۵۱
ا/ت: با من ازدواج میکنی؟
کوک: چی؟ 😂
ا/ت: نخند
کوک: تا حالا ندیده بودم پیشنهاد ازدواج کسی بده اونم تو بیمارستان و یه دختر باشه
ا/ت: یعنی ما دخترا فرقمون چیه؟ ما نمیتونیم پیشنهاد ازدواج بدیم
کوک: باشه من غلط کردم
ا/ت: صدای چیه؟
کوک: گوشیه منه بابام
ا/ت: چی؟
کوک: الو
پ.ک: کجایی؟
کوک: چرا؟
پ.ک: کنار ا/ت ای؟
کوک: اره کنار ا/تم
پ.ک: مگه بهت نگفتم دست از پا خطا کنی خودت میدونی
کوک: دست از پا خطا نکردم دوست دخترمه
پ.ک: دهنتو ببند هرجا هستی بمون الان میام
جونگکوک گوشیو قطع کرد
ا/ت: چیشد؟
کوک: هیچی مهم نیست بریم
ا/ت: بریم خب کجا بریم؟
کوک: یه خونه دارم فقط مامانم ازش خبر داره هیچکس نمیدونه میریم اونجا
ا/ت: باشه من تو ماشین میخوابم
کوک: باشه به چونهو هم میگم وسایل شخصیتو شب بیاره
ا/ت: باشه
یک ساعت بعد
کوک: ا/ت
ا/ت: رسیدیم؟
کوک: اره پیاده شو بریم
ا/ت: وایی این از خونه بابات و بابام هم خوشگل تره
کوک: واقعا؟
ا/ت: اره میتونم سومی بگم که گاهی اوقات بیاد پیشم
کوک: چرا از من اجازه میگیری فک کن خونه خودته بزار چند روز دیگه میریم ازدواج میکنیم
بعدش یه جشن میگیریم تا یکم بحث بابام تموم بشه بعد
ا/ت: باشه خستم خیلی مطمئنم توهم خسته ای اینروزا درست نخوابیدم میشه برم بخوابم
کوک: اره برو
ا/ت: کجا بخوابم؟
کوک: هرجا دوست داشتی
ا/ت: میرم تو اون اتاقه
کوک: باشه
چند ساعت بعد
ارایشگاه بودم
تق تق تق
ا/ت: سومی برو درو باز کن
سوکو: سلام
ا/ت: سلام تو کجا اینجا کجا
سوکو: من باید اینو ازت بپرسم میدونی چند روز بود ازت خبری نداشتم
ا/ت: درگیر یه موضوعی بودم؟
سوکو: بابای جونگکوک؟
ا/ت: تو از کجا میدونی؟
سوکو: منو جونگکوک مثل داداشیم
ا/ت: منو جونگکوک چند روز دیگه میخوایم ازدواج کنیم
سومی: واقعا؟ مبارکه ما دعوتیم که
ا/ت: فعلا نمیخوایم مراسم بگیریم برای بعد گذاشتیم
سومی: هنوز نگران باباشی
ا/ت: اره فقط میدونم هرچه زودتر میاد اینجا الان میخوام برم
سومی: میخوای بری
ا/ت:اره راستی با جیهو چیکار کردی؟
سوکو: ازش جدا شم ولش کن مهم نیست
ا/ت: اینجا چیکار میکنی؟ از کجا میدونستی من اینجام
سومی: من بهش گفتم
سوکو: اره سومی بهم گفت
ا/ت: چی؟ شماره همو دارین نکنه بینتون خبریه؟
سومی: نه بابا
ا/ت: خب باشه سومی من باید برم نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم
سومی: چرا؟
ا/ت: تازه گفتم که خدافظ جونگکوک اومده
سوکو: خدافظ
یک ماه بعد
از خواب بیدار شدم رفتم پایین
ا/ت: جونگکوک
کوک: بیدار شدی بیا یه چیزی بخور
ا/ت: خسته شدم این یک ماه کامل تو خونم
کوک: میخوای بریم سفر؟
ا/ت: نه حوصلشو ندارم هنوز که ازدواجم نکردیم
*پارت بعد تا چند ساعت دیگر
#فیک
#سناریو
کوک: چی؟ 😂
ا/ت: نخند
کوک: تا حالا ندیده بودم پیشنهاد ازدواج کسی بده اونم تو بیمارستان و یه دختر باشه
ا/ت: یعنی ما دخترا فرقمون چیه؟ ما نمیتونیم پیشنهاد ازدواج بدیم
کوک: باشه من غلط کردم
ا/ت: صدای چیه؟
کوک: گوشیه منه بابام
ا/ت: چی؟
کوک: الو
پ.ک: کجایی؟
کوک: چرا؟
پ.ک: کنار ا/ت ای؟
کوک: اره کنار ا/تم
پ.ک: مگه بهت نگفتم دست از پا خطا کنی خودت میدونی
کوک: دست از پا خطا نکردم دوست دخترمه
پ.ک: دهنتو ببند هرجا هستی بمون الان میام
جونگکوک گوشیو قطع کرد
ا/ت: چیشد؟
کوک: هیچی مهم نیست بریم
ا/ت: بریم خب کجا بریم؟
کوک: یه خونه دارم فقط مامانم ازش خبر داره هیچکس نمیدونه میریم اونجا
ا/ت: باشه من تو ماشین میخوابم
کوک: باشه به چونهو هم میگم وسایل شخصیتو شب بیاره
ا/ت: باشه
یک ساعت بعد
کوک: ا/ت
ا/ت: رسیدیم؟
کوک: اره پیاده شو بریم
ا/ت: وایی این از خونه بابات و بابام هم خوشگل تره
کوک: واقعا؟
ا/ت: اره میتونم سومی بگم که گاهی اوقات بیاد پیشم
کوک: چرا از من اجازه میگیری فک کن خونه خودته بزار چند روز دیگه میریم ازدواج میکنیم
بعدش یه جشن میگیریم تا یکم بحث بابام تموم بشه بعد
ا/ت: باشه خستم خیلی مطمئنم توهم خسته ای اینروزا درست نخوابیدم میشه برم بخوابم
کوک: اره برو
ا/ت: کجا بخوابم؟
کوک: هرجا دوست داشتی
ا/ت: میرم تو اون اتاقه
کوک: باشه
چند ساعت بعد
ارایشگاه بودم
تق تق تق
ا/ت: سومی برو درو باز کن
سوکو: سلام
ا/ت: سلام تو کجا اینجا کجا
سوکو: من باید اینو ازت بپرسم میدونی چند روز بود ازت خبری نداشتم
ا/ت: درگیر یه موضوعی بودم؟
سوکو: بابای جونگکوک؟
ا/ت: تو از کجا میدونی؟
سوکو: منو جونگکوک مثل داداشیم
ا/ت: منو جونگکوک چند روز دیگه میخوایم ازدواج کنیم
سومی: واقعا؟ مبارکه ما دعوتیم که
ا/ت: فعلا نمیخوایم مراسم بگیریم برای بعد گذاشتیم
سومی: هنوز نگران باباشی
ا/ت: اره فقط میدونم هرچه زودتر میاد اینجا الان میخوام برم
سومی: میخوای بری
ا/ت:اره راستی با جیهو چیکار کردی؟
سوکو: ازش جدا شم ولش کن مهم نیست
ا/ت: اینجا چیکار میکنی؟ از کجا میدونستی من اینجام
سومی: من بهش گفتم
سوکو: اره سومی بهم گفت
ا/ت: چی؟ شماره همو دارین نکنه بینتون خبریه؟
سومی: نه بابا
ا/ت: خب باشه سومی من باید برم نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم
سومی: چرا؟
ا/ت: تازه گفتم که خدافظ جونگکوک اومده
سوکو: خدافظ
یک ماه بعد
از خواب بیدار شدم رفتم پایین
ا/ت: جونگکوک
کوک: بیدار شدی بیا یه چیزی بخور
ا/ت: خسته شدم این یک ماه کامل تو خونم
کوک: میخوای بریم سفر؟
ا/ت: نه حوصلشو ندارم هنوز که ازدواجم نکردیم
*پارت بعد تا چند ساعت دیگر
#فیک
#سناریو
- ۱۱۳.۰k
- ۲۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط