می شنوی؟

می شنوی؟
صدای گریه ی آسمان را؟
و صدای نعره های ابرها را ؟
که چگونه بر سر آسمان می کوبند؟

حال من از حال همین حالای آسمان بیشتر گرفته است...
تو بیا، مانند خورشیدی که از پس ابرها می آید و به گریه های آسمان پایان میدهد، به حال خراب این شب های تنهایی من پایان بده...
آمدن را از خورشید یاد بگیر
آمدن را بلد باش
و بیا...
دیدگاه ها (۹)

نسیم صبحگاهی به آرامی در امتداد کوهستان می‌وزد و عطر مطبوع ب...

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

برده عمارت جئون

انسان متحیر در ستایش جزئیات این جهان هستی است..متحیر از ؛تفا...

مافیای من

جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن جیمین:شو...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

قسمت ۸(بخش دو)

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط