چندشاتی جونگکوک(پارت۱)
-
⸻
•درخــواســتــی•
نور ماه مثل پردهای نقرهای روی تاریکی شب نشسته بود و سایه درختها روی زمین میلرزید.
نسیم خنکی می وزید و موهامو به نرمی به بازی میگرفت،
انگار خودش هم از راز قلب هامون خبر داشت.
چشمای جونگکوک بیشتر از همیشه میدرخشیدن…
اون نگاهِ گرمش که همیشه باعث میشد حس کنم امن ترین جای دنیا همین کنارشه.
در حالی که روی صندلی چوبی پارک نشسته بودیم، دستمو محکمتر فشرد؛
انگشتهاش توی انگشتهام قفل شده بود،
طوری که انگار میترسید حتی باد هم بتونه بینمون فاصله بندازه.
با صدایی آروم، اما پر از اضطراب زمزمه کرد:
-ا/ت… قول میدی… نزاری چیزی از هم جدامون کنه؟
نگاهش کردم؛ توی چشماش ترسی پنهان بود،
ترس از دنیایی که همیشه میخواست بین ما دیوار بکشه. لبخند زدم، اما قلبم تند میزد.
+قول میدم. تا ابد.
و اون لحظه فکر میکردم «ابد» واقعا ابد خواهد بود.
⸻
«صــبــح روز بــعــد»
یه اسپرسو خریدم و به سمت کمپانی راهی شدم، مزهی تلخش روی زبونم مونده بود.
طولی نکشید که وارد کمپانی شدم.
انتظار داشتم مثل همیشه همه با لبخند به استقبالم بیان…
اما برعکس هر روز…
امروز یه چیزی فرق کرده بود.
هوا سنگین بود، مثل قبل از یه طوفان بزرگ.
نگاههای زیادی رو روی خودم حس میکردم؛
نگاههایی که یا پر از کنجکاوی بود، یا قضاوت، یا ترحم.
برای تحویل لیریکس آهنگ جدید که ماهها روش کار کرده بودم و با تمام وجودم نوشته بودمش، به سمت اتاق رئیس راهی شدم.
صدای کفشام توی راهرو میپیچید و هر قدم انگار سنگینتر از قبلی بود.
نفهمیدم کِی به اتاقش رسیدم.
چند ثانیه مکث کردم.
به در خیره شدم، نفسم رو توی سینه حبس کردم و بعدش… در زدم.
استرس مثل ماری دور قلبم پیچیده بود...
در رو باز کردم و صدامو صاف کردم:
-سلام. صبحتون بخیر.
اینم از لیریکس آهنگ جدید که گف-
حرفم با عکسهایی که روی میز پرت کرد نصفه موند.
چی؟… امکان نداره…
انگار یه سطل آب یخ روی سرم خالی کرده بودن.
خشکم زده بود.
این… این… عکسای من و جونگکوکه…
عکس هایی از خنده هامون،
از دستهای قفلشدمون،
از لحظههایی که فکر میکردم فقط مال خودمونه.
= دو ساعت بهت وقت میدم وسایلتو جمع کنی.
اینم برگه استعفا.
دنیا دور سرم چرخید.
+چ… چرا؟
= حالا میپرسی چرا؟ بارها تاکید کرده بودم حق نداری تو رابطه باشی! اونم با یه آدم معروف! مخصوصاً با یه ایدل دیگه! کل سوشال مدیا پره از عکسای تو و دوستپسرت!
فکر کنم جواب سوالتو گرفتی.
اشک توی چشمام جمع شده بود.
من… خیلی واسه کارم سختی کشیده بودم. شبایی که نخوابیده بودم،
روزهایی که از خستگی میلرزیدم…
اون حق اینو نداشت با من این کارو کنه.
چرا…؟ چون فقط عاشق شده بودم…؟
اشکام بهم اجازه حرف زدن نمیدادن، گلوم میسوخت و صدام میلرزید.
+خ… خواهش میکنم… اینکارو با من نکنین…
مگه عاشق شدن جرمه…؟
= دو تا راه بیشتر نداری…
یا ازش جدا میشی.
یا اخراجی.
هوای اتاق کم شده بود.
قلبم توی سینم فرو میریخت و میفهمیدم اون «تا ابدِ» دیشب، چقدر شکنندهتر از چیزی بود که فکر میکردم.
ادامه دارد...
⸻
•درخــواســتــی•
نور ماه مثل پردهای نقرهای روی تاریکی شب نشسته بود و سایه درختها روی زمین میلرزید.
نسیم خنکی می وزید و موهامو به نرمی به بازی میگرفت،
انگار خودش هم از راز قلب هامون خبر داشت.
چشمای جونگکوک بیشتر از همیشه میدرخشیدن…
اون نگاهِ گرمش که همیشه باعث میشد حس کنم امن ترین جای دنیا همین کنارشه.
در حالی که روی صندلی چوبی پارک نشسته بودیم، دستمو محکمتر فشرد؛
انگشتهاش توی انگشتهام قفل شده بود،
طوری که انگار میترسید حتی باد هم بتونه بینمون فاصله بندازه.
با صدایی آروم، اما پر از اضطراب زمزمه کرد:
-ا/ت… قول میدی… نزاری چیزی از هم جدامون کنه؟
نگاهش کردم؛ توی چشماش ترسی پنهان بود،
ترس از دنیایی که همیشه میخواست بین ما دیوار بکشه. لبخند زدم، اما قلبم تند میزد.
+قول میدم. تا ابد.
و اون لحظه فکر میکردم «ابد» واقعا ابد خواهد بود.
⸻
«صــبــح روز بــعــد»
یه اسپرسو خریدم و به سمت کمپانی راهی شدم، مزهی تلخش روی زبونم مونده بود.
طولی نکشید که وارد کمپانی شدم.
انتظار داشتم مثل همیشه همه با لبخند به استقبالم بیان…
اما برعکس هر روز…
امروز یه چیزی فرق کرده بود.
هوا سنگین بود، مثل قبل از یه طوفان بزرگ.
نگاههای زیادی رو روی خودم حس میکردم؛
نگاههایی که یا پر از کنجکاوی بود، یا قضاوت، یا ترحم.
برای تحویل لیریکس آهنگ جدید که ماهها روش کار کرده بودم و با تمام وجودم نوشته بودمش، به سمت اتاق رئیس راهی شدم.
صدای کفشام توی راهرو میپیچید و هر قدم انگار سنگینتر از قبلی بود.
نفهمیدم کِی به اتاقش رسیدم.
چند ثانیه مکث کردم.
به در خیره شدم، نفسم رو توی سینه حبس کردم و بعدش… در زدم.
استرس مثل ماری دور قلبم پیچیده بود...
در رو باز کردم و صدامو صاف کردم:
-سلام. صبحتون بخیر.
اینم از لیریکس آهنگ جدید که گف-
حرفم با عکسهایی که روی میز پرت کرد نصفه موند.
چی؟… امکان نداره…
انگار یه سطل آب یخ روی سرم خالی کرده بودن.
خشکم زده بود.
این… این… عکسای من و جونگکوکه…
عکس هایی از خنده هامون،
از دستهای قفلشدمون،
از لحظههایی که فکر میکردم فقط مال خودمونه.
= دو ساعت بهت وقت میدم وسایلتو جمع کنی.
اینم برگه استعفا.
دنیا دور سرم چرخید.
+چ… چرا؟
= حالا میپرسی چرا؟ بارها تاکید کرده بودم حق نداری تو رابطه باشی! اونم با یه آدم معروف! مخصوصاً با یه ایدل دیگه! کل سوشال مدیا پره از عکسای تو و دوستپسرت!
فکر کنم جواب سوالتو گرفتی.
اشک توی چشمام جمع شده بود.
من… خیلی واسه کارم سختی کشیده بودم. شبایی که نخوابیده بودم،
روزهایی که از خستگی میلرزیدم…
اون حق اینو نداشت با من این کارو کنه.
چرا…؟ چون فقط عاشق شده بودم…؟
اشکام بهم اجازه حرف زدن نمیدادن، گلوم میسوخت و صدام میلرزید.
+خ… خواهش میکنم… اینکارو با من نکنین…
مگه عاشق شدن جرمه…؟
= دو تا راه بیشتر نداری…
یا ازش جدا میشی.
یا اخراجی.
هوای اتاق کم شده بود.
قلبم توی سینم فرو میریخت و میفهمیدم اون «تا ابدِ» دیشب، چقدر شکنندهتر از چیزی بود که فکر میکردم.
ادامه دارد...
- ۶۳.۵k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط