و من برگ بودم که طوفان گرفت
و من برگ بودم که طوفان گرفت
و دیدم که این قصه پایان گرفت
بهار تو امد به دیدار من
و اخر مرا از زمستان گرفت
کویر تنت رابه باران زدند
تن اسمان از عطش جان گرفت
تو میرفتی و چشم من چشمه بود
و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من
که چون رودی از عشق جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود
که دست مرا در خیابان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین
که چشمت غزل داد و ایمان گرفت
تو و کوچه و ان زمستان سرد
و من برگ بودم که طوفان گرفت
و دیدم که این قصه پایان گرفت
بهار تو امد به دیدار من
و اخر مرا از زمستان گرفت
کویر تنت رابه باران زدند
تن اسمان از عطش جان گرفت
تو میرفتی و چشم من چشمه بود
و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من
که چون رودی از عشق جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود
که دست مرا در خیابان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین
که چشمت غزل داد و ایمان گرفت
تو و کوچه و ان زمستان سرد
و من برگ بودم که طوفان گرفت
- ۱.۰k
- ۱۱ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط