عشق یا نفرت پارت (۲)
.
.
.
* نویسنده یا به ابارت دیگه همون آوای خودمون ... *
وقتی آنیا و بکیرفتن کلاس یهو یه چیز سیاهی اومد جلوی آنیا که نگو اون الکس بی چشمُ رو بوده ...
الکس : سلام آنیا میگممیشه داخل این درس بهم کمک کنی ؟
ذهنش : این جوریمیکشونمش داخل کتاب خونه و کاری که همیشه دوست داشتم باهاش بکنم رو میکنم
آنیا که ذهنشو خونده بود گف
آنیا : نـ .... نه نمیتونم الان کار دارم مگه نه بکی ... اره اره کار دارم .. ههه ( خنده الکی ) خوب دیگه بریم بکی جونم ..
و در رفت ... وقتی میخواستن بشینن بکی گف
بکی : آ...آنیا چرا اونجا نشستی ؟
وقتی آنیا فهمید که دیگه دیر شده بود معلم اومده بود و ای کاش نمیومد .. آنیا بغل دست الـــکس نشسته بود ..
الکسم که خر کیف شده بود ( مرض خنده داره مگه ؟ 😑🤭😂) یکمی خودشو کشون سمت آنیا و دستشو گذاشت رو ران آنیا و شروع کرد به لمس کردنش ... آنیا که نمیتونیت چیزی بگه فقط میتونست مدادشو گاز بگیره ... الکسم از اموقعیت نهایت استفادرو برد ( نکبت عوضی .. اِاِاِم . ببخشید) و دستش دیگه رفت سمت دامنش رفت و انگشتاش که رسید به شورت آنیا یهو...
.
.
.
*دامیان*
وقتی دیدم الکس داره زیاده روی میکنه اعصابم خط خطی شد بلند گفتم
دامیان : هی عوضی داری چه غلطی میکنی ؟
همه برگشتن نگاه کردن معلم تا اومد چیزی بگه رفتم یغه ی الکسو گرفتم تا میتونستم زدمش همه دورمون جمع شدن آنیان که دیگه نتونست تحمل کنه زد زیره گریه همه ی دخترا دور آنیا بودن و آرومش میکردن معلم و بکی ازش پرسیدن چی شده و آنیا کل ماجرارو تعریف کرد . من که هنوز داشتم الکسو کتک میزدم و همه ی پسرا داشتن منو ازش جدا میکردن که دیدم بکی با قیافه ی خیلی جدی اومد سمتم و گف
بکی : دامیان بسکن نزنش ... نباید این جوری بزنیش ... برو کنار باید این جوری بزنیش
وقتی رفتم کنار وحشی تر از من زدش که منم ترسیدم ولی کار خوبی کرد اصلا خوب کرد که زدش ...
.
.
.
.
.
* نویسنده یا به ابارت دیگه همون آوای خودمون ... *
وقتی آنیا و بکیرفتن کلاس یهو یه چیز سیاهی اومد جلوی آنیا که نگو اون الکس بی چشمُ رو بوده ...
الکس : سلام آنیا میگممیشه داخل این درس بهم کمک کنی ؟
ذهنش : این جوریمیکشونمش داخل کتاب خونه و کاری که همیشه دوست داشتم باهاش بکنم رو میکنم
آنیا که ذهنشو خونده بود گف
آنیا : نـ .... نه نمیتونم الان کار دارم مگه نه بکی ... اره اره کار دارم .. ههه ( خنده الکی ) خوب دیگه بریم بکی جونم ..
و در رفت ... وقتی میخواستن بشینن بکی گف
بکی : آ...آنیا چرا اونجا نشستی ؟
وقتی آنیا فهمید که دیگه دیر شده بود معلم اومده بود و ای کاش نمیومد .. آنیا بغل دست الـــکس نشسته بود ..
الکسم که خر کیف شده بود ( مرض خنده داره مگه ؟ 😑🤭😂) یکمی خودشو کشون سمت آنیا و دستشو گذاشت رو ران آنیا و شروع کرد به لمس کردنش ... آنیا که نمیتونیت چیزی بگه فقط میتونست مدادشو گاز بگیره ... الکسم از اموقعیت نهایت استفادرو برد ( نکبت عوضی .. اِاِاِم . ببخشید) و دستش دیگه رفت سمت دامنش رفت و انگشتاش که رسید به شورت آنیا یهو...
.
.
.
*دامیان*
وقتی دیدم الکس داره زیاده روی میکنه اعصابم خط خطی شد بلند گفتم
دامیان : هی عوضی داری چه غلطی میکنی ؟
همه برگشتن نگاه کردن معلم تا اومد چیزی بگه رفتم یغه ی الکسو گرفتم تا میتونستم زدمش همه دورمون جمع شدن آنیان که دیگه نتونست تحمل کنه زد زیره گریه همه ی دخترا دور آنیا بودن و آرومش میکردن معلم و بکی ازش پرسیدن چی شده و آنیا کل ماجرارو تعریف کرد . من که هنوز داشتم الکسو کتک میزدم و همه ی پسرا داشتن منو ازش جدا میکردن که دیدم بکی با قیافه ی خیلی جدی اومد سمتم و گف
بکی : دامیان بسکن نزنش ... نباید این جوری بزنیش ... برو کنار باید این جوری بزنیش
وقتی رفتم کنار وحشی تر از من زدش که منم ترسیدم ولی کار خوبی کرد اصلا خوب کرد که زدش ...
.
.
.
- ۴.۴k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط