هیونجین با دقتِ زیاد داشت روی لبه‌ی بوم کار می‌کرد تک‌تک

هیونجین با دقتِ زیاد داشت روی لبه‌ی بوم کار می‌کرد تک‌تک ضربات قلم‌مو را با حساب‌وکتاب انجام می‌داد؛ یک میلی‌متر جابه‌جا شدنِ رنگِ قهوه‌ای، می‌تونست کلِ سایه‌ای که برای چشم‌ها ساخته بود رو خراب کنه. سالنِ نقاشی آکادمی خیلی ساکت بود، سکوتی که فقط با صدای خش‌خش قلم‌مو روی بوم شکسته می‌شد.او داشت غرق در دنیای خودش می‌شد که صدای کوبیده شدنِ در، سکوت را پاره کرد.هیونجین بدون اینکه نگاهش را از بوم بگیره گفت: درو ببند...
«اوه، ببخشید! نمی‌دونستم اینجا ممنوعه‌ست!» صدای فلیکس اومد. فلیکس با همان انرژیِ همیشگی و با یک کتابِ طراحیِ بزرگ که زیر بغلش گیر کرده بود، وارد شد. هیونجین برخلاف فلیکس با لباس‌های مرتب و دست‌های تمیز کار می‌کرد،اما فلیکس انگار همین الان از یک طوفان بیرون آمده بود؛ موهایش نامرتب بود و روی لباسی که تنش بود، چند لکه‌ی رنگیِ نامنظم دیده می‌شد.هیونجین قلم‌مو را کنار گذاشت و با کلافگی برگشت. نگاهش رو به لباسِ آشفته‌ی فلیکس کرد و گفت:
«فلیکس، من الان دارم روی یه کارِ حساس کار می‌کنم. می‌شه لطفاً مثل بقیه، از در خارج بشی و بی‌سر و صدا بری؟
فلیکس بدون اینکه توجه کند هیونجین چقدر عصبیه گفت:
فلیکس:«بیش از حد جدی می‌گیری هیونجین. فقط یه کم رنگِ اضافه روی بوم‌ت می‌خواد تا از این حالتِ بی‌روح دربیاد.»
هیونجین چشمانش را از شدت عصبانیت ریز کرد.
هیونجین: «بی‌روح؟ تو اصلاً می‌فهمی هنر یعنی چی؟ یا فقط بلدی رنگ هارو روی صفحه بکشی؟
فلیکس لبخند کنایه‌آمیزی زد و گفت:
«من می‌فهمم هنر یعنی حس کردن، نه اینکه مثل یه ربات فقط دنبال خط‌های صاف و دقیق باشی.»
صدای زنگ کلاس، سکوت سنگین سالن نقاشی را شکست. هیونجین با کلافگی وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه حتی نگاهی به فلیکس بندازه، از سالن خارج شد. فلیکس هم با همان لبخندِ ناتمام، کوله پشتی اش را روی شانه انداخت و پشت سر او راه افتاد.در کلاس اصلی، فضا کاملاً متفاوت بود. بوی رنگ روغن و کاغذهای سنگین در فضا پیچیده بود.استاد کیم با آرامش روی میز جلو ایستاد. او مردی بود با نگاهی نافذ که هیچ‌کس جرئت نداشت در چشم‌هایش خیره شود.او گفت: «بسیار خب، برای پروژه اصلی ترم، من نمی‌خواهم فقط تکنیک‌های شما را ببینم. من می‌خواهم “روح” شما را ببینم.(مسخره شد) بنابراین، این بار پروژه‌ها انفرادی نیستند.»
هیونجین با خودش فکر کرد: «بالاخره! با بقیه کار می‌کنم و از این آدم‌های بی‌خیال دور می‌مونم.» اما وقتی استاد لیست گروه‌ها را خوند، انگارگوش هاش برای یه لحظه هیچی نمی شنیدن .
استاد کیم گفت: «گروه اول… هوانگ هیونجین و لی فلیکس.»
و ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 2 | بدبختی تازه!لوئیس بالاخره ب...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۳ صدای اعلام شروع مرحله‌ی نهایی در سا...

قبل از اینکه استی بشم..فقط هیونجین و فلیکس و می شناختم وقتی ...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

پارت ۶۵

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط