بسم رب الشهداء...
بسم رب الشهداء...
داستان یک رویا اماواقعیت...
«الذین ءامنوا و هاجروا و جهدوا فی سبیلالله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئک هم الفائزون»
«کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا با مال و جانشان به جهاد پرداختهاند، نزد خدا مقامی هر چه والاتر دارند و اینان همان رستگارانند.»
سوره توبه، آیه ۲۰
خوابی که همرزم شهید عبدالمهدی کاظمی بعد از برگشتن از سوریه دیده است...
چند روزی بود که از سوریه برگشته بودم.عجیب دلم هوای رفقای شهیدم به خصوص سجاد مرادی و عبدالمهدی کاظمی رو کرده بود...
شب خواب دیدم دوباره اعزام شدم سوریه نزدیک ظهر بود که رفتم تو حرم حضرت زینب(س)سلام دادم و زیارت کردم. از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم...
موقع نهار شده بود رفتیم تو یک اتاق سفره یکبار مصرف انداخته بودند و بچه ها نشسته بودند یک جای خالی برای خودم پیدا کردم و نشستم...
ناگهان دیدم شهیدعبدالمهدی کاظمی با اون خنده قشنگش آمد و درست مقابل من نشست.از خوشحالی نگاهم رو ازش برنداشتم.به من با لبخند گفت چیه چی دیدی ماتت برده؟
بهش گفتم پس تو که موشک خورد کنارت و شهید شدی ، اینجا چکار می کنی؟
با خنده گفت : من زنده ام والان روبروت نشستم صحیح وسالم!
بهش گفتم من خودم شنیدم که موشک با بدنت چه کرد...
با خنده گفت یه خراش ساده بود بخیه شد و خوب شد...
بهش گفتم من خودم تو گلستان شهدا مزارت رو دیدم ، بازم خندید و گفت بابا من زنده ام و الان روبروت هستم باور نداری بیا بغلم کن.پریدم تو بغلش و با هم کلی گریه کردیم همدیگر را محکم فشار می دادیم...
نماز صبح شد که از خواب بیدار شدم.دوست داشتم هیچ وقت از اون خواب بیدار نمی شدم...
شهادت جامونده های گنه کارصلوااات...
داستان یک رویا اماواقعیت...
«الذین ءامنوا و هاجروا و جهدوا فی سبیلالله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئک هم الفائزون»
«کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا با مال و جانشان به جهاد پرداختهاند، نزد خدا مقامی هر چه والاتر دارند و اینان همان رستگارانند.»
سوره توبه، آیه ۲۰
خوابی که همرزم شهید عبدالمهدی کاظمی بعد از برگشتن از سوریه دیده است...
چند روزی بود که از سوریه برگشته بودم.عجیب دلم هوای رفقای شهیدم به خصوص سجاد مرادی و عبدالمهدی کاظمی رو کرده بود...
شب خواب دیدم دوباره اعزام شدم سوریه نزدیک ظهر بود که رفتم تو حرم حضرت زینب(س)سلام دادم و زیارت کردم. از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم...
موقع نهار شده بود رفتیم تو یک اتاق سفره یکبار مصرف انداخته بودند و بچه ها نشسته بودند یک جای خالی برای خودم پیدا کردم و نشستم...
ناگهان دیدم شهیدعبدالمهدی کاظمی با اون خنده قشنگش آمد و درست مقابل من نشست.از خوشحالی نگاهم رو ازش برنداشتم.به من با لبخند گفت چیه چی دیدی ماتت برده؟
بهش گفتم پس تو که موشک خورد کنارت و شهید شدی ، اینجا چکار می کنی؟
با خنده گفت : من زنده ام والان روبروت نشستم صحیح وسالم!
بهش گفتم من خودم شنیدم که موشک با بدنت چه کرد...
با خنده گفت یه خراش ساده بود بخیه شد و خوب شد...
بهش گفتم من خودم تو گلستان شهدا مزارت رو دیدم ، بازم خندید و گفت بابا من زنده ام و الان روبروت هستم باور نداری بیا بغلم کن.پریدم تو بغلش و با هم کلی گریه کردیم همدیگر را محکم فشار می دادیم...
نماز صبح شد که از خواب بیدار شدم.دوست داشتم هیچ وقت از اون خواب بیدار نمی شدم...
شهادت جامونده های گنه کارصلوااات...
- ۴.۱k
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط