⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p53
صبح روز بعد...
نینا از اتاق بیرون اومد.
از دیشب تا حالا، حرفهای جیمین یه لحظه هم از ذهنش بیرون نرفته بود.
نه جوابش رو گرفته بود...
نه تونسته بود فراموشش کنه.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
«بیدار شدی؟»
برگشت.
جیمین بود.
این بار نه وسط یه دعوا.
نه جلوی اعضای شورا.
فقط خودش.
چند لحظه به هم نگاه کردن.
«فکر نمیکردم دوباره خودت بیای.»
«باید یه چیزی نشونت بدم.»
نینا با شک نگاهش کرد.
«اگه نخوام بیام چی؟»
جیمین شونهای بالا انداخت.
«اون وقت خودت از جواب بعضی سؤالهات فرار کردی.»
...
چند دقیقه بعد، هر دو کنار هم توی یکی از راهروهای قدیمی قلعه راه میرفتن.
نه کسی حرف میزد...
نه عجلهای بود.
نینا بالاخره سکوت رو شکست.
«از همون روز اول میتونستی اینقدر عادی حرف بزنی.»
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«از همون روز اول، تو هم میتونستی اینقدر آروم سؤال بپرسی.»
نینا پوزخندی زد.
«منو از خونم دزدیدی، انتظار داشتی مؤدب باشم؟»
گوشهی لب جیمین خیلی کم تکون خورد.
اونقدر کم که حتی معلوم نبود لبخنده یا نه.
«نه.»
«پس خوبه حداقل توی یه چیز با هم توافق داریم.»
چند قدم دیگه رفتن.
نینا آروم گفت:
«یه چیزی بگم؟»
«بگو.»
«هر روز که اینجام... کمتر ازت میترسم.»
جیمین چیزی نگفت.
«ولی هنوز ازت عصبانیام.»
این بار جیمین جواب داد:
«اگه جای تو بودم... منم بودم.»
نینا همونجا ایستاد.
اخم کرد.
«بالاخره یه جمله گفتی که واقعی بود.»
جیمین هم ایستاد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«از این به بعد... هر سؤالی داشته باشی، اگه جوابش امنیتت رو به خطر نندازه، خودم جواب میدم.»
نینا با تردید پرسید:
p53
صبح روز بعد...
نینا از اتاق بیرون اومد.
از دیشب تا حالا، حرفهای جیمین یه لحظه هم از ذهنش بیرون نرفته بود.
نه جوابش رو گرفته بود...
نه تونسته بود فراموشش کنه.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
«بیدار شدی؟»
برگشت.
جیمین بود.
این بار نه وسط یه دعوا.
نه جلوی اعضای شورا.
فقط خودش.
چند لحظه به هم نگاه کردن.
«فکر نمیکردم دوباره خودت بیای.»
«باید یه چیزی نشونت بدم.»
نینا با شک نگاهش کرد.
«اگه نخوام بیام چی؟»
جیمین شونهای بالا انداخت.
«اون وقت خودت از جواب بعضی سؤالهات فرار کردی.»
...
چند دقیقه بعد، هر دو کنار هم توی یکی از راهروهای قدیمی قلعه راه میرفتن.
نه کسی حرف میزد...
نه عجلهای بود.
نینا بالاخره سکوت رو شکست.
«از همون روز اول میتونستی اینقدر عادی حرف بزنی.»
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«از همون روز اول، تو هم میتونستی اینقدر آروم سؤال بپرسی.»
نینا پوزخندی زد.
«منو از خونم دزدیدی، انتظار داشتی مؤدب باشم؟»
گوشهی لب جیمین خیلی کم تکون خورد.
اونقدر کم که حتی معلوم نبود لبخنده یا نه.
«نه.»
«پس خوبه حداقل توی یه چیز با هم توافق داریم.»
چند قدم دیگه رفتن.
نینا آروم گفت:
«یه چیزی بگم؟»
«بگو.»
«هر روز که اینجام... کمتر ازت میترسم.»
جیمین چیزی نگفت.
«ولی هنوز ازت عصبانیام.»
این بار جیمین جواب داد:
«اگه جای تو بودم... منم بودم.»
نینا همونجا ایستاد.
اخم کرد.
«بالاخره یه جمله گفتی که واقعی بود.»
جیمین هم ایستاد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«از این به بعد... هر سؤالی داشته باشی، اگه جوابش امنیتت رو به خطر نندازه، خودم جواب میدم.»
نینا با تردید پرسید:
- ۵۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط