007-آلما ویسکی - پارت ۳۶

....
007-آلما ویسکی - پارت ۳۶
.....

درست در همان لحظه، نگاه دامیان روی همان برگه‌ها افتاد و فهمید کدام بخش از طرحش توجه بقیه را جلب کرده.
صورتش برای یک لحظه سفت‌تر شد، اما چیزی نگفت.
فقط یکی از برگه‌ها را از روی زمین برداشت و با دقت مرتب کرد.

آنیا که داشت به‌طور اتفاقی همه چیز را نگاه می‌کرد، ناگهان متوجه شد روی یکی از برگه‌ها گوشه‌ای از یک نقشه‌ی کوچولو کشیده شده،
یک میز و چند فنجان، که کنار آن نوشته بود: “جایگاهِ اصلی باید آرام باشد.”

بکی به آرامی گفت: «اون دیگه زیادی درگیره.»

آنیا چیزی نگفت، اما همین جمله باعث شد نگاهش برای یک لحظه روی دامیان بماند.

مدتی بعد معلم اعلام کرد هر گروه باید همان‌جا کنار هم بایستد و یک مسئول موقت انتخاب کند.
و از شانس آنیا، بکی و چند نفر دیگر دقیقاً در گروهی افتادند که با گروه دامیان هم‌محدوده بود.

بکی از خوشحالی تقریباً جیغ کشید: «واای! این عالیه!»

آنیا با وحشت آرام گفت: «این کجاش عالیه؟!»

چون حالا دامیان خیلی نزدیک‌تر از قبل بود.
آن‌قدر نزدیک که آنیا می‌توانست صدای ورق زدن منظم برگه‌هایش را بشنود.

دامیان هنوز با کسی حرف نمی‌زد، اما حضورش آن‌قدر پررنگ بود که همه ناخودآگاه ساکت‌تر می‌شدند. تنها صدایی که اطراف دامیان شنیده می شد ، صدای اوین و اویل بود که با ذوق از او تعریف می کردند.
دامیان دست به سینه، ایستاده بود و نگاهش روی طرح‌ها و آدم‌های دوروبرش می‌چرخید؛
مثل کسی که همه‌چیز را ارزیابی می‌کند و حتی بدون یک کلمه، فضا را کنترل می‌کند.

در همان لحظه، معلم گفت: «حالا هر گروه باید یک ایده سریع پیشنهاد بده.»

بکی فوراً دستش را بالا برد: «ما می‌تونیم غرفه‌ی دسر و چای داشته باشیم! با طراحی خیلی شیک و تزئینات بامزه!»

بعضی بچه‌ها با علاقه نگاه کردند.

معلم سر تکان داد: «ایده‌ی خوبیه. گروه دزموند هم همین مسیر رو دنبال می‌کرد، به‌نظر می‌رسه می‌تونید همکاری کنید.»

آنیا از شنیدن کلمه‌ی «همکاری» تقریباً خشک شد.

دامیان فقط یک نگاه کوتاه به معلم انداخت، نه تأیید کرد نه رد.
اما همان یک نگاه کافی بود که بقیه بفهمند مخالفتی ندارد.
.....
وقتی زنگ نزدیک شد، گروه‌ها کم کم پراکنده شدند.
بکی همچنان از ایده‌ی غرفه ذوق‌زده بود و مدام درباره‌ی تزئینات حرف می‌زد.
هرچند آنیا هنوز کمی در شوک بود زیرا چند دقیقه تمام، زیر سایه‌ی حضور دامیان قرار گرفته بود. او با خود فکر کرد:« چرا هرچقدر سعی می کنم ازش دوری کنم بیشتر می بینمش...»

دامیان همان‌طور که مشغول مرتب کردن برگه‌هایش بود، برای لحظه‌ای خیلی کوتاه سرش را بلند کرد.
نه به سمت آنیا، نه به سمت بکی،
فقط به سمت شلوغیِ کلاس و آن دسته از دانش‌آموزهایی که دورش بودند.

بعد دوباره نگاهش را پایین انداخت و رفت.

بکی با هیجان گفت: «آلما چان! این پروژه می‌تونه خیلی باحال بشه!»

آنیا آهی کشید و زیر لب گفت: «برای تو شاید...»

اما ته دلش می‌دانست که با وجود دامیان، این «پروژه‌ی مدرسه» قرار نیست ساده باشد.


#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۴)

007-پنهان در مه - پارت ۷۶

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۷

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط