Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.6
(روایت از زبان جونگ کوک)
همین که صفحه گوشی رو دیدم، همهچی یادم اومد.
اون پیامها.
اون شماره.
همون آدمی که قبل از ازدواج هم ا.ت رو تهدید میکرد.
فکر میکردم بعد از اینکه خونه عوض کردیم، بالاخره دست از سرش برداشته.
ولی ظاهراً اشتباه میکردم.
نگاهم رو از گوشی گرفتم و به ا.ت نگاه کردم.
- دوباره شروع کرده؟
ا.ت چیزی نگفت.
همین سکوتش جوابم بود.
- چند وقته؟
+ امروز...
- فقط امروز؟
ا.ت مکث کرد.
+ دیشب هم پیام داد و چد روز پیش که نقل مکان کردیم به اینجا.
فکم رو محکم کردم.
پس از دیشب شروع شده بود و ا.ت تا الان چیزی نگفته بود.
- چرا بهم نگفتی؟
+ نمیخواستم دوباره درگیرش بشی.
یه خنده کوتاه و عصبی کردم.
- درگیر؟ زرشک!
چند قدم بهش نزدیک شدم.
(با لحن بم و ترسناک)
- ا.ت، دفعه قبل هم بهت گفتم اگه دوباره پیداش شد، اولین کاری که باید بکنی اینه که به من بگی.
ا.ت سرش رو پایین انداخت.
+ میترسیدم...
لحنش آروم بود.
+ میترسیدم اتفاق بدی بیفته.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد دستم رو به سمت گوشی گرفتم.
- پیامها رو نشونم بده.
این بار مقاومت نکرد.
گوشی رو آروم گذاشت توی دستم.
صفحه رو باز کردم.
چند پیام رو خوندم.
هرچی جلوتر میرفتم، عصبانیم بیشتر میشد.
ولی یه چیز عجیبتر از همه بود.
آخرین پیام فقط یه جمله داشت:
"فردا ساعت پنج. همونجا"
نگاهم رو از صفحه گرفتم.
"همونجا" کجاست؟
ا.ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
+ کتابخونه قدیمی.
همون لحظه فهمیدم این قضیه خیلی بزرگتر از چیزی شده که فکر میکردم................
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.6
(روایت از زبان جونگ کوک)
همین که صفحه گوشی رو دیدم، همهچی یادم اومد.
اون پیامها.
اون شماره.
همون آدمی که قبل از ازدواج هم ا.ت رو تهدید میکرد.
فکر میکردم بعد از اینکه خونه عوض کردیم، بالاخره دست از سرش برداشته.
ولی ظاهراً اشتباه میکردم.
نگاهم رو از گوشی گرفتم و به ا.ت نگاه کردم.
- دوباره شروع کرده؟
ا.ت چیزی نگفت.
همین سکوتش جوابم بود.
- چند وقته؟
+ امروز...
- فقط امروز؟
ا.ت مکث کرد.
+ دیشب هم پیام داد و چد روز پیش که نقل مکان کردیم به اینجا.
فکم رو محکم کردم.
پس از دیشب شروع شده بود و ا.ت تا الان چیزی نگفته بود.
- چرا بهم نگفتی؟
+ نمیخواستم دوباره درگیرش بشی.
یه خنده کوتاه و عصبی کردم.
- درگیر؟ زرشک!
چند قدم بهش نزدیک شدم.
(با لحن بم و ترسناک)
- ا.ت، دفعه قبل هم بهت گفتم اگه دوباره پیداش شد، اولین کاری که باید بکنی اینه که به من بگی.
ا.ت سرش رو پایین انداخت.
+ میترسیدم...
لحنش آروم بود.
+ میترسیدم اتفاق بدی بیفته.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد دستم رو به سمت گوشی گرفتم.
- پیامها رو نشونم بده.
این بار مقاومت نکرد.
گوشی رو آروم گذاشت توی دستم.
صفحه رو باز کردم.
چند پیام رو خوندم.
هرچی جلوتر میرفتم، عصبانیم بیشتر میشد.
ولی یه چیز عجیبتر از همه بود.
آخرین پیام فقط یه جمله داشت:
"فردا ساعت پنج. همونجا"
نگاهم رو از صفحه گرفتم.
"همونجا" کجاست؟
ا.ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
+ کتابخونه قدیمی.
همون لحظه فهمیدم این قضیه خیلی بزرگتر از چیزی شده که فکر میکردم................
ادامه دارد...........
- ۸.۵k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط