مهرو
هیچ وقت شهناز اجازه نمیداد صدف با دوستاش ایقدر تلفنی صحبت کنه چه برسه به پسر غریبه ای مثل ساسان ...
ساعت نه بود کیان رو مبل افتاده بود تو سکوت خیره تلویزون بود چشمش به تلویزون بود ولی فکرش پیش مادر جوانش.. اگه بود الان شام آماده داشتن با دست پخت مامانش ... قربون صدقه اش میرفت
انگار بعد رفتن مادر ..کیان هم رفته بود کسی سراغش رو نمیگرفت حتی پدرش رضا ...
صدف تو خیالات بود فکر ساسان آرومش میکرد در خونه باز شد رضا اومد کیان بلندشد سلام بابای
رضا افسرده سری تکون داد شامی که از بیرون خریده بود رو رو میز گذاشت گفت
خانم جون کجاست ؟
صدف در حالی که بسته غذا رو باز میکرد رفت خونه عمه گفت بعد شام میام ...
رضا سری تکون داد بی توجه گفت کیان بیا شام ..
کیان عجیب دلتنگ دستپخت مادرش بود ...
نمیخورم بو میده ..
صدف یه قاشق تو دهنش گذاشت بو نمیده که بیا بخور ...
کیان سرشو انداخت پایین رفت اتاقش ..
رضا چند قاشق خورد جلو تلویزون لم داد فکرش درگیر مهرو مجتبی بود ... انگار که قهر کیان ندیده بود فکرش درگیر عشق ممنوعه اش بود اگه شهناز بود میرفت دنبال بچه اش ایقدر لوسش میکرد نازمو میکشید تا بخندد ولی رضا مادر نبود ..
عشق ممنوعه اش هوش از سرش برده بود
باید کاری میکرد
مجتبی نیومده ؟
صدف با دهن پر گفت نه هنوز... زنگ زد گفت دیر میاد با دوستاشه ...
....
صدای پر حرص مستانه میاومد از کی تا حالا ایقدر خودسر شدی تو مهرو تا این موقع ول میچرخی ... مگه نگفتم زود بیا منو یه سکه پول کردی پیش مجتبی ...
ساعت نه بود کیان رو مبل افتاده بود تو سکوت خیره تلویزون بود چشمش به تلویزون بود ولی فکرش پیش مادر جوانش.. اگه بود الان شام آماده داشتن با دست پخت مامانش ... قربون صدقه اش میرفت
انگار بعد رفتن مادر ..کیان هم رفته بود کسی سراغش رو نمیگرفت حتی پدرش رضا ...
صدف تو خیالات بود فکر ساسان آرومش میکرد در خونه باز شد رضا اومد کیان بلندشد سلام بابای
رضا افسرده سری تکون داد شامی که از بیرون خریده بود رو رو میز گذاشت گفت
خانم جون کجاست ؟
صدف در حالی که بسته غذا رو باز میکرد رفت خونه عمه گفت بعد شام میام ...
رضا سری تکون داد بی توجه گفت کیان بیا شام ..
کیان عجیب دلتنگ دستپخت مادرش بود ...
نمیخورم بو میده ..
صدف یه قاشق تو دهنش گذاشت بو نمیده که بیا بخور ...
کیان سرشو انداخت پایین رفت اتاقش ..
رضا چند قاشق خورد جلو تلویزون لم داد فکرش درگیر مهرو مجتبی بود ... انگار که قهر کیان ندیده بود فکرش درگیر عشق ممنوعه اش بود اگه شهناز بود میرفت دنبال بچه اش ایقدر لوسش میکرد نازمو میکشید تا بخندد ولی رضا مادر نبود ..
عشق ممنوعه اش هوش از سرش برده بود
باید کاری میکرد
مجتبی نیومده ؟
صدف با دهن پر گفت نه هنوز... زنگ زد گفت دیر میاد با دوستاشه ...
....
صدای پر حرص مستانه میاومد از کی تا حالا ایقدر خودسر شدی تو مهرو تا این موقع ول میچرخی ... مگه نگفتم زود بیا منو یه سکه پول کردی پیش مجتبی ...
- ۸۶۱
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط