و من برگ بودم که باران گرفت

و من برگ بودم که باران گرفت
و دیدم که این قصه پایان گرفت

بهار تو آمد به دیدار من
و آخر مرا از زمستان گرفت

کویر تنت را به باران زدند
تن آسمان را عطش جان گرفت

تو میرفتی و چشم من چشمه بود
و من خیس بودم که باران گرفت

عجب بارشی بود بر جان من
که چون رودی از عشღق جریان گرفت

هوای تو بود و خیال تو بود
که دست مرا در خیابان گرفت

حقیقت همین است ای نازنین
که چشمت غزل داد و ایمان گرفت

تو و کوچه وآن زمستان سرد
و من برگ بودم که طوفان گرفتღ
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

و من برگ بودم که طوفان گرفتو دیدم که این قصه پایان گرفتبهار ...

و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفـــــ...

نرگس مشرقی!

بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بودداغ تو یک عمر حالم را پر...

بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بودداغ تو یک عمر حالم را پر...

با تو به آسمان رسیدم

تورا صبحی مه آلود از دل یک خواب آوردمتنت را ریختم در شیشهءمه...

۰با اینکه من اهل غزل و عشق نبودمبادیدن رویت در قلبم بگشودم ج...

امشب نشستم سوی تو  دل داده بودم کوی تودیدم  چو خود دیوانه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط