فیک عشق دو مافیا پارت ۱۴
ویو لنا
یهو بابای من و لیا با یه لشکر وارد خونه شد
بادیگارد ها بزور منو گرفتن)
کمک! ارباب!! ارباب یونگی!ارباب جئون!!هق...کمک!!
(یهو لیا و یونگی باهم اومدن)
یونگی: ولش کن حرومی!
(کوک هم بدو بدو اومد
اما با اسلحه)
جونگکوک: ولش کننن!بابا:من تا دخترامو نگیرم از اینجا نمیرم
کوک:اگه ولش نکنی کاری میکنم آرزوی مرگ کنی
لیا :نه نه اونو ولش کن عوضی تو اگه مارو میخواستی موقعی که بچه بودیم ولمون نمیکردی
(افراد جونگکوک وارد خونه شدن و به طرف اونا شلیک کردن)(بالاخره بعد کلی شلیک و برن بزن اونا فرار کردن
اما بدن لنا به کل زخمی شده بود)
ه..هق...اییی...(جونگکوک لنا رو براید استایل بغل کرد و برد تو اتاق خودش زنگ زد به دکتر شخصیش دکتر اومد لنا رو معاینه کرد)
جونگکوک:خب چیشده اتفاق بدی افتاده
لیا :میشه بگید چی شده
دکتر:پای راست ایشون شکسته و به شکمشون هم ضربه ی بدی وارد شده بهتره که تا حدود یک ماه زیاد کار نکنن و مراقب خودشون باشن
لیا :میتونم ببینمش
دکتر:میتونید اما زمانش باید خیلی کوتاه باشه و ایشون بیهوش هستن(جونگکوک رفت تو اتاق لنا
اون واقعا لنا رو دوست داشت
از بچگی عاشقش بود)
(وقتی لنا بیهوش بود کوک شروع کرد به اعتراف کردن بهش )(جونگکوک:یه قطره اشک از چشمش ریخت رو صورت لنا و لنا بیدار شد)
لنا:ای من کجام ...اخ...شکمم
(جونگکوک اشکاش رو پاک کرد و خودش رو جمع و جور کرد)
جونگکوک:اهه بیدار شدی
لنا که به خودش اومده بود :من تو اتاق شما چیکار میکنم لیا کجاست
جونگکوک:صبر کن بیدار بشی بعد سوالات رو بپرس لیا بیرون منتظره تو بیدار بشی
لنا :باشه حالا میشه منو ببری تو اتاقم
جونگکوک:نه امشب توی اتاق من میخوابی
لنا:اما...
جونگکوک:ساکت باش دیگه چرا اینقدر فک میزنیلنا: عمرا! آخرین باری که اینجا خوابیدم وقتی صبح بیدار شدم یکی داشت به سینم دست میزد!!
(بعد خواست بلند شه و بره که یهو کوک اونو انداخت رو تخت و روش خیمه زد
فاصله ی صورتش با لنا به صفر رسیده بود)(که یهو )
جونگکوک شروع به بوسیدن لنا کرد اما لنا از شوک نمیدونست باید چیکار کنه
(بعد از ۲ دقیقه جونگکوک:از لبای لنا دل کند)
جونگکوک:اومممم.... مزه ی توت فرنگی میده(از روی لنا بلند شد)
لنا که به خودش اومده بود:خفه شو مرتیکه و عوضی
(لنا خواست بره بیرون که تق افتاد )
جونگکوک اومد اون رو بلند کرد گذاشتش روی تختلنا: بله چه حقی منو بوسیدی!!!؟
فکر کردی من از تو خوشم میاد؟فکر کردی چون ارباب منی میتونی هرکاری دلت میخواد بکنی؟!
خمارییییی💞
با کمک سارا جونم پیجش:#saraprof
یهو بابای من و لیا با یه لشکر وارد خونه شد
بادیگارد ها بزور منو گرفتن)
کمک! ارباب!! ارباب یونگی!ارباب جئون!!هق...کمک!!
(یهو لیا و یونگی باهم اومدن)
یونگی: ولش کن حرومی!
(کوک هم بدو بدو اومد
اما با اسلحه)
جونگکوک: ولش کننن!بابا:من تا دخترامو نگیرم از اینجا نمیرم
کوک:اگه ولش نکنی کاری میکنم آرزوی مرگ کنی
لیا :نه نه اونو ولش کن عوضی تو اگه مارو میخواستی موقعی که بچه بودیم ولمون نمیکردی
(افراد جونگکوک وارد خونه شدن و به طرف اونا شلیک کردن)(بالاخره بعد کلی شلیک و برن بزن اونا فرار کردن
اما بدن لنا به کل زخمی شده بود)
ه..هق...اییی...(جونگکوک لنا رو براید استایل بغل کرد و برد تو اتاق خودش زنگ زد به دکتر شخصیش دکتر اومد لنا رو معاینه کرد)
جونگکوک:خب چیشده اتفاق بدی افتاده
لیا :میشه بگید چی شده
دکتر:پای راست ایشون شکسته و به شکمشون هم ضربه ی بدی وارد شده بهتره که تا حدود یک ماه زیاد کار نکنن و مراقب خودشون باشن
لیا :میتونم ببینمش
دکتر:میتونید اما زمانش باید خیلی کوتاه باشه و ایشون بیهوش هستن(جونگکوک رفت تو اتاق لنا
اون واقعا لنا رو دوست داشت
از بچگی عاشقش بود)
(وقتی لنا بیهوش بود کوک شروع کرد به اعتراف کردن بهش )(جونگکوک:یه قطره اشک از چشمش ریخت رو صورت لنا و لنا بیدار شد)
لنا:ای من کجام ...اخ...شکمم
(جونگکوک اشکاش رو پاک کرد و خودش رو جمع و جور کرد)
جونگکوک:اهه بیدار شدی
لنا که به خودش اومده بود :من تو اتاق شما چیکار میکنم لیا کجاست
جونگکوک:صبر کن بیدار بشی بعد سوالات رو بپرس لیا بیرون منتظره تو بیدار بشی
لنا :باشه حالا میشه منو ببری تو اتاقم
جونگکوک:نه امشب توی اتاق من میخوابی
لنا:اما...
جونگکوک:ساکت باش دیگه چرا اینقدر فک میزنیلنا: عمرا! آخرین باری که اینجا خوابیدم وقتی صبح بیدار شدم یکی داشت به سینم دست میزد!!
(بعد خواست بلند شه و بره که یهو کوک اونو انداخت رو تخت و روش خیمه زد
فاصله ی صورتش با لنا به صفر رسیده بود)(که یهو )
جونگکوک شروع به بوسیدن لنا کرد اما لنا از شوک نمیدونست باید چیکار کنه
(بعد از ۲ دقیقه جونگکوک:از لبای لنا دل کند)
جونگکوک:اومممم.... مزه ی توت فرنگی میده(از روی لنا بلند شد)
لنا که به خودش اومده بود:خفه شو مرتیکه و عوضی
(لنا خواست بره بیرون که تق افتاد )
جونگکوک اومد اون رو بلند کرد گذاشتش روی تختلنا: بله چه حقی منو بوسیدی!!!؟
فکر کردی من از تو خوشم میاد؟فکر کردی چون ارباب منی میتونی هرکاری دلت میخواد بکنی؟!
خمارییییی💞
با کمک سارا جونم پیجش:#saraprof
- ۸.۲k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط