رمان آغوشی از جنس خطر پارت ۹ نهم
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀 پارت⁹
در باز شد و زنی حدوداً پنجاه ساله وارد شد. لباس ساده اما مرتبی پوشیده بود و رفتارش با بقیه فرق داشت.
- تو رو از بیمارستان میشناسم. یکی از پرستارها با ما تماس گرفت.
+خب؟
- باید بدونی اینجا بیمارستان نیست.
نگاهی به کایا انداخت.
-و مردی که روی این تخت خوابیده، آدم معمولیای نیست.
+راستش دیگه از این موضوع مطمئن شدم.
زن لبخند خیلی کوتاهی زد.
-بهتره تا وقتی اینجایی، سؤال اضافه نپرسی.
+ من برای نجات جونش اینجام، نه برای اینکه از کسی بترسم.
زن چند لحظه نگاهم کرد.
-شاید همین چیزی باشه که جون خودت رو هم به خطر بندازه.
قبل از اینکه جواب بدم، صدای قدمهای تندی از راهرو اومد. زن ناگهان ساکت شد. در اتاق باز شد. مردی وارد شد که بقیه با دیدنش کنار رفتن. لباس تیرهای پوشیده بود و نگاهش آنقدر جدی بود که ناخودآگاه صاف ایستادم. چند ثانیه مستقیم به من نگاه کرد و بعد چشمش روی تخت افتاد.
- حالش؟
+فعلاً پایدار شده.
-فعلاً؟
+گلوله از پشت وارد شده و خون زیادی از دست داده. باید تحت نظر بمونه.
مرد نزدیکتر اومد.
-تو کی هستی؟
+ روژین.
-فقط روژین؟
+پرستار اورژانس.
نگاهش چند لحظه روی من موند.
- و چرا هنوز اینجایی؟
با عصبانیت جواب دادم: چون اگر من نبودم احتمالاً الان زنده نبود!
اتاق دوباره ساکت شد. مرد نگاهی به کایا انداخت.
+ از این به بعد کسی مزاحمت نمیشه. من مزاحمت نمیخوام، من امکانات میخوام. اگه میخواید زنده بمونه باید چند ساعت آینده کاملاً تحت نظر باشه.
- هرچی لازم داری فراهم میشه.
+ و یه چیز دیگه.
ابروش رو بالا برد.
-چی؟
+ من از اینجا بدون اینکه مطمئن بشم حالش خوبه نمیرم.
مرد برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام سرش رو تکون داد.
-باشه.
از اتاق خارج شد. همین که در بسته شد، به کایا نگاه کردم.
+معلومه چه آدم مهمی هستی که همه برای زنده موندنت اینقدر نگرانن...
چند ثانیه بعد صدای ضعیفی شنیدم.
کایا:آب...
خشکم زد. سریع برگشتم سمت تخت. چشمهای کایا هنوز بسته بود.
+کایا؟
چشمهاش کمی باز شد اما دوباره بسته شد. -آب...
لیوان رو برداشتم و با احتیاط کمی آب بهش دادم. چند ثانیه بعد دوباره چشمهاش رو باز کرد. این بار نگاهش مستقیم روی من افتاد. نگاهی خسته و سنگین. چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. بعد با صدای ضعیفی
پرسید: تو... کی هستی؟
+من؟ مکث کردم. روژین. پرستارم.
چشمهاش چند ثانیه روی صورتم موند. انگار میخواست چیزی رو به یاد بیاره.
-من... کجام؟
+جای امنی.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
- امن؟
قبل از اینکه جواب بدم، صدای باز شدن در اومد. کنان وارد شد.
- بیدار شد؟ بهش نگاه کردم.
+آره، ولی هنوز حالش خوب نیست. کنان به سمت تخت رفت. کایا دوباره چشمهاش رو بست. من هم مشغول بررسی علائمش شدم. اما یک سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد
: این آدمها دقیقاً چه کسانی بودن؟ و مهمتر از اون... چرا احساس میکردم این تازه شروع ماجراست؟
اینم پارت نهم بخوام بهتون تقدیم میشه حمایت یادتون نره دخترا صحنه هاشم میاد😩🤧😂
#رمان
در باز شد و زنی حدوداً پنجاه ساله وارد شد. لباس ساده اما مرتبی پوشیده بود و رفتارش با بقیه فرق داشت.
- تو رو از بیمارستان میشناسم. یکی از پرستارها با ما تماس گرفت.
+خب؟
- باید بدونی اینجا بیمارستان نیست.
نگاهی به کایا انداخت.
-و مردی که روی این تخت خوابیده، آدم معمولیای نیست.
+راستش دیگه از این موضوع مطمئن شدم.
زن لبخند خیلی کوتاهی زد.
-بهتره تا وقتی اینجایی، سؤال اضافه نپرسی.
+ من برای نجات جونش اینجام، نه برای اینکه از کسی بترسم.
زن چند لحظه نگاهم کرد.
-شاید همین چیزی باشه که جون خودت رو هم به خطر بندازه.
قبل از اینکه جواب بدم، صدای قدمهای تندی از راهرو اومد. زن ناگهان ساکت شد. در اتاق باز شد. مردی وارد شد که بقیه با دیدنش کنار رفتن. لباس تیرهای پوشیده بود و نگاهش آنقدر جدی بود که ناخودآگاه صاف ایستادم. چند ثانیه مستقیم به من نگاه کرد و بعد چشمش روی تخت افتاد.
- حالش؟
+فعلاً پایدار شده.
-فعلاً؟
+گلوله از پشت وارد شده و خون زیادی از دست داده. باید تحت نظر بمونه.
مرد نزدیکتر اومد.
-تو کی هستی؟
+ روژین.
-فقط روژین؟
+پرستار اورژانس.
نگاهش چند لحظه روی من موند.
- و چرا هنوز اینجایی؟
با عصبانیت جواب دادم: چون اگر من نبودم احتمالاً الان زنده نبود!
اتاق دوباره ساکت شد. مرد نگاهی به کایا انداخت.
+ از این به بعد کسی مزاحمت نمیشه. من مزاحمت نمیخوام، من امکانات میخوام. اگه میخواید زنده بمونه باید چند ساعت آینده کاملاً تحت نظر باشه.
- هرچی لازم داری فراهم میشه.
+ و یه چیز دیگه.
ابروش رو بالا برد.
-چی؟
+ من از اینجا بدون اینکه مطمئن بشم حالش خوبه نمیرم.
مرد برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام سرش رو تکون داد.
-باشه.
از اتاق خارج شد. همین که در بسته شد، به کایا نگاه کردم.
+معلومه چه آدم مهمی هستی که همه برای زنده موندنت اینقدر نگرانن...
چند ثانیه بعد صدای ضعیفی شنیدم.
کایا:آب...
خشکم زد. سریع برگشتم سمت تخت. چشمهای کایا هنوز بسته بود.
+کایا؟
چشمهاش کمی باز شد اما دوباره بسته شد. -آب...
لیوان رو برداشتم و با احتیاط کمی آب بهش دادم. چند ثانیه بعد دوباره چشمهاش رو باز کرد. این بار نگاهش مستقیم روی من افتاد. نگاهی خسته و سنگین. چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. بعد با صدای ضعیفی
پرسید: تو... کی هستی؟
+من؟ مکث کردم. روژین. پرستارم.
چشمهاش چند ثانیه روی صورتم موند. انگار میخواست چیزی رو به یاد بیاره.
-من... کجام؟
+جای امنی.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
- امن؟
قبل از اینکه جواب بدم، صدای باز شدن در اومد. کنان وارد شد.
- بیدار شد؟ بهش نگاه کردم.
+آره، ولی هنوز حالش خوب نیست. کنان به سمت تخت رفت. کایا دوباره چشمهاش رو بست. من هم مشغول بررسی علائمش شدم. اما یک سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد
: این آدمها دقیقاً چه کسانی بودن؟ و مهمتر از اون... چرا احساس میکردم این تازه شروع ماجراست؟
اینم پارت نهم بخوام بهتون تقدیم میشه حمایت یادتون نره دخترا صحنه هاشم میاد😩🤧😂
#رمان
- ۵.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط