ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۶۵
تا شب هیچ صدایی ازش در نیومد و بعد فقط صداي تلویزیون بود که همه جا رو پر کرده بود. کلافه خودمو روي تخت انداختم..
۱سال و ۲ ماه هر وقت اون خونه است بايد توي اين اتاق حبس بشم و هر وقت نیست تو خونه و وقتایی که با هم روبرو میشیم عین سگ به هم بپریم؟ افسردگی میگیرم میمیرم ..که هرچند تمايلي به ديدار و هم صحبتي باهاش نداشتم ولي خوب. اینکه اسمش زندگي نيست..
ذهنم اشفته بود.. یه هفته بهم فرصت داده بود با زندگي جديدم کنار بیام و بعد.. لرزون دست به گردنم کشیدم. ساعات کمي از دومین روز این ۷ روز طلايي مونده بود. ه روز. لرزي به تنم افتاد. بعدش باید چیکار کنم؟
من.. من نمیتونم.. اصلاً فك كردن بهش باعث میشه داغ کنم.
همینجوریش داریم همدیگه رو تیکه پاره میکنیم...اونوقت..
پوووف.. تا ساعت ۱۲ شب صداي تلویزیون و گاهي تلفن صحبت کردنش رو میشنیدم و بعد صداي ايفون. رفت جواب داد.
جیمین : -بله. اینجا چیکار میکنی؟ يعني كیه این وقت شب؟
فقط یه مهمون رو کم داریم تو این بساط. صداي تلويزيون کم شد و کلید رو چرخوند و قفل هاي در رو باز کرد. دقیق گوش دادم تا بفهمم کیه..
صداي زنونه پرنازي تو گوشم پیچید:جیمین ..
پوزخند زدم
جیمین : چه خبره تارا
دختري که فهمیدم اسمش تار است با خنده جانانه اي گفت
تارا : تو که هیچ خبری نمیگیري ببيني من زنده ام يا مرده گفتم یه سری بهت بزنم..یه خبري بگيرم.. جیمین کمي بهم ریخته گفت
جیمین : یه کم سرم شلوغه.. اره..داشت زن میگرفت و بعدشم داشتیم تو سر و میزدیم وقت نداشت. تارا با ناز گفت
تارا : تو همیشه سرت شلوغه اقاي ترينر..
دهن كجي کردم. باشه..تو خوبي.. عشوه تو ريختي.. حالا گمشو برو این نکبتم بخوابه.. گشنمه...
جیمین جدي گفت
جیمین : تارا فك نميكني یه خرده براي شب نشيني دير باشه؟
اهان همینه.. تارا با غیض گفت
تارا : عه.. لوس نشو..
جیمین : روز پرکاري داشتم..یه کم خسته ام...
اوه اره..خيلي پرکار.. تا تونسته پاچه منو گرفته خسته شده.. تارا گرفته گفت
تارا : فک کردم شاید شب بتونم بمونم..
ابرو بالا انداختم. هم به به... تارا تند گفت
تارا : تو اتاق مهمانت..
جیمین : نه.. یه خرده وسیله گذاشتم تو اتاق..
دندونامو به هم فشردم.. اره... یه دختر گذاشته تو اتاق
تارا : جیمین .. من فك كردم...
و غمزده گفت:فك كردم..شاید..
جیمین محکم گفت
جیمین : تارا..خداحافظ...
پارت ۶۵
تا شب هیچ صدایی ازش در نیومد و بعد فقط صداي تلویزیون بود که همه جا رو پر کرده بود. کلافه خودمو روي تخت انداختم..
۱سال و ۲ ماه هر وقت اون خونه است بايد توي اين اتاق حبس بشم و هر وقت نیست تو خونه و وقتایی که با هم روبرو میشیم عین سگ به هم بپریم؟ افسردگی میگیرم میمیرم ..که هرچند تمايلي به ديدار و هم صحبتي باهاش نداشتم ولي خوب. اینکه اسمش زندگي نيست..
ذهنم اشفته بود.. یه هفته بهم فرصت داده بود با زندگي جديدم کنار بیام و بعد.. لرزون دست به گردنم کشیدم. ساعات کمي از دومین روز این ۷ روز طلايي مونده بود. ه روز. لرزي به تنم افتاد. بعدش باید چیکار کنم؟
من.. من نمیتونم.. اصلاً فك كردن بهش باعث میشه داغ کنم.
همینجوریش داریم همدیگه رو تیکه پاره میکنیم...اونوقت..
پوووف.. تا ساعت ۱۲ شب صداي تلویزیون و گاهي تلفن صحبت کردنش رو میشنیدم و بعد صداي ايفون. رفت جواب داد.
جیمین : -بله. اینجا چیکار میکنی؟ يعني كیه این وقت شب؟
فقط یه مهمون رو کم داریم تو این بساط. صداي تلويزيون کم شد و کلید رو چرخوند و قفل هاي در رو باز کرد. دقیق گوش دادم تا بفهمم کیه..
صداي زنونه پرنازي تو گوشم پیچید:جیمین ..
پوزخند زدم
جیمین : چه خبره تارا
دختري که فهمیدم اسمش تار است با خنده جانانه اي گفت
تارا : تو که هیچ خبری نمیگیري ببيني من زنده ام يا مرده گفتم یه سری بهت بزنم..یه خبري بگيرم.. جیمین کمي بهم ریخته گفت
جیمین : یه کم سرم شلوغه.. اره..داشت زن میگرفت و بعدشم داشتیم تو سر و میزدیم وقت نداشت. تارا با ناز گفت
تارا : تو همیشه سرت شلوغه اقاي ترينر..
دهن كجي کردم. باشه..تو خوبي.. عشوه تو ريختي.. حالا گمشو برو این نکبتم بخوابه.. گشنمه...
جیمین جدي گفت
جیمین : تارا فك نميكني یه خرده براي شب نشيني دير باشه؟
اهان همینه.. تارا با غیض گفت
تارا : عه.. لوس نشو..
جیمین : روز پرکاري داشتم..یه کم خسته ام...
اوه اره..خيلي پرکار.. تا تونسته پاچه منو گرفته خسته شده.. تارا گرفته گفت
تارا : فک کردم شاید شب بتونم بمونم..
ابرو بالا انداختم. هم به به... تارا تند گفت
تارا : تو اتاق مهمانت..
جیمین : نه.. یه خرده وسیله گذاشتم تو اتاق..
دندونامو به هم فشردم.. اره... یه دختر گذاشته تو اتاق
تارا : جیمین .. من فك كردم...
و غمزده گفت:فك كردم..شاید..
جیمین محکم گفت
جیمین : تارا..خداحافظ...
- ۱۵.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط