چندپارتی(وقتی رئیس مافیاس و....)پارت۳
بهت پوزخند زد و بهت خیره شد
نگاش کردی ی چیزی تو فکرت بود...میخواستی بلند شی و دستاشو بگیری و بکوبیش زمین ولی اون مغزتو خونده بود تا اومدی عمل کنی یه لگد محکم به شکمت زد و تو از شدت درد بیهوش شدی
وقتی بلند شدی دیدی تو اتاق شکنجه ای معلوم بود کهمیخاست بکشتت
یهو در باز شد و هیون اومد داخل اتاق
سریع خوابیدی و چشماتو بستی
اومد و یه تفنگ گذاشت روسرت و پاشو گذاشت روی کمرت
هیون:اخرین نفسای عمرت رو بکش جاسوس کوچولو
از شدت ترس خیس عرق شده بودی
هیون:۱......۲.....
تااومد سه رو بگه با بغض گفتی:باهات همکاری میکنم....قول میدم هرکاری بخوای برات بکنم
ولی هیون براش مهم نبود و داشت تیر خلاصو میزد که یهو گفتی:انتقتمتو از رئیسم میگیرم...کاری میکنم بزرگترین مافیای دنیا بشی
هیون:لیخند شیطانی
ات:سکوت
هیون:محکم پاشو روی کمرت فشار داد و اروم تو گوشت زمزمه کرد:آخرین فرصته...خوب ازش استفاده کن
و رفت بیرون
سریع بلند شدی و موهات و لباستو مرتب کردی و وایسادی
بدنت کبود شده بود و به زور رو پاهات وایساده بودی
یکی از کارکنا یه لباس برات اوورد و داد بهت
لباسو دیدی و نیش خند زدی
پرش زمانی:۳ سال بعد
الان ۳ سال از اون ماجرا میگذشت و تو حسابی برای هیون مشهور شده یودی و یکی از بهترین کارکناش بودی و یاهم صمیمی بودین مثه یه خواهر و برادر
رئیست فکر کرده بود تو مردی و دیگه براش مهم نبودی
ولی هیونجین خیلی هواتو داشت و همیشه ازت مراقبت میکرد البته توهم خیلی ازش مراقبت میکردی و حواست خیلی بهش بود
یه روز بعد از یه ماموریت مهم برگشتین شرکت
هیون:خسته نباشی شاهزاده ی شب های خونین(اینو بهت میگفت چون که تو توی اکثر شبایی که یه مهمونی یا مراسم بزدگ تو کشور بود با لباس مبدل وارد مراسم ها میشدی و خودتو بامردم جا میزدی و اونجوری جاسوسی میکردی و ادمایمعروفو طوری که کسی نفهمه خفت میکردی و به قتل میرسوندی)بخاطر همین هیون این لقبو بهت داده یود
ات:تو هم همینطور
هیون واقعا مثله ی برادر واقعی دوستت داشت و یه حس عجیبی بهت داشت(عاشقت شده بود)
ادامه پارت بعدیییی
نگاش کردی ی چیزی تو فکرت بود...میخواستی بلند شی و دستاشو بگیری و بکوبیش زمین ولی اون مغزتو خونده بود تا اومدی عمل کنی یه لگد محکم به شکمت زد و تو از شدت درد بیهوش شدی
وقتی بلند شدی دیدی تو اتاق شکنجه ای معلوم بود کهمیخاست بکشتت
یهو در باز شد و هیون اومد داخل اتاق
سریع خوابیدی و چشماتو بستی
اومد و یه تفنگ گذاشت روسرت و پاشو گذاشت روی کمرت
هیون:اخرین نفسای عمرت رو بکش جاسوس کوچولو
از شدت ترس خیس عرق شده بودی
هیون:۱......۲.....
تااومد سه رو بگه با بغض گفتی:باهات همکاری میکنم....قول میدم هرکاری بخوای برات بکنم
ولی هیون براش مهم نبود و داشت تیر خلاصو میزد که یهو گفتی:انتقتمتو از رئیسم میگیرم...کاری میکنم بزرگترین مافیای دنیا بشی
هیون:لیخند شیطانی
ات:سکوت
هیون:محکم پاشو روی کمرت فشار داد و اروم تو گوشت زمزمه کرد:آخرین فرصته...خوب ازش استفاده کن
و رفت بیرون
سریع بلند شدی و موهات و لباستو مرتب کردی و وایسادی
بدنت کبود شده بود و به زور رو پاهات وایساده بودی
یکی از کارکنا یه لباس برات اوورد و داد بهت
لباسو دیدی و نیش خند زدی
پرش زمانی:۳ سال بعد
الان ۳ سال از اون ماجرا میگذشت و تو حسابی برای هیون مشهور شده یودی و یکی از بهترین کارکناش بودی و یاهم صمیمی بودین مثه یه خواهر و برادر
رئیست فکر کرده بود تو مردی و دیگه براش مهم نبودی
ولی هیونجین خیلی هواتو داشت و همیشه ازت مراقبت میکرد البته توهم خیلی ازش مراقبت میکردی و حواست خیلی بهش بود
یه روز بعد از یه ماموریت مهم برگشتین شرکت
هیون:خسته نباشی شاهزاده ی شب های خونین(اینو بهت میگفت چون که تو توی اکثر شبایی که یه مهمونی یا مراسم بزدگ تو کشور بود با لباس مبدل وارد مراسم ها میشدی و خودتو بامردم جا میزدی و اونجوری جاسوسی میکردی و ادمایمعروفو طوری که کسی نفهمه خفت میکردی و به قتل میرسوندی)بخاطر همین هیون این لقبو بهت داده یود
ات:تو هم همینطور
هیون واقعا مثله ی برادر واقعی دوستت داشت و یه حس عجیبی بهت داشت(عاشقت شده بود)
ادامه پارت بعدیییی
- ۲۲.۱k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط