ظرف غذایش که دست نخورده می‌ماند، وحشت میکردیم. مطمئن میشد

ظرف غذایش که دست نخورده می‌ماند، وحشت میکردیم. مطمئن میشدیم به گروهانی در یک گوشه خط لشکر غذا نرسیده؛ اینطوری اعتراض میکرد به کارمان.
تا آن گروهان را پیدا نمیکردیم و غذا نمیدادیم بهشان، لب به غذا نمیزد.
گاهی چهل و هشت ساعت غذا نمیخورد تا یقین کند همه غذا خورده اند.

خواستم این عکس نوشته ها رو اینجا پست کنم، تو فکر دسته‌بندی بودم که ناگاهان یادم اومد باید گذاشت دسته شهدا... #قاسم_هنوز_زندست

#قاسم_سلیمانی #حاج_قاسم #سردار_سلیمانی #سردار_شهید #شهید_سلیمانی #سپهبد_شهید_سلیمانی
دیدگاه ها (۱)

ظرف غذایش که دست نخورده می ماند، وحشت میکردیم.مطمئن می شدیم ...

🔰 ظرف غذایش که دست‌نخورده می‌ماند، وحشت می‌کردیم. مطمئن می‌ش...

#سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد... #فقط_برای_خداظرف غذایش که دست ...

حاج قاسم

راه افتاد به دختر یکی از شهدا سر بزند؛ پا برهنه.تا برایش کفش...

باغبان اسم رئیس‌جمهور آمریکا را گذاشته بود روی سگش.وقتی فهمی...

جانباز بالای پنجاه درصد بود؛ هم حقوق جانبازی داشت، هم حق پرس...

آمد به خط فاطمیون.شب که شد، گفتیم لابد میرود یک جایی دور از ...

فرش کوچکی انداخت توی حیاط خانه پدری اش؛ توی آفتابپیر مرد را ...

در فرودگاه دمشق نماز جماعت خواندیم.نماز که تمام شد، یک نفر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط