.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۳۴۵→
باخنده گفت:خیلی دیوونه ای دیانا!...
تصویر چهره غمگین اما خندون ارسلان پشت پرده اشکم تار بود...از پست همون پرده تار خیره شده بودم به ارسلان...
با لحنی پربغض و غمگین،زیر لب گفتم:قول بده دیگه اشک نریزی...باشه؟!
با این حرفم خنده ارسلان قطع شد...
صدای گیراش با لحن مهربونی همراه شد:
- اگه اشک بریزم که توام گریه می کنی!...من غلط بکنم بخوام اشک دیانا خانوم ودربیارم!...چشم!به خاطر تو،دیگه خبری از اشک نیست!
لبخندی روی لبم نشست...
بلاخره بعداز اون همه اشک،صورتم رنگ یه لبخندو به خودش دید!
دستی به چشمای اشکیم کشیدم تا بتونم چهره ارسلان وواضح تر ببینم...
لبخند مهربونی روی لبش نشسته بود...نگاهم که به لبخند روی لبش افتاد،لبخندم پررنگ تر شد.
بی اختیار نگاهم و از لبخند ارسلان گرفتم وخیره شدم به آسمون تیره...نگاهم تو آسمون چرخید وروی ماه ثابت موند.
خوشحال بودم...خیلی خوشحال.
توی دلم گفتم:
- دیدی بلاخره ارسلان بامنم درد ودل کرد؟!
*********************
کلید وانداختم تو قفل ودرو بازکردم...وارد خونه شدم ودروباپام بستم.به سمت اتاق رفتم...
وارد اتاق که شدم،کیفم و پرت کردم رو زمین.حتی به خودم زحمت ندادم بلندش کنم وبذارمش روی تخت!
مانتو وشالم روهم درآوردم و شوتشون کردم روی تخت.لباس راحتی پوشیدم وبه هال برگشتم.
بی معطی روی مبل سه نفره ولو شدم!...
از خونه نیکا برگشته بودم...امروز بعداز دانشگاه نیکا به زور من وبرداشت برد خونه خودش! البته همچین به زورِ به زورم نبودا...اری بیچاره فقط یه تعارف کوچولو زد ولی من عین سیریش چسبیدم بهش ورفتم خونه اش!از امروز صبح عزا گرفته بودم ناهار چی درست کنم و بخورم که خدارو شکر این گره هم به لطف نیکو جون باز شد ومن شدم مهمون نیکا...البته یه مهمون سیریش وبه غایت گشنه!میز ناهار وکه چید،کم مونده بود سفره رو هم بخورم!...یعنی هرچی کمبود ویتامین وغذای نخورده داشتم توخونه نیکو جبران کردم!...خداروشکر متین سرکار بود ومن می تونستم بدون رودروایسی عین خرس غذابخورم!
بعداز ناهار،شروع کردیم به فک زدن...هی از این غیبت کن،هی به دماغ اون گیر بده،از قیافه فلانی بگو،تیپ اون پسره رو وارسی کن،جک تعریف کن...خلاصه انقدر خندیدیم وچرت وپرت گفتیم که حد نداشت!...از هردری حرف زدیم!نیکا جواب سوالای امتحان امروزو تک به تک گفت وتوضیح داد...از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،از دم همه چی رو غلط نوشته بودم!...خنگی هستم که دومی ندارم...جالب اینجابود که به جای اینکه ناراحت بشم وبشینم به حال خودم زار بزنم،از شاهکارایی که توامتحانا به ثمر رسونده بودم تعریف می کردم وغش غش میخندیدم!...
اصلا مرده شور هر چی درس ودانشگاه وامتحانه ببرن الهی!
تا حالا ۳ تا امتحان دادم،یکی از یکی چلغوزتر.همه رو خراب کردم...تازه شاهکارمم ریاضی ۲ بود!...دقیقا سر همون مسئله ای مشکل داشتم که ارسلان بیچاره خودش وکشت تا یادم بده!...جوری گند زدم که فکر نکنم نمره تکم بیارم!
خاک توسرم کنن...مطمئنم هیچ کدومشون وپاس نمی کنم!...خیر سرم مثلا قراربود زودتر درسم وتموم کنم وپایان نامه کوفتیم وتحویل بدم تا برم پیش مامان اینا!با این اوصاف فکر نکنم تا چل سال دیگه هم چشمام رنگ لندن و به خودشون ببینن!!
دو ساعت بعد مهسا اومد خونم...
طفلک حالش اصن خوب نبود...
مثه اینکه خاله حلمام دیروز رفته بوده دم شرکتشونو مهسا رو به رگبار بسته و ازش خواسته دور آروینو خط بکشه...
یجوری گریه میکرد ک جیگرم کباب شده واسش...
آخه من نمیفهمم این منطق خالمو خب بابا این دوتا بچه همو دوس دارن چطو میتونی پا بزاری رو دل پسرت!...
بعد از اینکه مهسا رف طاقت نیاوردمو زنگ زدم بهش...سه ساعت واسش روضه خوندم آخرشم گف تو مو میبینیو من پیچش مو دیانا جان!
پیچش مو بره تو چشو چال من اللهی!
دیگه سر آخر دس به دامن مامان شدم...اونم با خاله حرف زد...خالم دیگه چیزی نگفته...
ایشالا که درست شه همچی...
********
تصویر چهره غمگین اما خندون ارسلان پشت پرده اشکم تار بود...از پست همون پرده تار خیره شده بودم به ارسلان...
با لحنی پربغض و غمگین،زیر لب گفتم:قول بده دیگه اشک نریزی...باشه؟!
با این حرفم خنده ارسلان قطع شد...
صدای گیراش با لحن مهربونی همراه شد:
- اگه اشک بریزم که توام گریه می کنی!...من غلط بکنم بخوام اشک دیانا خانوم ودربیارم!...چشم!به خاطر تو،دیگه خبری از اشک نیست!
لبخندی روی لبم نشست...
بلاخره بعداز اون همه اشک،صورتم رنگ یه لبخندو به خودش دید!
دستی به چشمای اشکیم کشیدم تا بتونم چهره ارسلان وواضح تر ببینم...
لبخند مهربونی روی لبش نشسته بود...نگاهم که به لبخند روی لبش افتاد،لبخندم پررنگ تر شد.
بی اختیار نگاهم و از لبخند ارسلان گرفتم وخیره شدم به آسمون تیره...نگاهم تو آسمون چرخید وروی ماه ثابت موند.
خوشحال بودم...خیلی خوشحال.
توی دلم گفتم:
- دیدی بلاخره ارسلان بامنم درد ودل کرد؟!
*********************
کلید وانداختم تو قفل ودرو بازکردم...وارد خونه شدم ودروباپام بستم.به سمت اتاق رفتم...
وارد اتاق که شدم،کیفم و پرت کردم رو زمین.حتی به خودم زحمت ندادم بلندش کنم وبذارمش روی تخت!
مانتو وشالم روهم درآوردم و شوتشون کردم روی تخت.لباس راحتی پوشیدم وبه هال برگشتم.
بی معطی روی مبل سه نفره ولو شدم!...
از خونه نیکا برگشته بودم...امروز بعداز دانشگاه نیکا به زور من وبرداشت برد خونه خودش! البته همچین به زورِ به زورم نبودا...اری بیچاره فقط یه تعارف کوچولو زد ولی من عین سیریش چسبیدم بهش ورفتم خونه اش!از امروز صبح عزا گرفته بودم ناهار چی درست کنم و بخورم که خدارو شکر این گره هم به لطف نیکو جون باز شد ومن شدم مهمون نیکا...البته یه مهمون سیریش وبه غایت گشنه!میز ناهار وکه چید،کم مونده بود سفره رو هم بخورم!...یعنی هرچی کمبود ویتامین وغذای نخورده داشتم توخونه نیکو جبران کردم!...خداروشکر متین سرکار بود ومن می تونستم بدون رودروایسی عین خرس غذابخورم!
بعداز ناهار،شروع کردیم به فک زدن...هی از این غیبت کن،هی به دماغ اون گیر بده،از قیافه فلانی بگو،تیپ اون پسره رو وارسی کن،جک تعریف کن...خلاصه انقدر خندیدیم وچرت وپرت گفتیم که حد نداشت!...از هردری حرف زدیم!نیکا جواب سوالای امتحان امروزو تک به تک گفت وتوضیح داد...از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،از دم همه چی رو غلط نوشته بودم!...خنگی هستم که دومی ندارم...جالب اینجابود که به جای اینکه ناراحت بشم وبشینم به حال خودم زار بزنم،از شاهکارایی که توامتحانا به ثمر رسونده بودم تعریف می کردم وغش غش میخندیدم!...
اصلا مرده شور هر چی درس ودانشگاه وامتحانه ببرن الهی!
تا حالا ۳ تا امتحان دادم،یکی از یکی چلغوزتر.همه رو خراب کردم...تازه شاهکارمم ریاضی ۲ بود!...دقیقا سر همون مسئله ای مشکل داشتم که ارسلان بیچاره خودش وکشت تا یادم بده!...جوری گند زدم که فکر نکنم نمره تکم بیارم!
خاک توسرم کنن...مطمئنم هیچ کدومشون وپاس نمی کنم!...خیر سرم مثلا قراربود زودتر درسم وتموم کنم وپایان نامه کوفتیم وتحویل بدم تا برم پیش مامان اینا!با این اوصاف فکر نکنم تا چل سال دیگه هم چشمام رنگ لندن و به خودشون ببینن!!
دو ساعت بعد مهسا اومد خونم...
طفلک حالش اصن خوب نبود...
مثه اینکه خاله حلمام دیروز رفته بوده دم شرکتشونو مهسا رو به رگبار بسته و ازش خواسته دور آروینو خط بکشه...
یجوری گریه میکرد ک جیگرم کباب شده واسش...
آخه من نمیفهمم این منطق خالمو خب بابا این دوتا بچه همو دوس دارن چطو میتونی پا بزاری رو دل پسرت!...
بعد از اینکه مهسا رف طاقت نیاوردمو زنگ زدم بهش...سه ساعت واسش روضه خوندم آخرشم گف تو مو میبینیو من پیچش مو دیانا جان!
پیچش مو بره تو چشو چال من اللهی!
دیگه سر آخر دس به دامن مامان شدم...اونم با خاله حرف زد...خالم دیگه چیزی نگفته...
ایشالا که درست شه همچی...
********
- ۷۳.۳k
- ۱۰ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط