{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستمال کاغذی به اشک گفت:

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت.
دیدگاه ها (۱)

پشت این پنجره باران زده‎ وقتی صدای بوسه های باران را برزمین ...

کاش می‌دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقت...

خدایا به خاطر همین خوشی ها وخنده هایی که میدونم بی دلیل و کو...

ازدواج به اجبار)))پارت۷....هیونجین: ا.ن میدونستی ما برنده به...

پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدیشب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی ب...

dark life = 33

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

پارت ۳۱

به نام اوچه زیبا فرمود که «ابراز عشق به آن که به تو بی میل ا...

قفس سفید مخملی

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتادامه ی پارت قبلی.... اون سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط