{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و من برگ بودم که طوفان گرفت

و من برگ بودم که طوفان گرفت
و دیدم که این قصه پایان گرفت
بهار تو امد به دیدار من
و اخر مرا از زمستان گرفت
کویر تنت رابه باران زدند
تن اسمان از عطش جان گرفت
تو میرفتی و چشم من چشمه بود
و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من
که چون رودی از عشق جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود
که دست مرا در خیابان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین
که چشمت غزل داد و ایمان گرفت
تو و کوچه و ان زمستان سرد
و من برگ بودم که طوفان گرفت
دیدگاه ها (۲)

و من برگ بودم که باران گرفتو دیدم که این قصه پایان گرفتبهار ...

و من برگ بودم که باران گرفتو دیدم که این قصه پایان گرفتبهار ...

و من برگ بودم که باران گرفتو دیدم که این قصه پایان گرفتبهار ...

و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفـــــ...

تپش قلب من از شر شر باران خیس استکوچه کوچه... همه جا شهر و ب...

بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بودداغ تو یک عمر حالم را پر...

بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بودداغ تو یک عمر حالم را پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط