𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 32
هوا کمکم تاریک میشد و خیابونهای شهر شلوغتر شده بودند.
ویولت و هوسوک هنوز در حال قدم زدن بودند که صدای زنگ اسبها از پشت سرشان آمد.
هوسوک ناگهان ایستاد.
ـ ویولت، بیا این طرف.
دستش را گرفت و او را کمی کنار کشید.
یک کالسکه با سرعت از کنارشان رد شد.
ویولت با تعجب به هوسوک نگاه کرد.
ـ چیزی نشد که.
هوسوک جدی گفت:
ـ میدونم.
ـ پس چرا اینقدر جدی شدی؟
ـ چون ممکن بود اتفاقی بیفته.
ویولت چند لحظه ساکت ماند.
ـ تو همیشه اینقدر مراقب همه هستی؟
هوسوک جواب نداد.
فقط دوباره راه افتاد.
ویولت پشت سرش حرکت کرد، اما چند قدم بعد متوجه شد دست هوسوک هنوز دست او را گرفته.
آرام گفت:
ـ هوسوک...
هوسوک تازه متوجه شد.
دستش را رها کرد و گفت:
ـ حواسم نبود.
ویولت لبخند کوچکی زد.
ـ معلومه.
هوسوک اخم کرد.
ـ به چی میخندی؟
ـ هیچی.
چند دقیقه بعد به میدان اصلی برگشتند.
کایان را دیدند که منتظرشان ایستاده بود.
کایان با دیدن دستبند ویولت گفت:
ـ ظاهراً امروز خیلی خوش گذشته.
هوسوک سرد نگاهش کرد.
ـ فقط یه گردش معمولی بود.
کایان لبخند زد.
ـ من چیزی نگفتم.
ویولت خندید.
ـ ولش کن، کایان. خودش حساسه.
هوسوک زیر لب گفت:
ـ شما دوتا خیلی با هم هماهنگ شدین.
کایان خندید.
ـ شاید مشکل از توئه، نه ما.
هوسوک جوابش را نداد.
فقط به ویولت نگاه کوتاهی کرد و گفت:
ـ بریم. فردا صبح باید برگردیم.
ویولت کمی تعجب کرد.
ـ فردا؟
ـ آره. کارهای اینجا تموم شده.
ویولت به شهر نگاه کرد.
ـ حیف شد. تازه داشت بهم خوش میگذشت.
هوسوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ شاید یه وقت دیگه دوباره بیایم.
ویولت لبخند زد.
ـ با هم؟
هوسوک نگاهش کرد.
ـ اگه شرایط اجازه بده.
و بدون اینکه چیزی بیشتر بگوید، به سمت کالسکه رفت.
اما این بار خودش منتظر ماند تا ویولت کنارش برسد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 32
هوا کمکم تاریک میشد و خیابونهای شهر شلوغتر شده بودند.
ویولت و هوسوک هنوز در حال قدم زدن بودند که صدای زنگ اسبها از پشت سرشان آمد.
هوسوک ناگهان ایستاد.
ـ ویولت، بیا این طرف.
دستش را گرفت و او را کمی کنار کشید.
یک کالسکه با سرعت از کنارشان رد شد.
ویولت با تعجب به هوسوک نگاه کرد.
ـ چیزی نشد که.
هوسوک جدی گفت:
ـ میدونم.
ـ پس چرا اینقدر جدی شدی؟
ـ چون ممکن بود اتفاقی بیفته.
ویولت چند لحظه ساکت ماند.
ـ تو همیشه اینقدر مراقب همه هستی؟
هوسوک جواب نداد.
فقط دوباره راه افتاد.
ویولت پشت سرش حرکت کرد، اما چند قدم بعد متوجه شد دست هوسوک هنوز دست او را گرفته.
آرام گفت:
ـ هوسوک...
هوسوک تازه متوجه شد.
دستش را رها کرد و گفت:
ـ حواسم نبود.
ویولت لبخند کوچکی زد.
ـ معلومه.
هوسوک اخم کرد.
ـ به چی میخندی؟
ـ هیچی.
چند دقیقه بعد به میدان اصلی برگشتند.
کایان را دیدند که منتظرشان ایستاده بود.
کایان با دیدن دستبند ویولت گفت:
ـ ظاهراً امروز خیلی خوش گذشته.
هوسوک سرد نگاهش کرد.
ـ فقط یه گردش معمولی بود.
کایان لبخند زد.
ـ من چیزی نگفتم.
ویولت خندید.
ـ ولش کن، کایان. خودش حساسه.
هوسوک زیر لب گفت:
ـ شما دوتا خیلی با هم هماهنگ شدین.
کایان خندید.
ـ شاید مشکل از توئه، نه ما.
هوسوک جوابش را نداد.
فقط به ویولت نگاه کوتاهی کرد و گفت:
ـ بریم. فردا صبح باید برگردیم.
ویولت کمی تعجب کرد.
ـ فردا؟
ـ آره. کارهای اینجا تموم شده.
ویولت به شهر نگاه کرد.
ـ حیف شد. تازه داشت بهم خوش میگذشت.
هوسوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ شاید یه وقت دیگه دوباره بیایم.
ویولت لبخند زد.
ـ با هم؟
هوسوک نگاهش کرد.
ـ اگه شرایط اجازه بده.
و بدون اینکه چیزی بیشتر بگوید، به سمت کالسکه رفت.
اما این بار خودش منتظر ماند تا ویولت کنارش برسد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۲۸۱
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط