رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

پارت ۶۸


سوگل دستی به موهایش کشیده سپس درحالی که با نگاه آبیش به چشمان مشکی کایان چشم دوخته بود گفت:
-نمی‌خواد بابا من لباس دارم.
اما کایان دست بردار نبوده و او را به طبقه دوم برد تا برای مهمانی برایش پیراهن بخرد همه مغازه‌ها را زیر و رو کردند و هیچ یک از لباس‌ها مورد پسند کایان نشد درحال گشتن آخرین مغازه‌ها بودند که سوگل رو به کایان گفت:
- میشه بگی تو چطور لباسی رو می‌پسندی آخه؟ من باید بپسندم یا تو؟
کایان دستانش را از داخل جیبش بیرون آورد و درحالی که با دست به یقه خود اشاره می‌کرد گفت:
- Yakası çok açık olmamalı, uzun ve kolu az olmalı!
<<یقه‌اش زیاد باز نباشه، بلند هم باشه یه کوچولو آستین هم داشته باشه!>>
سوگل تنها از حرکات دستش متوجه حرفش شد و وقتی که متوجه شد لبخند پهنی روی صورتش نشست و گفت:
- این چیزهایی که تو میگی میشه مانتو! فکر نمی‌کنم اینجا موجود باشه، این‌طور لباس‌ها مال قرن حجره! الان کلاً لباس کوتاه با یقه باز و بدون آستین مده .
کایان درحالی که عقب- عقب راه می‌رفت گفت:
- Ama buldum
<<ولی من پیدا می‌کنم.>>
که همان موقع چشمش به پیراهن بلندی که به رنگ زرشکی بوده و یقه نسبتاً بسته‌ای داشت افتاد آستین حلقه‌ای بود اما کاملاً زیبا به نظر می‌رسید با ذوق به سمت مغازه رفته و گفت:
- işte burada
<<ایناهاش.>>
سوگل درحالی که به لباس چشم دوخته بود با دیدن دنباله بلندش لبخندی زد و گفت:
- من تا حالا از اینجور لباس‌ها نپوشیدم ولی واقعاً خوشگله.
کایان همان‌طور که به سینه منجوق دوزی شده لباس چشم دوخته بود گفت:
- Kolları olmamasına rağmen yakası onaylanmıştır
<<با اینکه آستین نداره اما یقه‌اش مورد تاییده بیا یه پرو بزن.>>
هر دو وارد مغازه شده و سوگل به سمت اتاق پرو رفت تا لباس را بپوشد پس از پوشیدن متوجه شد که لباس برای او گشاد بوده و کاملاً در تنش زار می‌زند کایان را صدا زده و گفت:
- این خیلی بزرگه ببین سایز کوچیکش هست؟
که متاسفانه سایز کوچک تمام شده بود هر دو با پشیمانی از مغازه خارج شده و چند مغازه آخر را نیز گشتند در آخر به انتخاب کایان یک پیراهن سفید رنگ با توری مشکی و طرح‌های گلی که رویش کار شده بود پیدا کردند خیلی زیبا به نظر می‌رسید، از کمر به پایین گشادتر بوده اما قد نسبتاً کوتاهی داشت.
هنوز هم کاملاً مورد تایید کایان نبود چون آستین‌هایش نیز حلقه‌ای بوده و خیلی تو چشم بود به هر حال پس از خریدن لباس به طبقه سوم رفته و دستبندی زیبا در خور شخصیت عمه خانم گرفته و با هم آنجا را ترک کردند سوگل درحالی که لباس را داخل کیسه در دست گرفته بود گفت:
- خیلی قشنگه مرسی.
کایان لبخند کج مخصوصش را روی لب نشانده و با خودشیرینی جواب داد:
- Lütfen, elbette, vücudunuzda güzeldi
<<خواهش می‌کنم البته که توی تن تو قشنگ شد.>>
خوب می‌توانست با جملاتی که به کار می‌برد دل یک نفر را به دست آورد.
سل عمیق لبخند زد و هر دو سوار ماشین شده و به سمت عمارت حرکت کردند از زمانی که وارد عمارت شده بودند سر و صدای خدمتکارها و خدمه به گوش می‌رسید همه در حال تدارک دیدن مهمانی فردا بودند.
آشپزهای ایتالیایی و فرانسوی از امروز برای آشپزی به عمارت آمده و مشغول شده بودند به دستور بکتاش چندین مدل غذا دسر و کیک‌های مخصوص در حال آماده شدن بود.
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 32هوا کم‌کم تاریک می‌شد و خیابون‌های...

شناسه : #24274نام : پیراهن بلند poloجنس : تریکو ژاکارد بافت ...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

قسمت بیست و پنج

سناریو

پارت ۴۷

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

only patient p6

{محکوم به لمس } part ۲۳ 杂交种 دست دراز کرد سمت موهای آرو تند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط