آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

پارت ۱۴

ویو تهیونگ

درو باز کردم و دیدم که جونگکوک رو تخت افتاده باچشم هایی خیس و شیشه ای ویسگی کنارش رفتم کنارش نشستم نمی تونست بهم نگاه کنه بهش گفتم
_جونگکوک می دونم که عصبانی شدی ولی اونکاری که کردی داره امیلی رو رنج میده
+تهیونگ نمی خواستم اینکارو کنم نمی دونم چرا تا اون حرف رو زد عصبانی شدم و وقتی که بهش سیلی زدم قلبم تیری محکم کشید
_جونگکوک اول بزار یکم بهتر بشی بعد میریم سراغ پسره
+نه من نمی خوام یک لحظه ی دیگه دریغ کنم همین امروز میریم
_نزار امیلی حالش از اینی که هست بد تر بشه
+ولی
_ولی نداره باید تو شرایط خوبی باشی الان نقطه ضعف تو امیلی هست اگر یه موقع اون پسره از امیلی استفاده کرد می خوای چیکار کنی
+اگر یه روزی امیلی نباشه من میمیرم
_ببین پسر اروم باش یه یمدتی برو پیش خانوادت زندگی کن
+ولی من یشب هم بدون امیلی خوابم نمی بره
_می دونم ولی مجبوری
+باشه
بعد از اینکه باشه گفت اونجارو ترک کردم و رفتم سوار ماشین شدم و از اونجا زدم بیرون حال جونگکوک خیلی بد بود حتی بد تراز امیلی بعد از کمی رسیدم خونه رفتم تو اتاقم نشستم داشتم با گوشیم ور می‌رفتم که مامان اومد تو اتاق و گفت
_پسرم من و پدرت با خانم و اقای جئون می ریم بیرون مراقب خواهرت باش
+باشه مامان بعد از اون اونا رفتن منم رفتم دم در اتاق امیلی

وبو امیلی

یکی در اتاقم رو زد بهش گفتم بیاد داخل تهیونگپبود اومد تو و گفت
_سلام فسقلی
تا گفت فسقلی یاد جونگکوک افتاد نا خاسته اشکم سرازیر شد اومد جلو و گفت
_چیشد
+هیچی
_هیچی که نیست چون داری گریه میکنی
+فقط جونگکوک همیشه بهم می گفت فسقلی
_برای این گریه میکنی خواهر عاشق دیوونم
+من عاشق نیستم
_خلو چل بچه پنج ساله تو رو ببینه هم میفهمه عاشقی
+چی منو عاشقم
_معلومه
+من که نفهمیدم
_از بس که دیونه ای
+اینارو ول کن تهیونگ حال جونگکوک خوبه
_یک تو از کجا فهمیدی من رفتم پیش جونگکوک و بعد هم بی شعور اون تورو عزیت کرده
+اول اینکه مامان بهم گفت رفتی دوم اینکه نمی دونم چرا دلم خیلی براش تنگ شده انگار دوری ازش برام موجب به مرگه
_اخی ابجی کوچولو عاشق شده
+مرگ بی شعور گشنمه
_من میرم پایین یچیزی بیارم بخوریم
باشه ای گفتم و بعد رفت پایین تا یچیزی بیاره بخوریم که سلین هم بهم پیام داد که
_دختر چیکار کردی با داداش بیچاره ی من داره میمیره
+حالاش خوبه
_نه
+وای سلین یه حس عجیبی دارم م
_چه حسی
+دلم براش تنگ شده
_عاااااایییییی عاشقش شدی
+بهش چیزی نگیا
_بهت قول نمیدم
+سلین
_باشه چیزی نمیگم بعد گوشیم رو خاموش کردم و انداختم یه گوشه که نشتیفان اومد برش داشتم که ببینم کیه دیدم همون ناشناسه
_سلام امیلی انگار که لو رفتی دختر
+همین بهتره خونه مادر و پدرت بمونی وگرنه جونگکوک کشته میشه
اینبار دیگه بجای اینکه چیزی رو مخفی کنم تا تهیونگ اومد بالا همه چیز رو نشونش دادم اونم عصبانی شد بهم گفت
_لباست رو بپوش
+چرا چیشده
_فقط برو لباست رو بپوش
+باشه ولی بگو کجا میریم
_میفهمی
+تهیونگ پسره ذو ول کن الان یه اتفاقی میوفته لطفا
_نه باید همین امروز دخلش رو بیارم
+تهیونگ برای همین بهتون نمی گفتم
_ولی
+ولی بی ولی
که یهو یه پیام دیگه دریافت کردیم

شرط ۱۰ لایک
دیدگاه ها (۶)

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

پارت 186

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

جهانی میان بیداری و خواب

پارت ۳۹

شاگرد لوس من

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط