Anya x Damian پارت۴۰

آنیا:این پارک خیلی قشنگه بیا بریم یه چرخی توش بزنیم پسر دوم( ̄∇ ̄)
دامیان:باشه ولی باید دستمو بگریا اینجا کوچولو ها زود گم میشن
آنیا پوزخند زد و گفت:نگران نباش من حواسم بهت هست نمیزارم گم بشی😏
دامیان با دستاش صورت آنیا رو گرفت و گفت:چه قیافه ی زشتی
و بعد لپای آنیا رو کشید اما آنیا لبخند شیطانی ای زد و گفت:هه زشت؟ من خوشگل ترین دختر دنیام اینو خودت خوب میدونی! (ماشالله اعتماد به نفس🗿)
دامیان خندید و گفت:شوخی میکنم تو واقعا نازی انقد نازی که بعضی وقتا دلم میخواد محکم بغل کنم و فشارت بدم یا بخورمت تمومت کنم بعضی وقتا هم دلم میخواد که.........دلم میخواد که یه جوری بوست کنم که........نفست بند بیاد ( بابا باربکلاحححححح🗿🎀)
یهو آنیا حسابی سرخ شد و فقط به دامیان نگاه میکرد دامیان هم نزدیکتر شد و گفت:دوست داری اونجوری بوست کنم؟ هوممممم؟
آنیا:نه خیر! پر رو نشو ! 😠🍅
دامیان آروم خندید و گفت:خیلی ظالمی
آنیا از روی صندلی بلند شد و گفت:همینی که هست!
دامیان هم بلند شد، دست آنیا رو گرفت و گفت:باشه ولی من یهو غافلگیرت میکنم😉
آنیا:ای خدا از دست توووووو!!!!! (T_T)
(۳ ساعت بعد)
آنیا:خیلی پارک قشنگی بود فکر نمیکردم انقد خوشگل باشه نمیدونستم همچین جاهایی رو بلدی
دامیان:وقتایی که واقعا حوصلم سر میره و دیگه هیچ کاری برای انجام دادن ندارم میام اینجا یا قدم میزنم یا نقاشی میکشم اینجا رو مامانم بهم یاد داد
آنیا:فکر میکردم ظهر قراره یکم گرم تر بشه ولی داره سرد ترم میشه
دامیان:سردته؟
آنیا:یه جورایی.....
دامیان دستاشو دور کمر آنیا حلقه کرد و یهویی آنیا رو نزدیک خودش کرد و گفت:پس، نزدیک من بمون تا گرم شی
آنیا:دامیان بقیه دارن نگامون میکنن🍅
دامیان:تو اینجا کسی رو میبینی؟ فقط منو تو ایم
دامیان خم شد و آنیا رو بوسید و چند ثانیه ی بعد ازش جدا شد
آنیا:فک کردم قرار بود یه جوری منو ببوسی که نفسم بند بیاد
دامیان خندید و گفت:دلم نیومد
_اوه خدای من جناب دامیان؟!
دامیان:جیوز؟!تو اینجا چیکار میکنی؟!
جیوز:من دنبال شما اومدم
دامیان:دنبال من؟
جیوز:آ_آره پدرتون دستور دادن ایشون گفتن یه صحبت مهمی با شما دارن و حتما باید شما رو ببینن و منو فرستادن دنبالتون تا شما رو به عمارت ببرم
دامیان:نمیتونست تلفنی کارشو بهم بگه؟
جیوز:ایشون میخوان حضوری باهاتون صحبت کنن
دامیان نفس عمیقی کشید و گفت:کی قراره بریم؟
جیوز:من اومدم اینجا یه کاری داشتم که بعدش بیام دنبال شما تا به عمارت ببرمتون پدرتون گفتن تا شب شمارو حتما برسونم
دامیان:باشه فعلا منو ببر خوابگاه وسایلمم جمع کنم
جیوز:باشه
دامیان:راستی آنیا رو هم میرسونیم
جیوز:خانم کی باشن؟
دامیان:پیش مامان بابام خبر چینی نکنی باز........پارتنرمه
جیوز جا خورد و گفت:پارتنر_تون؟
دامیان:به پدر و مادرم نگی!
جیوز:اوه بله بله چشم نمیگم😅ماشین اونجاست شما فعلا برین تو ماشین بشینین من باید یه زنگی بزنم
دامیان :باشه
جیوز:چیزه دامیان ساما؟
دامیان:چی شده؟
جیوز:سکه دارین؟ سکه هام همراهم نیستن برم زنگ بزنم😅
دامیان از تو جیبش یه سکه در آورد و به جیوز داد و گفت:بیا شانست گرفت این آخریش بود
جیوز لبخند زد و گفت:خیلی ممنونم
آنیا و دامیان رفتن تو ماشین نشستن جیوز هم رفت تا زنگ بزنه حدودا دو دقیقه بعد جیوز به کابین تلفن رسید و درشو باز کرد و رفت داخلش، توی تلفن سکه رو انداخت و شماره رو گرفت و بعد چند ثانیه یه نفر جواب داد:
_بله؟
جیوز:سلام بانوی منم جیوز
_اوه سلام چیشد؟
جیوز:همین الان سوار ماشین کردمش دارم میارمش......فقط یه مشکلی هست
_چه مشکلی؟
جیوز:دامیان ساما.....دوست دختر داره
_صب کن ببینم چی؟!!؟!
جیوز:حالا چیکار کنیم؟
_هر کار کردم پدرش که راضی نشد دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.....فعلا تو دامیانو بیار تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم
جیوز:بله چشم
_نتونستی بفهمی دختره کیه؟
جیوز:یادم رفت بپرسم
_اوکی حالا فعلا بیاین شما دوتا
جیوز:چشم خدانگهدارتون
_خداحافظ
دیدگاه ها (۲۲)

💕 eye and waiting you 💕( تغییرنام رمان)پارت ادامه ۳۲ویو نویس...

عشق حقیقی پارت:۶دامیان:هوم ذره ای بهت علاقه ندارمجولیا:خجالت...

عشقی حقیقی

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

Anya x Damian پارت۶۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط