P2
p2
*۱۰ دقیقه میگزره و کوک هنوز منتظرته*
*وقتی برمیگردی و جلوش وایمیستی ، چشماش بسته بود و فکر میکنی خوابش برده*
*کوک آروم چشماشو باز میکنه و نگات میکنه*
*خنده ی ریز میکنی و میشینی*
ا.ت: فکر کردم خوابت برده
کوک: نه ولی نزدیک بود
* لبخندت آروم آروم محو میشه*
ا.ت: متاسفم
کوک: برای چی؟
ا.ت : چون موقعی که داشتیم حرف میزدیم رفتم
کوک: من کاملا واکنشتو درک میکنم
*سرتو بالا میگیری و نگاش میکنی*
کوک: من زیاده روی کردم ، ببخشید
*از عذرخواهیش تعجب کردی، چیزی نگفتی*
کوک : وای، واقعا فکر کردم تو هم همین احساس رو داری ...من خیلی احمقم
*نفس عمیقی میکشی*
ا.ت : جونگکوک ... منم همین حسو دارم
کوک: ... چی؟
ا.ت: من بهت دروغ گفتم ، چون ترسیده بودم
کوک: ترسیدی؟ ... چرا؟
* تردید میکنی*
کوک: تو میتونی بهم بگی
ا.ت: من فکر کردم که درمورد بوسه و احساساتت شوخی میکنی...
کوک: من هیچوقت درمورد همچین چیزی شوخی نمیکنم
*نفست رو بیرون دادی*
کوک: پس تو هم همین حسو داری؟
*بدون تردید سر تکون دادی*
ا.ت: اره...
کوک: تو واقعا مطمعنی؟ اگه همه چی برات خیلی سریع پیش میره ،بهم بگو که برم عقب ... و من بس میکنم، خوبی؟
* بهش لبخند میزنی*
ا.ت: اره، خیلی خوبم
*کوک آروم دستت رو میگیره و انگشتاش رو توی انگشتات قفل میکنه*
*دیگه نمیتونی ضربان قلبتو کنترل کنی*
کوک: میدونی چیه؟
*نگاهت رو از روی دستت برمیداری*
ا.ت: چی؟
کوک: الان قلبم خیلی تند تند میزنه ... و من میخوام ببوسمت
*فکر اینکه لباش روی لبات باشه دیوونت میکرد*
کوک: و مطمئن نیستم که بتونم خودمو کنترل کنم یا نه
*کمی به جلو خم میشی*
ا.ت: پس کنترل نکن(الان گفتی دیوونت میکنه😑)
*سرت رو به یه طرف خم میکنی*
ا.ت: منتظرم
کوک: وای ا.ت (اصلا از این دیالوگ خوشم نمیاد نمیدونم چرا😅)
*حس میکنی دستش محکم تر از قبل دور دستت حلقه شده ولی ارتباط چشمیتو قطع نمیکنی*
* کوک با احتیاط دست دیگش رو روی گونت میزاره*
* آروم به لباش نگاه میکنی*
* خم میشه سمتت و بالاخره میبوستت و فاصله ی بینتون رو خیلی کم میکنه*
*پایان*
همینجا تمومش میکنم😅 توی خماری بمونین💔😂
خیلی جزئیات داشت حتی وقتی مینوشتم خجالت می کشیدم از خودم🥲🤣
*۱۰ دقیقه میگزره و کوک هنوز منتظرته*
*وقتی برمیگردی و جلوش وایمیستی ، چشماش بسته بود و فکر میکنی خوابش برده*
*کوک آروم چشماشو باز میکنه و نگات میکنه*
*خنده ی ریز میکنی و میشینی*
ا.ت: فکر کردم خوابت برده
کوک: نه ولی نزدیک بود
* لبخندت آروم آروم محو میشه*
ا.ت: متاسفم
کوک: برای چی؟
ا.ت : چون موقعی که داشتیم حرف میزدیم رفتم
کوک: من کاملا واکنشتو درک میکنم
*سرتو بالا میگیری و نگاش میکنی*
کوک: من زیاده روی کردم ، ببخشید
*از عذرخواهیش تعجب کردی، چیزی نگفتی*
کوک : وای، واقعا فکر کردم تو هم همین احساس رو داری ...من خیلی احمقم
*نفس عمیقی میکشی*
ا.ت : جونگکوک ... منم همین حسو دارم
کوک: ... چی؟
ا.ت: من بهت دروغ گفتم ، چون ترسیده بودم
کوک: ترسیدی؟ ... چرا؟
* تردید میکنی*
کوک: تو میتونی بهم بگی
ا.ت: من فکر کردم که درمورد بوسه و احساساتت شوخی میکنی...
کوک: من هیچوقت درمورد همچین چیزی شوخی نمیکنم
*نفست رو بیرون دادی*
کوک: پس تو هم همین حسو داری؟
*بدون تردید سر تکون دادی*
ا.ت: اره...
کوک: تو واقعا مطمعنی؟ اگه همه چی برات خیلی سریع پیش میره ،بهم بگو که برم عقب ... و من بس میکنم، خوبی؟
* بهش لبخند میزنی*
ا.ت: اره، خیلی خوبم
*کوک آروم دستت رو میگیره و انگشتاش رو توی انگشتات قفل میکنه*
*دیگه نمیتونی ضربان قلبتو کنترل کنی*
کوک: میدونی چیه؟
*نگاهت رو از روی دستت برمیداری*
ا.ت: چی؟
کوک: الان قلبم خیلی تند تند میزنه ... و من میخوام ببوسمت
*فکر اینکه لباش روی لبات باشه دیوونت میکرد*
کوک: و مطمئن نیستم که بتونم خودمو کنترل کنم یا نه
*کمی به جلو خم میشی*
ا.ت: پس کنترل نکن(الان گفتی دیوونت میکنه😑)
*سرت رو به یه طرف خم میکنی*
ا.ت: منتظرم
کوک: وای ا.ت (اصلا از این دیالوگ خوشم نمیاد نمیدونم چرا😅)
*حس میکنی دستش محکم تر از قبل دور دستت حلقه شده ولی ارتباط چشمیتو قطع نمیکنی*
* کوک با احتیاط دست دیگش رو روی گونت میزاره*
* آروم به لباش نگاه میکنی*
* خم میشه سمتت و بالاخره میبوستت و فاصله ی بینتون رو خیلی کم میکنه*
*پایان*
همینجا تمومش میکنم😅 توی خماری بمونین💔😂
خیلی جزئیات داشت حتی وقتی مینوشتم خجالت می کشیدم از خودم🥲🤣
- ۱۱.۲k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط