پارت نهم

پارت نهم

شب شده بود مهمانی باشکوه برای تولد دخترک ایزاک برپا کرده بود مهمانی های خانوادگی با ارامش تمام میشد اما اینگونه نبود خلاصه بهترین لباس برتن دخترک کوچک بود
موسیقی زیبا با پیانو و ویالون نواخته میشد صدای موسیقی سکوت و رقص تانگو را حفظ کرده بود و ان را کنترل میکرد ناگهان زنی با لباس پاره و خاکی و پاهای برهنه وارد قصر شد سربازان او را به داخل با دستای بسته اوردن. ایزاک با اعصبانیت به چهره پوشیده شده ان زن نگاه کرد دستش را جلو اورد و پارچه را از صورتش کنار زد
ایزاک: یونیا چه اتفاقی برات افتاده
هانول: مامان..! مامان(گریه)
یونیا بی حال روی زمین افتاد
ناگهان گله ای از مردان یک قبیله بزرگ که انگار چند نفر از بین شان دوستان جک بودن همراه با جک حمله کردن سربازان تلاش برای مبارزه کردن. ایزاک با فریاد به همه هشدار و دستور حالت دفاعی را میداد هلن دست هانول را گرفت اما تا میخواست از در پشتی به پناهگاه بروند ناگهان چندیدن مرد درشت هیکل با تبر و شمشیر های بزرگ جلوی انها را گرفتن هلن سعی میکرد خود را قوی نشان دهد اما لرزش بدنش با او مخالفت میکرد دست هانول را فشار داد
ایزاک نیم نگاهی به معشوقش انداخت و فریاد زد
ایزاک: از بانو محافظت کنید
چند سرباز با ان مردان درگیر شدن از جمله انها مردانی که در مهمانی تولد دخترک که اکنون صحنه نبرد بود حضور داشتن و فرمانده هان به کمک ایزاک و هانول و سربازان شتافتند. هلن نگاه هانول کرد و گفت
هلن: عزیزم تا سه میشمارم و تا میتونی بدو تا به پناهگاه برسیم باشه؟ یک... دو.. سه... حالا
هلن شروع به دویدن کرد و به در خروجی رسید اما ناگهان نبود هانول را احساس کرد با ترس برگشت و به اطرافش نگاهی انداخت اما خبری از هانول نبود برای دفاع. از خودش شمشیری را برداشت و در دستانش گرفت قبلا شمشیر بازی را از پدرش اموخته بود
پدر: اگر نتوانی شمشیر بدست بگیری در این دنیای بی رحم کشته میشوی پس دوباره تلاش کن
هلن: اما نمیخوام به کسی اسیب بزنم..
پدرش دستش را بلند کرد به او سیلی زد
پدر: پس چجوری میخوای در این دنیا دووم بیاری چجوری میخوای دربرابر حمله های یک نفر از خودت مراقبت کنی تو دختر فرمانده ارشدی پس باید قوی بمانی یک روز تو جانشینم میشوی هلن.. تو فرمانده میشوی من پسر ندارم پس تو جای من را میگیری
هلن: اما شمشیر بازی برای پسرها ست
پدر: من میخواهم تو را جوری بزرگ کنم که تو پسران رو کنترل کنی نه انها تو را پس دوباره...
هلن تمام شب را تمرین کرد دم دم های صبح پدرش او را به مبارزه دعوت کرد هلن به سوی او رفت شمشیر را با قدرت گرفت و حمله کرد
پدر: افرین دخترم تو شکستم دادی.. بیا بغلم
پدر هلن را در اغوش کشید و سرش را نوازش کرد
چشمانش را باز کرد شمشیر را محکم گرفت سالها بود شمشیر را دستش نگرفته بود اما مبارزه میکرد با چشمانش به دنبال هانول میگشت بعد از مدتی دربدری چشمانش و بی طاقت شدن او را دید او...
دیدگاه ها (۰)

ات با ترس دست پدرش رو گرفت.ـ بابا، باید چی‌کار کنیم؟!پدرش دس...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

My Arirang Part ۲۵جونکوک: واقعاً خوشحالم که محافظ خوبی مثل ت...

فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

Part 6(Attachment)فیلیکس بعد رفتن پدرش خودش کار میکرد ، بعد ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت هفتم: تیغِ حقیقتسنگینیِ ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط