{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۳۵

عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۳۵

و کلی عرق کرده بود مرد لرزون گفت:

خیانتکار: نه نه لطفا التماس میکنم خواهش میکنم نه لطفا نه.

ته بلند خندید و با خنده ای سر به آسمون کشیده گفت: دیدی ذات آدمی زاد .
و بلند تر از قبل خندید دو بار دست زد و یکی با دست و دهن بسته وارد جای متروکه شد یه پسر بود بیشتر از ۱۸ نداشت و بدن زخمی و لباس های پاره پوشیده بود مرد خیانتکار به گریه افتاد و گفت:

خیانتکار: نه نه لطفا لطفا با پسرم کاری نداشته باش .

ته چند ثانیه خندید ولی یهو جدی و خشک گفت:

ته: هه کرم از خودته که هی داره میریزه ، فکر کردی حواسم نبود که اصلا اسمی از اینکه همچی رو میگم نبردی؟ همه چیز رو میگی یا نه ؟
خیانتکار سکوت کرد.

خیانتکار:.......

ته به غول ها گفت؛

ته: بیارینش.

غول ها از زیر بغلش گرفتن و انداختنش زیر پاهای تهیونگ ، پسرک سریع بلند شد و سعی کرد چیزی بگه داشت زمزمه میکرد نمیتونست حرف بزنه چون دهنش رو با چسب بسته بودن تهیونگ آروم و اروم تر از قبل با آرامش کامل چشب رو از دهن پسرک کند دلیل اینکه داشت آروم می‌کند این بود که هر چی آروم تر یه چسب قوی رو بکنی دردش بیشتره تهیونگ هم داشت اذیتش میکرد میدونی پسرک دهنش که باز شد گفت:

پسرک: من ... من ... کاری نکردم و فقط پدرم رو میشناسم حتی نمیدونم چجوری اومدم اینجا یه لحظه بیهوش شدم و دیدم اینجا این جا کجاست؟

تهیونگ فقط با پوزخند به پسرک خیره شد.

صحنه ی جالبی هست پدری که با حاله ی اشک توی چشمام پسرک خود‌ را می‌نگریست شاید فکر کنین تهیونگ خیلی بی رحمه ولی خب کاری که خیانتکار کزد بدتر بود اطلاعات خیلی مهم رو لو داد و تهیونگ اون دنیا هم راحت نمیزارتش تقاص خیانت همینه

[نیم ساعت بعد]

ته ویو:

خیانتکار: بسه بسه اشتباه کردم ببخشید همه ... همه چیز رو میگم تا آخر قول میدم .

در این لحظه تهیونگ از زدن پسرش دست برداشت.

ته: منتظرم.

خیانتکار: خب ... خب من .........
و شروع کرد به توضیح اطلاعاتی که لو داده و دلیل و...

ته: کامل همش رو گفتی؟ نقششون چیه میدونی؟

خیانتکار: نه نمیدونم واقعا نمیدونم

ته یه لگد دیگه به پسرش زد ، خیانتکار ترسیده لب زد:

خیانتکار:واقعا نمیدونم ، نمیدونم

ته پشت سر هم شروع کرد به زد پسرش انقدر زد تا خون بالا آورد، خیانتکار داد زد و گفت:

خیانتکار: باشه باشه میگم خب این هست.....
به هیچ کس اعتماد نکنین چون اون مرد هم حقیقت رو گفت ولی کامل نگفت ولی این که غریبه هست ازش توقعی نیست ولی ۱۰۰ درصد هم به دوست صمیمی تون هم اعتماد نکنین و همه چیز رو از خانواده و... بهش نگین حتی شیطان هم روزی فرشته بوده.

هلو هلو زود گذاشتم نه؟
هرگز نشه فراموش لایک و کامنت ادمین
لطفا ما رو زیاد تر کنید تا یه خانواده ی بزرگ تر و بهتر داشته باشیم ممنونم از همیراهیتون
دیدگاه ها (۲)

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

شاگرد لوس من

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓ویو جونگکوکدر که بسته شد، تهیونگ روی صن...

پارت ۱۳ 🖤مرد روبه‌رو خندید و گفت:— «فکر کردین با این چند نفر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط