𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟎
[ویو جونگوو]
یک هفته ای میشد که اون راز تلخ مثل خوره به جونم افتاده بود. تصویر ا.ت و تهیونگ یعنی پدر و مادر واقعیم و عکس ا.ت تو آغوش جونگکوک..
باید با جونگکوک حرف میزدم.. باید ازش میپرسیدم چرا؟ چرا این کار رو با من کرد؟ چرا با خانواده ام؟
دستمو روی تلفن گذاشتم..میخواستم به جونگکوک زنگ بزنم اما لحظه ای تردید کردم اگه میفهمید که من همه چیزو میدونم چی میشد؟ عصبی میشد و ممکن بود که بلایی سرم بیاره؟
بیخیال افکار مزخرفم شدم و شماره رو گرفتم ...جواب نمیداد.. دوباره و دوباره تماس گرفتم اما تنها چیزی که میشنیدم صدای بوق بود نگران شدم... این عادی نبود...جونگکوک همیشه گوشیش رو جواب میداد.
زیر لب با نگرانی گفتم...
جونگوو: کجایی جونگکوک؟
احساس عجیبی وجودم رو فرا گرفت حسی شبیه به اضطراب اما عمیق تر مثل این بود که چیزی بزرگ و غیر قابل بازگشت اتفاق افتاده بود..
وقتی دیدم جواب نمیده به دنبال هر سرنخی به اتاق کارش رفتم...
گاوصندوق رو به سختی باز کردم تا شاید چیزی رو بتونم پیدا کنم... دستم به یه پوشه خورد روش نوشته شده بود: اقدامات درمانی برای بیماری پارک ا.ت.
توش مدارک پزشکی..گزارش های آزمایشگاهی و حتی اسم چندتا پزشک متخصص قلب تو سراسر جهان بود..
پایین یکی از برگه ها یه جمله با دست خط جونگکوک نوشته شده بود" تنها راه نجات پیوند است".
سرم گیج رفت..ا.ت بیمار بود؟ چقدر جدی؟ و جونگکوک... به دنبال درمانش بود؟
یهو چشمم به یه نامه کوچیک و مهر و موم شده افتاد که زیر پوشه ها پنهون شده بود روش نوشته شده بود "فقط در صورت لزوم" با دستای لرزون بازش کردم..توش جونگکوک وصیت نامه اش رو نوشته بود و در آخر یه جمله کوتاه پایین برگه بود
"زندگی من برای او به پایان میرسد تا زندگی او آغاز شود."
نفسم بند اومد "زندگی من برای او به پایان میرسد تا زندگی او آغاز شود"
این جمله معناش تنها یه چیز بود.
جونگکوک مرده بود.
اون خودش رو فدا کرده بود برای کی؟ برای ا.ت؟
همون لحظه تلفنم زنگ خورد..جواب دادم..
صدای جیمین بود..آروم تر از همیشه اما پر از غم..
جیمین : جونگ وو... بالاخره جواب دادی.
با صدایی که میلرزید گفتم..
جونگوو: جیمین... جونگکوک کجاست؟ اون... اون حالش خوبه؟
جیمین مکثی طولانی کرد..بعد با صدایی آهسته و شکسته جواب داد..
جیمین: جونگکوک... اون دیگه با ما نیست. اون... خودش رو فدا کرد.
صدای جیمین تو گوشم میپیچید "جونگکوک... خودش رو فدا کرد "گوشی از دستم افتاد.. نمیتونستم نفس بکشم... تموم دنیا..تموم باورهام تو یه لحظه فرو ریخت.. تنها پدری که میشناختم دیگه نبود و این مرگ برای نجات زنی بود که هم مادرم بود و هم هدف کینه ی جونگکوک..
جیمین : جونگ وو؟ میشنوی؟ بیا بیمارستان ا.ت بیدار شده... اون تو رو می خواد.
بدون معطلی از مخفیگاه تاریک بیرون زدم.
خیابونها رو با سرعت رد کردم..
وارد بیمارستان شدم ..بوی دارو و ضد عفونی کننده همجارو پر کرده بود..
از جیمین که توراهرو منتظر ایستاده بود پرسیدم..
جونگ وو : حالش چطوره؟
جیمین نگاهش غمگین بود..
جیمین: بهتره... اما ... اون همه چیزو می دونه جونگکوک یه نامه براش گذاشت.
سرم گیج رفت همه چیزو میدونست؟ پس میدونست که من پسرش ام؟
جیمین منو به سمت اتاقی هدایت کرد.. پشت در ایستادم دستام عرق کرده بودن.. چی باید میگفتم؟ چطور با زنی روبرو میشدم که هم مادرم بود و هم کسی که باعث مرگ پدرم شده بود؟
جیمین درو آروم باز کرد.. ا.ت روی تخت دراز کشیده بود. رنگ پریده بود اما چشماش باز بود و توی چشماش حسی از درد و انتظار موج میزد.
لحظه ای نگاهش تو چشمام ثابت موند...اون لحظه هزاران سال طول کشید...
سکوت سنگینی تو اتاق حاکم شد...فقط صدای ضربان قلب من بود که تو گوشم میپیچید..
دستش رو به سمت من دراز کرد و با صدای ضعیفی گفت..
ا.ت: تائه هیونگ..
پاهام سست شد به سمت تختش رفتم. رو تخت نشستم و دستش رو گرفتم دستش گرم بود اما من هنوز می لرزیدم
اشکام بی اختیار از چشمام سرازیر شد
جونگوو: مامان.... من... من متاسفم.
این اولین بار بود که این کلمه رو به زبون میاوردم.. دستم رو فشرد. نگاهش پر از درد بود.. اما تو چشماش عشق عمیقی موج میزد...
عشقی که سال ها ازش محروم بودم و من برای اولین بار حس کردم به جایی برگشتهام که مثل خونه ام هست، هرچند غم مرگ جونگکوک و فداکاریش مثل سایهای سنگین روی اون خونه افتاده بود.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟎
[ویو جونگوو]
یک هفته ای میشد که اون راز تلخ مثل خوره به جونم افتاده بود. تصویر ا.ت و تهیونگ یعنی پدر و مادر واقعیم و عکس ا.ت تو آغوش جونگکوک..
باید با جونگکوک حرف میزدم.. باید ازش میپرسیدم چرا؟ چرا این کار رو با من کرد؟ چرا با خانواده ام؟
دستمو روی تلفن گذاشتم..میخواستم به جونگکوک زنگ بزنم اما لحظه ای تردید کردم اگه میفهمید که من همه چیزو میدونم چی میشد؟ عصبی میشد و ممکن بود که بلایی سرم بیاره؟
بیخیال افکار مزخرفم شدم و شماره رو گرفتم ...جواب نمیداد.. دوباره و دوباره تماس گرفتم اما تنها چیزی که میشنیدم صدای بوق بود نگران شدم... این عادی نبود...جونگکوک همیشه گوشیش رو جواب میداد.
زیر لب با نگرانی گفتم...
جونگوو: کجایی جونگکوک؟
احساس عجیبی وجودم رو فرا گرفت حسی شبیه به اضطراب اما عمیق تر مثل این بود که چیزی بزرگ و غیر قابل بازگشت اتفاق افتاده بود..
وقتی دیدم جواب نمیده به دنبال هر سرنخی به اتاق کارش رفتم...
گاوصندوق رو به سختی باز کردم تا شاید چیزی رو بتونم پیدا کنم... دستم به یه پوشه خورد روش نوشته شده بود: اقدامات درمانی برای بیماری پارک ا.ت.
توش مدارک پزشکی..گزارش های آزمایشگاهی و حتی اسم چندتا پزشک متخصص قلب تو سراسر جهان بود..
پایین یکی از برگه ها یه جمله با دست خط جونگکوک نوشته شده بود" تنها راه نجات پیوند است".
سرم گیج رفت..ا.ت بیمار بود؟ چقدر جدی؟ و جونگکوک... به دنبال درمانش بود؟
یهو چشمم به یه نامه کوچیک و مهر و موم شده افتاد که زیر پوشه ها پنهون شده بود روش نوشته شده بود "فقط در صورت لزوم" با دستای لرزون بازش کردم..توش جونگکوک وصیت نامه اش رو نوشته بود و در آخر یه جمله کوتاه پایین برگه بود
"زندگی من برای او به پایان میرسد تا زندگی او آغاز شود."
نفسم بند اومد "زندگی من برای او به پایان میرسد تا زندگی او آغاز شود"
این جمله معناش تنها یه چیز بود.
جونگکوک مرده بود.
اون خودش رو فدا کرده بود برای کی؟ برای ا.ت؟
همون لحظه تلفنم زنگ خورد..جواب دادم..
صدای جیمین بود..آروم تر از همیشه اما پر از غم..
جیمین : جونگ وو... بالاخره جواب دادی.
با صدایی که میلرزید گفتم..
جونگوو: جیمین... جونگکوک کجاست؟ اون... اون حالش خوبه؟
جیمین مکثی طولانی کرد..بعد با صدایی آهسته و شکسته جواب داد..
جیمین: جونگکوک... اون دیگه با ما نیست. اون... خودش رو فدا کرد.
صدای جیمین تو گوشم میپیچید "جونگکوک... خودش رو فدا کرد "گوشی از دستم افتاد.. نمیتونستم نفس بکشم... تموم دنیا..تموم باورهام تو یه لحظه فرو ریخت.. تنها پدری که میشناختم دیگه نبود و این مرگ برای نجات زنی بود که هم مادرم بود و هم هدف کینه ی جونگکوک..
جیمین : جونگ وو؟ میشنوی؟ بیا بیمارستان ا.ت بیدار شده... اون تو رو می خواد.
بدون معطلی از مخفیگاه تاریک بیرون زدم.
خیابونها رو با سرعت رد کردم..
وارد بیمارستان شدم ..بوی دارو و ضد عفونی کننده همجارو پر کرده بود..
از جیمین که توراهرو منتظر ایستاده بود پرسیدم..
جونگ وو : حالش چطوره؟
جیمین نگاهش غمگین بود..
جیمین: بهتره... اما ... اون همه چیزو می دونه جونگکوک یه نامه براش گذاشت.
سرم گیج رفت همه چیزو میدونست؟ پس میدونست که من پسرش ام؟
جیمین منو به سمت اتاقی هدایت کرد.. پشت در ایستادم دستام عرق کرده بودن.. چی باید میگفتم؟ چطور با زنی روبرو میشدم که هم مادرم بود و هم کسی که باعث مرگ پدرم شده بود؟
جیمین درو آروم باز کرد.. ا.ت روی تخت دراز کشیده بود. رنگ پریده بود اما چشماش باز بود و توی چشماش حسی از درد و انتظار موج میزد.
لحظه ای نگاهش تو چشمام ثابت موند...اون لحظه هزاران سال طول کشید...
سکوت سنگینی تو اتاق حاکم شد...فقط صدای ضربان قلب من بود که تو گوشم میپیچید..
دستش رو به سمت من دراز کرد و با صدای ضعیفی گفت..
ا.ت: تائه هیونگ..
پاهام سست شد به سمت تختش رفتم. رو تخت نشستم و دستش رو گرفتم دستش گرم بود اما من هنوز می لرزیدم
اشکام بی اختیار از چشمام سرازیر شد
جونگوو: مامان.... من... من متاسفم.
این اولین بار بود که این کلمه رو به زبون میاوردم.. دستم رو فشرد. نگاهش پر از درد بود.. اما تو چشماش عشق عمیقی موج میزد...
عشقی که سال ها ازش محروم بودم و من برای اولین بار حس کردم به جایی برگشتهام که مثل خونه ام هست، هرچند غم مرگ جونگکوک و فداکاریش مثل سایهای سنگین روی اون خونه افتاده بود.
- ۴۶.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط