پارت ۳

پارت ۳
با همان حرف اوبیتو با اخم سرش را چرخاند و چشم های تیره اش توی مال کاکاشی خیره شد.
کاکاشی اول متوجه نشد ولی نیم ثانیه بعد فهمید اوبیتو نگاهش میکند. نمیدانست چیکار کند، پس او هم فقط خیره شد. این اولین باری بود که واقعا و درست حسابی به هم نگاه میکردند، قبل از اینکه اوبیتو نگاهش را بگیرد.
پسر مو مشکی با همان قیافه غرغرو تِلِپ شد روی صندلی‌ش. بعد همه برگشتند طرف کاکاشی. معلم پرسید
"خب کاکاشی، تو چطور؟"
کاکاشی مکث کرد، هنوز نمیدانست و تصمیم نگرفته بود. پس اولین چیزی که به ذهنش رسید گفت.
"من...میخوام مثل بابام، نیش سفید کونوها بشم."
همه با هیجان صداهایی از خودشان دراوردند، حرف کاکاشی را جدی گرفتند. همین رفت روی مخ اوبیتو، دست هاش را ضربدر کرد.
"نیش سفید. خب که چی؟"
او زیر لب غر زد، ولی ته دلش کمی احساس حسودی هم کرد. به هر حال کاکاشی یک پدر داشت که از او الگو بگیرد، ولی اوبیتو والدین نداشت.
●
ان روز بعد از اینکه بچه ها در مورد رویای اینده شان تصمیم گرفتند، معلم با دقت گوش کرد. او برای تیم بندی، کاری کرد که کسانی که در وضعیت اراده مشکل دارند، با کسانی که اراده خوبی داشتند در یک تیم بیفتند.
معلم ان روز حسابی کاکاشی را زیر نظر گرفته بود کاکاشی گفته بود که میخواهد مثل باباش شود، ولی معلم توانسته بود تردید را در چشمان او ببیند. او فهمیده بود کاکاشی هنوز هدفی ندارد.
و برعکس، اوبیتو از همان اول طوری در مورد هوکاگه شدن حرف زده بود که انگار شکی در اینکه بهش میرسد وجود ندارد، پس اراده ی او از همانجا مشخص بود. در این میان هم، دخترک خوش اخلاقی به اسم رین بود که مدام دوست داشت بچه ها را با هم به صلح دعوت کند. چون معلم میدانست کاکاشی و اوبیتو کنار نمیایند، تصمیم گرفت رین را هم برای کنترل اوضاع بفرستد توی تیم انها.
معلم لبخند زد و تیم بندی ها را نوشت. بعد، بچه ها را برای اعلام تیم ها برد توی حیاط.
"خب بچه ها، خوب گوش کنید. تیم بندی مهمه، و ممکنه با هر کسی بیفتید. پس اگه احیانا با کسی که دوست داشتین نیفتادین، سر من غر نزنین. تیم ها عوض نمیشه."
همه با سر تائید کردند. معلم شروع کرد به خواندن تیم ها. بعضی ها از اینکه با دوستانشان افتاده بودند خوشحالی میکردند، بعضی ها از اینکه با رقیب هایشان هم تیم شده بودند اعصابشان به جوش امده بود، و بعضی ها هم بابت جدایی دلخور بودند. تا اینکه اسامی به اسامی مورد نظر رسید.
"کاکاشی هاتاکه، رین نوهارا و اوبیتو اوچیها. تیم هفتم شمایید. بعد از کلاس برید جونین مربی تون رو ببینید."
همانجا دهن اوبیتو از شوک باز ماند، حسابی اعصابش خورد شد. همین را کم داشت که با کاکاشی بیفتد، انها حسابی با هم سر لج داشتند. ولی کاکاشی بنظر میرسید که چیزی مزاحمش نشده، ولی از درون کمی ازرده خاطر بود.
دیدگاه ها (۲)

سناریو اوبیکاکا

پارت 12رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀روزا رفت سمت کلاس وقتی به کلاس رس...

سلامممممممممم بچه هااامن هنوز زنده ممممم🗣بچه ها بذارین من هم...

معامله نهاییپارت ۶۹« میشه یک بار دیگه بدون اینکه از زیباییش ...

رمان انتقام ازدواج کامل

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

چشم‌های پسر خوشگله توی عکس‌های جونگ‌کوک یکم اشکی هست و حالا ...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

پارت ۵۳🌅 ویو آتکم‌کم آفتاب داشت پایین می‌رفت و آسمون نارنجی ...

تک پارتی نامی»»*به مناسبت تولدشش🎀*همجا سکوته خیلی مرگ باری د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط