و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفــ

و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفــــــــــــــــــت 

بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفــــــــــــــــــــــــــت

تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفــــت

عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق جریان گرفـــــــــــت

هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفـــــــــــــــــــــــــــت

حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و ایمان گرفـــــــــــــت

تو و کوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم که توفان گرفـــــــــــــــــــــت
دیدگاه ها (۳)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

و من برگ بودم که باران گرفتو دیدم که این قصه پایان گرفتبهار ...

و من برگ بودم که طوفان گرفتو دیدم که این قصه پایان گرفتبهار ...

چشمه ها از كوهسارچشم من جريان گرفت*بغض هاى مرده در عمق گلويم...

چشمه ها از كوهسارچشم من جريان گرفت*بغض هاى مرده در عمق گلويم...

دلخوشی در سایه سرو خرامان تو بودآسمان این جهان آبی ز چشمان ت...

دلخوشی در سایه سرو خرامان تو بود آسمان این جهان آبی ز چشمان ...

دلخوشی در سایه سرو خرامان تو بودآسمان این جهان آبی ز چشمان ت...

عاشقانه های شبنم

هی ابر می‌شدم من و باران نمی‌گرفتباید شروع می‌شد و پایان نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط