رمان جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت چهار
رسیدیم به هاگوارتز سال اولی ها باید سوار قایق میشدن تا برسن به هاگوارتز
وقتی رسیدیم پروفسور مک گوناگال مارو راهنمایی کرد.
به سالن غذا خوری رفتیم صف وایستادیم و منتظر موندیم تا شعر کلاه گروه‌بندی تموم شه بعد یکی یکی اسم هارو میخوندن
رسید به اسم هری پاتر کل سالن رو همهمه ی بچه ها برداشته بود با دقت نگاه کردم عه این که همون پسریه که توی ایستگاه کینزگراس دیدمش
رفت توی گریفندور
اسم چند نفر دیگه رو هم خوند سر اسم متیو ریدل دوباره همهمه به پا شده بود
بعد از مدتی نوبت من شد
پروفسور مک گوناگال صدا زد:هیلی بلک هیلی کاترین بلک.
دوباره
دوباره همهمه بچه ها همه جارو برداشته بود میتونستم نگاهاشون رو روی خودم حس کنم
می فهمیدم که دارن میگن این همون خواهر زاده ی اسمشو نبره دختر بلک و ریدل
رفتم روی صندلی نشستم کلاه گروه‌بندی روی سرم قرار گرفت
کلاه توی گوشم زمزمه کرد اوهوم جالبه مهربونی و فداکاری هافلپاف هوش ریونکلا شجاعت گریفندور و هم قدرت و زرنگی اسلایترین
هومم
تو هر چهار قابلیت رو داری ولی من تورو میندازم توی
اسلایترین
کلاه رو در آوردم و به پروفسور مک گوناگال دادم و رفتم سر میز اسلایترین
《پرش زمانی دو سال بعد》
همچنان از دید هیلی
دوسال از روزی که پامو توی هاگوارتز گذاشتم گذشته الان من ۱۳ سالمه و این سومین سالیه که قراره تو هاگوارتز درس بخونم توی دو سال گذشته اتفاقات عجیب زیادی افتاده
برای مثال
توی سال اول ولدمورت سعی کرد سنگ جاودانگی رو بدزده تا باهاش به زندگی برگرده ولی هری به کمک رون و هرماینی جلوشو گرفت
یا
توی سال دوم ولدمورت با استفاده از دفتر خاطرات جادویی ۱۶ سالگیش جینی ویزلی رو مجبور کرد که تالار اسرار رو باز ‌کنه و از روح جینی تغذیه کرد
و کلی اتفاق افتاد.
توی این دوسال هر بار که عموم تلاش می‌کرد به زندگی برگرده همه ی بچه ها به من و متیو مشکوک میشدن
واسه همین من ترجیح دادم که کمتر با بقیه دانش اموزان در ارتباط باشم و
بیشتر روی درس تمرکز کنم
با وجود تمام قضاوت های توی هاگوارتز بازم اونجا رو به یتیم خونه ترجیح می‌دم
هاگوارتز خونه ی واقعی منه.
ولی متاسفانه تابستان مجبور بودم به یتیم خونه برگردم
هفته ی آخر تابستون بود خوشحال بودم که بلخره برمیگردم هاگوارتز که یهو توی روزنامه ی پیام امروز
اسم سیریوس بلک رو دیدم
باورم نمیشد
فرار کرده بود
از زندان فرار کرده بود
اولین کسی بود که تونسته بود از ازکابان فرار کنه
باورم نمیشد
پدری که از یک سالگی به بعد ندیدمش از زندان فرار کرده و حالا هر اتفاقی ممکنه بیافته
ممکن بود ببینمش؟
نمیدونم......
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
دیدگاه ها (۲)

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

#همسر_اینده_دراکو. پارت۱سلام!اسم من ا/ت اسنیب هستم.وامر...

زیبای کوچک فریبکار

رویایی واقعی اما مانند دروغ

پارت سوم عضو بلک‌پینک با استرس نگاهی ب...

متیو و دختری از جنس دریا p2

P2 پسری که ازم متنفر بود ویو راوی : روی میز نشسته بود و پاها...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

پارت ۳۰ حسنا چند ثانیه در سکوت به لیسا و مدیرِ کمپانی خیره ...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط