{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۱۶ 杂交种


آرو همراه ندیمه می شیوری پشت درب اقامتگاه بانو گوان ایستادند
ندیمه ها حضورش را اعلام کردند و درب را گشودند،
دختر نقاب لبخند و خونسردی را بر چهره اش آورد
و همراه می وارده اتاق شدند. گوان پشت میز کوچک روی‌ کوسن ها نشسته بود نگاهی به سر تا پای آرو انداخت
لباس در شأن یک تازه عروس اشاره ای به نشستنش کرد
آرو بعد از تعظیم نشست و می پشت سرش ایستاد
دختر با لبخند روی لب خطاب به گوان گفت : صبح زیبا تون خوش ندیمه هو گفتند منو احضار کردین
گوان با جدیت و سنگینی لب زد : بانو آرو من به هیچ وجه با این ازدواج موافق نبودم تو و کسی مثل رییس جوان نمیتونید باهم باشید خودت که خوب می‌دونی مادرت کره ای بود و تو یه دو رگه هستی

آرو با اینکه بازم تحقیرات درونش را شکافت همچنان خونسرد و کوتاه خندید: با این حرفا خودتونو خسته نکنید همینجوریشم میدونستم اینو می‌گید
گوان زن جدی و بد اخلاقی بود اما خاطر پسرش را داشت : بخاطر اینکه پسرم گفت ازدواج می‌کنه مانعش نشدم چون می‌دونم برای حفظ کارش باهات ازدواج کرد..
آرو ابرو بالا زد که این کار از دید گوان پنهان نماند با لحن کاملا خونسرد و عادی گفت : حتما میگین که این ازدواج یه روز تموم میشه
گوان در سکوت فنجان طلای رنگش را بلند کرد و جرعه ای از چای سبز عصاره گل لیلیوم رو نوشید و با همان جدیتش لب زد : نه در شأن ما نیست زنی که دختریش توسط پسرم گرفته شده باشه رو ول کنیم پس تمام حرف های که در مورد رفتنت زده شده رو فراموش کن و مثل یه عروس با وقار رفتار کن بانو آرو
آرو کاملا مات و مبهوت مانده بود فکر میکرد این زن آدم خوبی نباشه اما چطور کاملا عوض شده بود؟ پس هیوگا بدجنس بود نه گوان؟ افکارش با صدای گوان خراب شد : و اما لباس عروسی که من فرستاده بودم رو نپوشیدی به جاش به لباس جنگ پوشیدی چرا ؟
دختر برای صدمین بار عصبانیتش را لعنت کرد اما در چشم هایش دریایی از غم و اندوهی دیده میشد که هیچ‌کس متوجه اش نمی شدند همچنان با لحن محکمی و جسوری گفت : اومدن به میدان جنگ لباس جنگ هم میخواد
گوان زن بدجنسی نبود اما روی قانون ها تأکید بسیاری میکرد : تو قانون رو زیر پا گذاشتی اما بخاطر اینکه تازه عروس هستی این دفعه رو می‌گذرم
آرو از روی زمین برخواست نگاهش نشان میداد که هیچ نترسید : من لی آرو عروس واقعی این قصر هستم و قانون ها رو خوب می‌فهمم
با تعظیم که کرد گفت : روز بخیر بانوی اول
با قدم های استوار همراه می از اتاق خارج شد
گوان رفتنش را دنبال کرد بلافاصله خطاب به ندیمه اش که در کنارش بود گفت : مطمئنی دیشب رو باهم بودن
ندیمه با احترام و خم کردن سر گفت : من ایشونو برهنه در تخت دیدم
گوان که حالا مشکوکی اش رفع شده بود با لحنی که قانع شده بود گفت : پس خوبه مشکلی نیست اگه دردسر درست نکنه می‌تونه عروس باهوشی باشه البته برای چند مدت در این چند مدت هم کاریش نداریم،
آرو با کلافه و عصبانیتی که اول صبحی از آن زن پیر گرفته بود در کنار دریاچه بزرگ قصر همراه می قدم برمی‌داشت : پیر زن خرفت میگه چند مدت بعد تو رو از اینجا بیرون میکنم
می دختر خوش اخلاق و مهربان سریعی گفت : لطفا ناراحت نشین بانو اونا همیشه اینجوری میگن
ندیمه ها با افرادی که از کنار آنها می‌گذشتند با پچ پچ می‌رفتند و دقیقا همه حرف هاشون رو هم آرو می‌شنید حتا بهش تعظیم هم نمی‌کردند با اینکه بانوی دوم بود
دیدگاه ها (۶)

سلام و احترام🌷🔸هر قهری قانون داره !#دکتر_انوشهیه آگاهی مهم و...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_5 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄بی ه...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_36بعد از دوتا مسافر گرفتن پش...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹⁰روز عروسیدوهی با لباس ...

HATE TO LOVE²(ویو:رز)خدمتکار:خب امروز...چشمی چرخوندم.پتو رو ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.11 (روایت از زبان ...

دختر و پارتی

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

خون تک تک هموطنانی که امشب به روی زمین ریخته شد،بر گردن کسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط