رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲۷ }🌔

× با تردید روی صندلی نشستم که متوجه نگاه های عصبی خیلیا شدم ... سرمو از خجالت انداختم پایین که مادر کوک شروع به حرف زدن کرد...

£ خوب همه توجه کنید ... اینشون ات هست ( اشاره به ات) عروسم از این به بعد باهاش خوب رفتار میکنید ...

✓ کی گفته... هنوز ازدواج نکردن پس عروست نیست ( عصبی )

& اهیون کسی از تو نظر نخواست ...

✓ تو ساکت باش ...

£ همه ساکت باشید ...

خدمتکار: خانم همه غذا ها رو آوردیم امر دیگه ای نیست...

£ نه میتونی بری...

£ بفرماید...

× همه شروع کردن به غذا خوردن قاشقو توی دستم گرفتم .. ولی با نگاه هایی که روم بود نمی‌تونستم چیزی بخورم...

کالیرا کنارم نشسته بود... نگاهی بهم کردم که آروم توی گوشم شروع به زمزمه کردن کرد ...

¥ ات حالت خوبه ...

× اره.. اره خوبم ... ببینم تو چرا آنقدر به خودت رسیدی خبریه...

¥ بعداً بهت میگم ... ( خجالت)

ویو کوک:

- همه سر میز نشسته بودیم ... منتظر ات بودم تا بیاد پایین ... ولی خبری ازش نبود .. خواستم برم دنبالش که متوجه در باز شده اتاق کالیرا شدم ... داشت با یکی حرف میزد ... گوشمو به در چسبوندم و به مکالمش گوش میدادم ...

ویو ۲ دقیقه بعد:

- با اعصبانیتی که هر لحظه در حال فوران بود از اتاق کالیرا دور شدم ...

- که از من پنهون می‌کنه ارهعع ( عصبی) دارم برات خواهری ...

- روی صندلی نشستم که مامانم با تعجب نگاهم میکرد ..

£ ات نمی‌خواست بیاد پایین ...

- داره آماده میشه ..

£ اوهوم ...

ویو بعداز نیم ساعت؛

× همه در حال غذا خوردن بودن که در عمارت به صدا در اومد ... کالیرا که انگار بهش برق وصل کرده بودن از جاش پرید .. و با ذوق نگاهشو به در داد ... سرمو چرخوندم که با نگاه های ترسناک کوک مواجه شدم ...

× چرا اینطوری کالیرا رو نگاه می‌کنی...

- خفه شو... ( کمی داد)

× با احساس بعضی که داشتم سکوت کردم...

× پسری با قد نسبتاً بلند و موهای خرمایی و چشماش های مشکی که هر کس رو جذب خودش میکرد وارد عمارت شد ... پسره به سمت میز اومد و تعظیم کوتاهی کرد مادر جونکوک که متوجه پسر شده بود از جاش بلند شد و با خوشحالی به سمت پسر رفت ...

£ او خوش اومدی تهیونگ....

تهیونک؛ سلام ... سلام همگی ... .

¥ سلام پسر دایی...

تهیونک: سلام عزی...

- عزیزم نه دختر دایی ...

تهیونگ: او پسر دایی عزیزم حالت چطوره ...

- تورو که دیدم حالم بد شد...

تهیونگ: او فکر کنم هنوز داستان گذشته رو فراموش نکردی ...

- با وجود تو نه ...

£ تهیونگ بشین ..

تهیونگ : چشم

ویو ات:

× تازه فهمیدم تهیونگ پسر دایی کوک و کالیرا هستش... وقتی تهیونگ وارد عمارت شد ... حالت چهره کوک عوض شد .... انگار هر لحظه میخواست یکی رو بکشه... تهیونگ روی یکی از صندلی ها نشست و شروع کرد به غذا خوردن ... زیر چشمی نگاهی به کوک میکردم که داشت تهیونگ و کالیرا رو نگاه میکرد...

اخماش تو هم بود ... نخواستم خودمو قاطی رابطه خواهر برادری کنم پس به غذا خودم ادامه دادم ... همین که خواستم اولین تکه ای استیک رو توی دهنم بزارم دستی روی رون پام گذاشته شد ... خواستم دستشو پس بزنم که دوباره روی پام قرار گرفت ..‌ با حالت شاکی به طرف کوک برگشتم که نگاهی از اعصابنیت بهم کرد ... نگاهمو ازش گرفتم که دستش بالا تر می‌رفت ..‌ و به حالت نوازش واری روی رونم کشیده میشد ... دستش بالا و بالا تر می‌رفت طوری که از روی دامنم به داخل عبور کرده بود با کاری کرد نفسم حبس شد ... ولی چرا الان ...

ادامه دارد...🌔


حمایت بالا باشه پارت بعد رو صبح زود میزارم ( بازنشر بالای ۲۵ تا باشه نباشه ادامه نمیزارم ببخشید پرنسسا)💖💪🥳
دیدگاه ها (۶۳)

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁴ویو: ات_ باشه.جونگ‌کوک ازم فاصله...

#برادر ناتنی من

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

الماس زیبای من part⁸- کجا بیبی؟• میخوام بشینم روی صندلی- نه...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

THE FIRST KISSPART: 6ات: دستم وحشی (گریه) تهیونگ: چته مگه نگ...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط