خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... پارت ۳
آنیا و آرورا داشتن با هم حرف می زدن که یهو یه نفر میاد تو:
_آرورا دخترم؟
آرورا: اِ مامان!
آنیا: من دیگه مخم کار نمیکنه😶
از زبان نویسنده: یه خانم عین آنیا اما بزرگ تر بهشون نگاه میکرد
آنیای بزرگ: آرورا؟! مگه بهت نگفته بودم که هر وقت میری آینده یا گذشته خبرم کن؟ الان چرا منو اوردی اینجا؟ زود باش برش گردون! وگرنه.....
آنیای کوچیک: وگرنه چی؟
آنیای بزرگ: وگرنه اگه چیزای دیگه ای بفهمی ممکنه توی گذشته اتفاق های دیگه ای بیفته و......... هر اشتباه کوچیک توی گذشته =یک بهران بزرگ توی آینده!
آرورا زود باش! برگردین!
"صدای در میاد"
آنیای بزرگ: وای نه! عالی شد! شوهرمم اومد!
آرورا: باباییییییی!
از زبان نویسنده: آنیای بزرگ آنیای کوچیک و آرورا رو هول داد توی تونل
آنیای کوچیک: وایسا! میخوام بدونم که شوهرم توی آینده کیه!
آنیای بزرگ: بهتم گفتم... تو.... نبا.. ید.. بفهمییییییی......
"آنیا و آرورا بر می گردن به زمان آنیای کوچیک"
آرورا: خوب دیگه! رسوندمت! الان باید برگردم، خداحافظ!
آنیا: وایسا، ام... میتونم... میتونم بازم ببینمت؟!
آرورا به آنیا لبخند میزنه و میگه: مامانمو توبچگیش پیدا کردم.... مگه میشه بهش سر نزنم؟ البته شاید طول بکشه ولییییی...
بازم میبینمت!
آنیا: بازم میبینمت!
"و از همدیگه خدا حافظی کردن"
و آنیا میبینه که همون لحظه جلوی در مدرسه است و دامیان تازه داره سوار ماشین میشه که بره!
آنیا:«یعنی زمان متوقف شده بود؟»
آنیا اهمیت نمیده و میره خونه..
****
از زبان نویسنده: دامیان توی اتاق نشسته بود و درس می خوند که یهو آرورا سر میرسه تو اتاق دامیان
دامیان: چی؟یه دختر؟ تو... تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟! اینجا خوابگاه پسرا است!
آرورا: بابایییییی!
دیگه بستونهههه🫡😶😶
_آرورا دخترم؟
آرورا: اِ مامان!
آنیا: من دیگه مخم کار نمیکنه😶
از زبان نویسنده: یه خانم عین آنیا اما بزرگ تر بهشون نگاه میکرد
آنیای بزرگ: آرورا؟! مگه بهت نگفته بودم که هر وقت میری آینده یا گذشته خبرم کن؟ الان چرا منو اوردی اینجا؟ زود باش برش گردون! وگرنه.....
آنیای کوچیک: وگرنه چی؟
آنیای بزرگ: وگرنه اگه چیزای دیگه ای بفهمی ممکنه توی گذشته اتفاق های دیگه ای بیفته و......... هر اشتباه کوچیک توی گذشته =یک بهران بزرگ توی آینده!
آرورا زود باش! برگردین!
"صدای در میاد"
آنیای بزرگ: وای نه! عالی شد! شوهرمم اومد!
آرورا: باباییییییی!
از زبان نویسنده: آنیای بزرگ آنیای کوچیک و آرورا رو هول داد توی تونل
آنیای کوچیک: وایسا! میخوام بدونم که شوهرم توی آینده کیه!
آنیای بزرگ: بهتم گفتم... تو.... نبا.. ید.. بفهمییییییی......
"آنیا و آرورا بر می گردن به زمان آنیای کوچیک"
آرورا: خوب دیگه! رسوندمت! الان باید برگردم، خداحافظ!
آنیا: وایسا، ام... میتونم... میتونم بازم ببینمت؟!
آرورا به آنیا لبخند میزنه و میگه: مامانمو توبچگیش پیدا کردم.... مگه میشه بهش سر نزنم؟ البته شاید طول بکشه ولییییی...
بازم میبینمت!
آنیا: بازم میبینمت!
"و از همدیگه خدا حافظی کردن"
و آنیا میبینه که همون لحظه جلوی در مدرسه است و دامیان تازه داره سوار ماشین میشه که بره!
آنیا:«یعنی زمان متوقف شده بود؟»
آنیا اهمیت نمیده و میره خونه..
****
از زبان نویسنده: دامیان توی اتاق نشسته بود و درس می خوند که یهو آرورا سر میرسه تو اتاق دامیان
دامیان: چی؟یه دختر؟ تو... تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟! اینجا خوابگاه پسرا است!
آرورا: بابایییییی!
دیگه بستونهههه🫡😶😶
- ۲۱.۹k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط