و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفــ
و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفــــــــــــــــــت
بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفــــــــــــــــــــــــــت
تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفــــت
عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق جریان گرفـــــــــــت
هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفـــــــــــــــــــــــــــت
حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و ایمان گرفـــــــــــــت
تو و کوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم که توفان گرفـــــــــــــــــــــت
بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفــــــــــــــــــــــــــت
تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفــــت
عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق جریان گرفـــــــــــت
هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفـــــــــــــــــــــــــــت
حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و ایمان گرفـــــــــــــت
تو و کوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم که توفان گرفـــــــــــــــــــــت
- ۳۳۷
- ۳۱ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط