{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرش کوچکی انداخت توی حیاط خانه پدری اش؛ توی آفتاب

فرش کوچکی انداخت توی حیاط خانه پدری اش؛ توی آفتاب
پیر مرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد. دست و پیشانی اش را میبوسید و میگفت: همه دلخوشی من توی این دنیا، پدرمه.

خواستم این عکس نوشته ها رو اینجا پست کنم، تو فکر دسته‌بندی بودم که ناگاهان یادم اومد باید گذاشت دسته شهدا... #قاسم_هنوز_زندست

#قاسم_سلیمانی #حاج_قاسم #سردار_سلیمانی #سردار_شهید #شهید_سلیمانی #سپهبد_شهید_سلیمانی
دیدگاه ها (۱)

سردار

#سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد... #فقط_برای_خدافرش کوچکی انداخت گ...

راه افتاد به دختر یکی از شهدا سر بزند؛ پا برهنه.تا برایش کفش...

#فقط_برای_خدا🍃▫️فرش کوچکی انداخت گوشه حیاط خانه پدری اش. ▪️ت...

‏فرش کوچکی انداخت گوشه‌ حیاط خانه‌ی پدری، توی آفتاب، پیرمرد ...

✍ روایت خاطره:فرش کوچکی انداخت گوشه‌ی حیاط خانه‌ی پدری‌اش ت...

باغبان اسم رئیس‌جمهور آمریکا را گذاشته بود روی سگش.وقتی فهمی...

جانباز بالای پنجاه درصد بود؛ هم حقوق جانبازی داشت، هم حق پرس...

آمد به خط فاطمیون.شب که شد، گفتیم لابد میرود یک جایی دور از ...

در فرودگاه دمشق نماز جماعت خواندیم.نماز که تمام شد، یک نفر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط