عشق و غرور p47
دیروز به شکوفه زنگ زدم و همه چیو بهش گفتم
با اینکه دلخور شد چرا یهو غیبم زد ولی از دلش درآوردم
برگشتم داخل خونه و رفتم تو اتاقم
میخواستم کمی بخوابم که نسرین اومد تو:
_نخوابیا مهمون داریم
_اه توروخدا ول کن..بزار یکم بخوابم
اینو گفتم و پتو رو روی سرم کشیدم
_اگه بخوابی بعدا پشیمون میشی...یکمم به خودت برس جلو مهمونا زشته
_مهمونا ک با من کاری ندارن...مهمونای شماهان
_کیوان گفته توعم باید باشی
رو تخت نشستم:
_حالا مگه کی میخواد بیاد
تا خواست جواب بده صدای زنگ اومد سریع گفت:
_بدو حاضر شو که اومدن..دستی هم به سر و روت بکش
اینو گفت و رفت بیرون....با اکراه صورتم رو شستم
یه لباس مرتب مشکی با شلوار گشاد مشکی پوشیدم
حوصله آرایش نداشتم
صدا احوال پرسی از میومد...رفتم بیرون
وسط راه خشکم زد
_تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_اومدم پالتوم رو پس بگیرم
در مقابل چشمای بهت زدم رفتن تو پذیرایی
روی مبل روبه روش نشستم ..کیوان گفت:
_پس بچه ها کجان
چشمام برق زد
_چند دیقه دیگه میان..خودم زودتر اومدم یه چیزایی رو روشن کنم
به صورت ذوق زدم نگاه کرد
_باید تنها حرف بزنیم
به خودم اومدم...پاشدم به سمت یکی از اتاقا رفتم دنبالم اومد
_واقعا دارن میان اینجا؟؟
بی توجه به چیزی که گفتم گفت:
_میخوای پیش بچه هات باشی یا نه؟
انتظار چنین سوالی نداشتم
_تو میزاری پیششون باشم؟
لبخند ریزی گوشه لبش نشست:
_میخوام بهت ثابت کنم اونقدری ک فکر میکنی سنگدل نیستم
با ذوق و بغض بهش خیره شدم:
_چقدر تغییر کردی
با اینکه دلخور شد چرا یهو غیبم زد ولی از دلش درآوردم
برگشتم داخل خونه و رفتم تو اتاقم
میخواستم کمی بخوابم که نسرین اومد تو:
_نخوابیا مهمون داریم
_اه توروخدا ول کن..بزار یکم بخوابم
اینو گفتم و پتو رو روی سرم کشیدم
_اگه بخوابی بعدا پشیمون میشی...یکمم به خودت برس جلو مهمونا زشته
_مهمونا ک با من کاری ندارن...مهمونای شماهان
_کیوان گفته توعم باید باشی
رو تخت نشستم:
_حالا مگه کی میخواد بیاد
تا خواست جواب بده صدای زنگ اومد سریع گفت:
_بدو حاضر شو که اومدن..دستی هم به سر و روت بکش
اینو گفت و رفت بیرون....با اکراه صورتم رو شستم
یه لباس مرتب مشکی با شلوار گشاد مشکی پوشیدم
حوصله آرایش نداشتم
صدا احوال پرسی از میومد...رفتم بیرون
وسط راه خشکم زد
_تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_اومدم پالتوم رو پس بگیرم
در مقابل چشمای بهت زدم رفتن تو پذیرایی
روی مبل روبه روش نشستم ..کیوان گفت:
_پس بچه ها کجان
چشمام برق زد
_چند دیقه دیگه میان..خودم زودتر اومدم یه چیزایی رو روشن کنم
به صورت ذوق زدم نگاه کرد
_باید تنها حرف بزنیم
به خودم اومدم...پاشدم به سمت یکی از اتاقا رفتم دنبالم اومد
_واقعا دارن میان اینجا؟؟
بی توجه به چیزی که گفتم گفت:
_میخوای پیش بچه هات باشی یا نه؟
انتظار چنین سوالی نداشتم
_تو میزاری پیششون باشم؟
لبخند ریزی گوشه لبش نشست:
_میخوام بهت ثابت کنم اونقدری ک فکر میکنی سنگدل نیستم
با ذوق و بغض بهش خیره شدم:
_چقدر تغییر کردی
- ۱۹.۵k
- ۰۶ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط