیالی بلند شدم و همونطور که لباسم و میتکوندم به پسره گفتم
آنجل:نه اشکالی نداره من مقصر بودم والا برای کنسرت شوهرم لباس پیدا نمیکنم اعصابم خرابه فکر کن توی پاساژ به این بزرگی یه لباس نباشه برای کنسرت شوهرم بپوشم راستی شما کنسرت شوهرم یعنی چیز جئون جونگکوک میاین؟
با رفتن انگشت مینجی تو پهلوم دهنم بسته شد خیلی حرف زده بودم؟نه بابا اینکه کمش بود ولی خب به عنوان یه آدم رهگذر خیلی حرف زدم...سرم و کردم بالا تا ببینم پسره چه حالتی داره دیدم سرش پایینه ولی توی چشماش خنده موج میزد عه چشماش چقد آشناست واییی خدا خیلی آشناست یکم اون کلاهه لامصبتو بده بالا ببینمت خب ایکبیری...پسره بعد 30 ثانیه بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد و رفت پوکر فیس به رفتنش نگاه کردم و با همون حالت گفتم
آنجل:خیلی ممنونم ازش که اهمیت داد(پوکر فیس)
مینجی با حرص رو بهم کرد و گفت
مینجی:خدا لعنتت کنه الهی آنجل آبرومونو بردی(با حرص)
خیلی بیخیال شونه ای بالا پایین کردم و گفتم
آنجل:به من چه دلم پر بود(بیخیال)
مینجی:باید آبرومونو میبردی؟(با حرص)
آنجل:خا ایش فاز مادربزرگارو گرفته
مینجی:خدایا این چرا انقدر بچست؟(با حالت خسته ای)
خیلی پرو بدون هیچ توجه ای به مینجی که داره سر تا پای منو گُل میگیره به مسیرم ادامه دادم الکی مثلا داره ازم تعریف میکنه میگم گل میگیره وگرنه در اصل که داره گِل میگیره...همینطوری داشتم میچرخیدم که یهو چشمم خورد به یه پت شاپ و یه هاپو سفید پشمالو دیدم یه دل نه صد دل عاشق شدم با رفتم سمت در مغازه و به فروشنده گفتم هاپو رو اورد برام پایین با اون چشماش نگام میکرد با ذوق گفتم
آنجل:الهی مینجی برات بمیره چقد نازی تو هاپوی قشنگم..آقا این و میشه من ببرم؟
مرده که از کارای من خندش گرفته بود لا خنده گفت
مرده:بله خانم ببرینش (با خنده)
کارتم و در اوردم و گرفتم سمتش که گفت
مرده:مهمان من باشین
پوکر فیس نگاش کردم مگه غذا بود ولی خب اصرار نکردم دیگه بجاش با پرویی گفتم
آنجل:باشه خیلی ممنون
بعدش اون هاپو که ایشالا مینجی فداش بشه رو گرفتم تو بغلم و آوردمش بیرون مینجی تا منو هاپو رو دید چشماش چهارتا شد ...
- ۵.۸k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط