{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:11

part:11
name:عشق وجدایی


ویو بورا


بعد از رفتن تهیونگ خیلی حس بهتری داشتم اون واقعا ادم خوبی بود

(پرش زمانی یک هفته دیگه)

یک هفته از اومدنم توی این عمارت می گذشت ولی بعد از اون ماجرا ارباب رو ندیدم خیلی خوشحالم...تهیونگ هم یک روز یک بار بهم سر می زد اون خیلی دوست خوبی بود البته برای من چون فکر نکنم کسی برای کسی توی این عمارت ادم خوبی باشه درست مثل کوک برای من.....
یکی به در چند ضربه زد و گفت
:می تونم بیام داخل؟
+بله
اجوما بود.. اجومارو یک هفته از اون حادثه ندیده بودم..چند تا لباس دستش بود که اومد داخل..
:سلام بانوی من..
+بانو؟
یکم از حرفش شوکه شدم و گفت
:این لباس ها رو ارباب دستور دادن براتون بیارم یکی از این هارو بپوشید و شب برای شام به پایین بیاید ارباب منتظرتون هستن..سر ساعت هشت پایین باشید..
+ارباب کیم گفتن؟
:خیر ارباب جئون..
وقتی اسم اون رو اورد حس خیلی بدی بهم دست داد..
+میشه به ارباب کیم بگید بیان ؟کارشون دارم..
:ایشون نیستن سر میز شام میان.. اگر با من عمری ندارید من برم.
+اره برو خیلی ممنون
بعد تعظیم ریزی کرد و رفت..
اومیدوارم امروز سریع تر بگذره واقعا نمی خوام با جئون رو به رو بشم..
لباسا واقعا قشنگ و البته هیچ کدوم هم زیاد باز نبودن که معذب بشم..یک لباس بلند مشکی رو پوشیدم که یکم جذب بدنم بود ولی خیلی خوشگل بود...
بعد نیم ساعت به هشت بود که اماده بودم روز تخت نشسته بودم که یکی اومد تو..اون ارباب بود..
-چه خبر کوچولو؟
.........+
-فکر کردم ادم بشی.. ولی هنوز نشدی..الان مثلا اماده ای؟
+بله..
-چرا ارایش نکردی؟
+بلد نیستم..
-مگه ارایشم بلد بودن می خواد؟
+برای کسی که هیچ وقت دستش نگرفته بله..
-امروز باید مثل ادم باشی چون روز مهمیه
+هستم..
-اگر بودی الان جواب من رو نمی دادی(با داد)
-یکی رو می فرستم یکم ارایشت کنه..
بعد سریع رفت بیرون
اون واقعا دیونه بود حالم ازش بهم می خوره دیونه روانی..بعد از ده دقیقه یکی اومد دنبالم و ارایشم کرد ارایشش خیلی برای من زیاد بود خیلی عوض شده بودم ولی خوشگل شدم خودم خیبی ذوق کردم...
ساعت هشت و نیم بود که یکی در اوتاقم رو زد اجوما بود گفت
:خانم اگر اماده این بیاین پایین منتظرتونن
+الان میام..
:چشم خانم من دم در وایمیستم تا راهنماییتون کنم
+ممنون....بریم...
.
.
.
.
.
.
#عشق_و_جدایی
دیدگاه ها (۶)

خاطرات عشق ما 1ویو سوهی + داخل اتاقم بودم و داشتم کتاب میخون...

{عشق بی پایان}پارت:۳ات بغض کرد+چرا میخندی؟(بغض)_ببخشید برو ا...

پارت ۳

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

ترجمه صحبت پایانی تهیونگ🐻 تورنتو، خب امروز چطور بود؟ خوشتون ...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow‌PART 4ــــــــــــ...

سناریو: وقتی دنسر هستی و یکی از آیدل های کیپاپ بهت درخواست م...

Part ⁵سلام خوشگلا 🍓🎀قبل از اینکه پارت رو شروع کنم میخواستم ب...

مافیای من

خوب باید بگم که اون کسی که گفته بودم اومد واقعا بزرگ شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط