آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?
پارت ۱۰
ویو امیلی
اومدم شروع کنم به درست کردن که یهو دست های جونگکوک دورم کمرم حلقه شد برگشتم دیدم که اندازهی یه بند انگشت بیشتر فاصله نداریم سرعت اومدم برم عقب که دیگه من به کابینت تکیه داده بودم و بعد گفت
_چی می خوای درست کنی
وقتی حرف می زد قشنگ لب هاش به لب هام می خورد بعد خودش رفت کنار گفتم
+می خوام تیرامیسو درست کنم
بعد بلندم کرد گذاشتم رو کابینت و گفت
_اگر کمک لازم داشتی بگو
+باشه
بعد از پله ها رفت بالا تا لباسش رو عوض کنه منم حدود یه ۱۰ دقیقه ای طول کشید تا تیرامیسو رو درست کنم بعد گذاشتمش تو یخچال بعدش بالا خودم گفتم تا تیرامیسو درست میشه منم یه دوش بگیرم به سمت اتاقم رفتم حولم رو برداشتم و داخل حمام رفتم و حدود یه ۵۰ مینی تو حمام بودم بعد از حمام تا کار های بعد حمام رو انجام بدم حدود یه ۲۰ مینی طول کشید و بعد به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال رو باز کردم و تیرامیسو رو برداشتم با شکلات و توت فرنگی پودر شکلات تزئین کردم و بعد نشستم رو کاناپه یه انمیشن انتخاب کردم و بعد صدای جونگکوک زدم
_جونگکوک دسر آمادست بیا پایین
و بعد سریع و بدون بدو اومد پایین کنارم نشست و دسر خوردیم و انمیشن دیدم بعد از ۲ ساعت فیلم دیدن ساعتم رو نگاه کردم ۱۹:۰۰بود و یادم رفته بود آماده شم سریع پاشدمو گفتم
_جونگکوک بلند شو باید بریم خونه مامانت
و بعد دوتایی تند تند به سمت اتاق هامون رفتیم آماده شدیم و من برای لباس یه شلوار مشکی پارچه ای با یه پیراهن سفید پوشیدم و کفش پاشنه دار بعد از یه ۳۰ مینی آماده آماده بودم رفتم بیرون از اتاق دیدم که جونگکوک به دیوار کنار اتاقم تکیه داده و تا منو دید گفت
_وای چه خوشگل شدی
+مرسی
بعد باهم به سمت ماشین رفتیم و جونگکوک درو برام باز کرد نشستم تو ماشین درو بست و خودش هم سوار شد در بزرگ عمارت باز شد و از پارکینگ خارج شدیم تا خونه مامان جونگکوک حدود ۱۰ مین فاصله بود تو این ۱۰ مین راه جونگکوک یه آهنگ گذاشت و باهم می خوندیم و میرقصیدیم به عمارت رسیدیم در بزرگ باز شد و دیدم که تهیونگ و سلین منتظر ما وایسادن تا ماشین رو جونگ کوک پارک کرد سلین و تهیونگ سمت ماشین دویدن انگار بچه کوچیک ها جونگکوک پیاده سد درو برام باز کرد منم پیاده شدم بعد سلین پرید تو بغلم جونگکوک منم پریدم تو بغل تهیونگ بعد من و سلین پریدیم تو بغل هم بعد از کلی حرف اینا سلین گفت
_وا پس کی شما دوتا برام برادر زاده میارید
+ععععه وا سلین
_وا مگه چیه حسرت عمه بودن به دلم بشینه
+راست میگه دیگه ابجی منم می خوام دایی شم
_یادتون رفته بدون لمس
+امیلی ولی این قانون رو امروز زیر پا گذاشتیم
_چی داداش عررررررر واقعا
+چی چیکار کردی با خواهر من
_بابا هیچی بوسیدمش
+وایییی باید مامان و بابا بدونن
_نه سلین
+چرا امیلی
ولش کن بیایین بریم تو گشنم هست بعد رفتیم داخل اول به مامان و بابای جونگکوک سلام کردم و بعد با زوق پریدم تو بغل مامان و بابام که همه بهم خندیدن
بعد کمی مسخره بازی اینا مامان جونگکوک گفت
_بچه ها غذا حاضره بیاید بریم بخوریم رفتیم سمت ممیز جونگکوک برام صندلی عقب کشید و نشستم و تشکری کردم اونم کنارم نشست و شروع کردیم به غذا خوردن وسط های غذا خوردن بودیم که بابای جونگکوک گفت
_خب کی برای ما نوه میارید
+وای بابا راستی امروز جونگکوک امیلی رو بوسید
که من و جونگکوک هم زمان گفتیم
-سلین
+چیهه
_واقعا پسرم
من سرم رو انداختم پایین که مامان جونگکوک گفت
+عروسم چرا خجالت می کشید شما زن شوهرید
_مامان منم دقیقا همین گفتم حالا دیگه بسه غذامون رو بخوریم
داشتیم غذا می خوردیم که یهو یه بارون خیلی بدی اومد و یهو یه رعد برق زد من و سلین جیغ زدیم ومن پریدم تو بغل جونگکوک و سلین پرید تو بغلم تهیونگ همه از ما دوتا خودشون گرفت بعد کمی از سر میز پاشدیم و به سمت پذیرایی رفتیم بعد از کمی صحبت اینا جونگکوک بهم گفت بریم سریع تکون دادم بلند شدیم خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و بعد در بزرگ عمارت باز شد و از پارکینگ بیرون اومدیم داشتیم تو راه می رفتیم که یهو دوباره رعد و برق زد و دوباره جیغ زدم همینطور جونگکوک می خندید بعد از کمی رسیدیم در بزرگ باز شد داخل رفتیم ماشین رو پارک کردیم و بعد جونگکوک پیاده شد درو برام باز کرد منم پیاده شدم و بعد درو بست و بعد بهش گفتم
_جونگکوک میای نریم تو یکم زیر بارون بمونیم
+بچه سرما می خوری
_نمی خورم یکم بمونیم
+باشه
دستم رو گرف برد وسط باغ کنار یه درختی و بهم یه چیز خیلی ناز نشون داد اون چیز........
شرط امروز ۵ لایک🎀🌈
ویو امیلی
اومدم شروع کنم به درست کردن که یهو دست های جونگکوک دورم کمرم حلقه شد برگشتم دیدم که اندازهی یه بند انگشت بیشتر فاصله نداریم سرعت اومدم برم عقب که دیگه من به کابینت تکیه داده بودم و بعد گفت
_چی می خوای درست کنی
وقتی حرف می زد قشنگ لب هاش به لب هام می خورد بعد خودش رفت کنار گفتم
+می خوام تیرامیسو درست کنم
بعد بلندم کرد گذاشتم رو کابینت و گفت
_اگر کمک لازم داشتی بگو
+باشه
بعد از پله ها رفت بالا تا لباسش رو عوض کنه منم حدود یه ۱۰ دقیقه ای طول کشید تا تیرامیسو رو درست کنم بعد گذاشتمش تو یخچال بعدش بالا خودم گفتم تا تیرامیسو درست میشه منم یه دوش بگیرم به سمت اتاقم رفتم حولم رو برداشتم و داخل حمام رفتم و حدود یه ۵۰ مینی تو حمام بودم بعد از حمام تا کار های بعد حمام رو انجام بدم حدود یه ۲۰ مینی طول کشید و بعد به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال رو باز کردم و تیرامیسو رو برداشتم با شکلات و توت فرنگی پودر شکلات تزئین کردم و بعد نشستم رو کاناپه یه انمیشن انتخاب کردم و بعد صدای جونگکوک زدم
_جونگکوک دسر آمادست بیا پایین
و بعد سریع و بدون بدو اومد پایین کنارم نشست و دسر خوردیم و انمیشن دیدم بعد از ۲ ساعت فیلم دیدن ساعتم رو نگاه کردم ۱۹:۰۰بود و یادم رفته بود آماده شم سریع پاشدمو گفتم
_جونگکوک بلند شو باید بریم خونه مامانت
و بعد دوتایی تند تند به سمت اتاق هامون رفتیم آماده شدیم و من برای لباس یه شلوار مشکی پارچه ای با یه پیراهن سفید پوشیدم و کفش پاشنه دار بعد از یه ۳۰ مینی آماده آماده بودم رفتم بیرون از اتاق دیدم که جونگکوک به دیوار کنار اتاقم تکیه داده و تا منو دید گفت
_وای چه خوشگل شدی
+مرسی
بعد باهم به سمت ماشین رفتیم و جونگکوک درو برام باز کرد نشستم تو ماشین درو بست و خودش هم سوار شد در بزرگ عمارت باز شد و از پارکینگ خارج شدیم تا خونه مامان جونگکوک حدود ۱۰ مین فاصله بود تو این ۱۰ مین راه جونگکوک یه آهنگ گذاشت و باهم می خوندیم و میرقصیدیم به عمارت رسیدیم در بزرگ باز شد و دیدم که تهیونگ و سلین منتظر ما وایسادن تا ماشین رو جونگ کوک پارک کرد سلین و تهیونگ سمت ماشین دویدن انگار بچه کوچیک ها جونگکوک پیاده سد درو برام باز کرد منم پیاده شدم بعد سلین پرید تو بغلم جونگکوک منم پریدم تو بغل تهیونگ بعد من و سلین پریدیم تو بغل هم بعد از کلی حرف اینا سلین گفت
_وا پس کی شما دوتا برام برادر زاده میارید
+ععععه وا سلین
_وا مگه چیه حسرت عمه بودن به دلم بشینه
+راست میگه دیگه ابجی منم می خوام دایی شم
_یادتون رفته بدون لمس
+امیلی ولی این قانون رو امروز زیر پا گذاشتیم
_چی داداش عررررررر واقعا
+چی چیکار کردی با خواهر من
_بابا هیچی بوسیدمش
+وایییی باید مامان و بابا بدونن
_نه سلین
+چرا امیلی
ولش کن بیایین بریم تو گشنم هست بعد رفتیم داخل اول به مامان و بابای جونگکوک سلام کردم و بعد با زوق پریدم تو بغل مامان و بابام که همه بهم خندیدن
بعد کمی مسخره بازی اینا مامان جونگکوک گفت
_بچه ها غذا حاضره بیاید بریم بخوریم رفتیم سمت ممیز جونگکوک برام صندلی عقب کشید و نشستم و تشکری کردم اونم کنارم نشست و شروع کردیم به غذا خوردن وسط های غذا خوردن بودیم که بابای جونگکوک گفت
_خب کی برای ما نوه میارید
+وای بابا راستی امروز جونگکوک امیلی رو بوسید
که من و جونگکوک هم زمان گفتیم
-سلین
+چیهه
_واقعا پسرم
من سرم رو انداختم پایین که مامان جونگکوک گفت
+عروسم چرا خجالت می کشید شما زن شوهرید
_مامان منم دقیقا همین گفتم حالا دیگه بسه غذامون رو بخوریم
داشتیم غذا می خوردیم که یهو یه بارون خیلی بدی اومد و یهو یه رعد برق زد من و سلین جیغ زدیم ومن پریدم تو بغل جونگکوک و سلین پرید تو بغلم تهیونگ همه از ما دوتا خودشون گرفت بعد کمی از سر میز پاشدیم و به سمت پذیرایی رفتیم بعد از کمی صحبت اینا جونگکوک بهم گفت بریم سریع تکون دادم بلند شدیم خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و بعد در بزرگ عمارت باز شد و از پارکینگ بیرون اومدیم داشتیم تو راه می رفتیم که یهو دوباره رعد و برق زد و دوباره جیغ زدم همینطور جونگکوک می خندید بعد از کمی رسیدیم در بزرگ باز شد داخل رفتیم ماشین رو پارک کردیم و بعد جونگکوک پیاده شد درو برام باز کرد منم پیاده شدم و بعد درو بست و بعد بهش گفتم
_جونگکوک میای نریم تو یکم زیر بارون بمونیم
+بچه سرما می خوری
_نمی خورم یکم بمونیم
+باشه
دستم رو گرف برد وسط باغ کنار یه درختی و بهم یه چیز خیلی ناز نشون داد اون چیز........
شرط امروز ۵ لایک🎀🌈
- ۳.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط