{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۰

پارت ۳۰


حسنا چند ثانیه در سکوت به لیسا و مدیرِ کمپانی خیره شد. صدای قلبش توی گوشش می‌پیچید. تمامِ خاطراتِ اون روزهای سخت تو ایران، فرار، شب‌بی‌خوابی‌ها، سردیِ کلاس‌های دانشگاه سئول و نگاه‌های حسودانه‌ی لیانا مثل فیلم از جلوی چشمش رد شد. اما حالا... حالا توی قلبِ کمپانیِ YG ایستاده بود و لیسا، ستاره‌ی بی‌بدیلِ جهان، داشت با اون چشم‌های درخشان بهش لبخند می‌زد.

حسنا نفسِ عمیقی کشید. نگاهی به رنگِ لباسش انداخت؛ رنگ طلایی که انگار رنگِ اختصاصیِ سرنوشتِ اون بود، زیر نورِ ملایمِ استودیو می‌درخشید.

چشم‌هاش رو ریز کرد و با صدایی که حالا دیگه لرزش نداشت، بلکه از قدرت و اراده پر بود، گفت:
— «من... آماده‌ام. افتخارِ بزرگیه که کنارِ شما باشم!»

مدیرِ کمپانی لبخندِ پهنی زد و پکیجِ قراردادِ رسمی رو جلوش گذاشت. در همون لحظه، جنی و روزی هم که تازه متوجهِ ماجرا شده بودن، با خوشحالی به جمع پیوستن. لیسا جلو اومد، دسته‌گلِ کوچکی که تهِ استودیو بود رو به سمتِ حسنا گرفت و با هیجان گفت:
— «پس خوش اومدی به خانواده‌ی جدیدت، حسنا!»

جیسو با همون خنده‌ی شیرینش براش دست زد و گفت: «وای بچه‌ها، بالاخره یه رقصنده‌ی قدرتمندِ دیگه به تیممون اضافه شد!»

خبرِ پیوستنِ حسنا به عنوانِ عضوِ جدیدِ بلک‌پینگ، مثل بمب توی تمامِ خبرگزاری‌های کره‌ی جنوبی و شبکه‌های اجتماعیِ دنیا پیچید. عکسِ حسنا با اون استایلِ جذاب و نگاهِ مصممش، رفت روی جلدِ تمامِ مجلاتِ موسیقی. لیانا وقتی این خبر رو توی گوشی‌اش دید، از شدتِ خشم گوشی رو روی میز پرت کرد و رنگش از عصبانیت کبود شد! دختری که روزی تحقیرش می‌کرد، حالا هم‌تیمیِ ستاره‌های جهانی شده بود.


در حالی که سئول زیر نورِ فلاشِ دوربینِ خبرنگاران می‌درخشید و حسنا در کنار لیسا، جیسو، رزی و جنی توی استودیوی YG آماده می‌شد تا عکسِ رسمیِ معرفی‌اش منتشر بشه، موجِ این خبر مثل طوفان از مرزها گذشت و رسید به تهران.

یک عصرِ آرام بود. خانواده‌ی حسنا توی پذیرایی نشسته بودن و تلویزیون داشت اخبارِ بین‌المللیِ سرگرمی رو پخش می‌کرد. ناگهان مجریِ برنامه‌ی خبری با چهره‌ای متعجب گفت:
— «و اما خبرِ فوری و شوکه‌کننده؛ یک دخترِ جوانِ ایرانی، به عنوانِ عضوِ جدید و افتخاریِ گروهِ موسیقیِ مشهورِ جهانی، "بلک‌پینگ" (Blackpink) انتخاب شد!»

تصویرِ روی صفحه تغییر کرد. حسنا با اون استایلِ جذاب، لبخندِی با اعتمادبه‌نفس ، در کنارِ ستاره‌های بزرگِ دنیا روی صفحه ظاهر شد. اسمِ "حسنا" به زبانِ کره‌ای و انگلیسی با فونتِ درشت زیرِ تصویر حک شده بود.

فضای خونه در یک ثانیه در سکوتِ مطلق فرو رفت. پدرِ حسنا که فنجانِ چای دستش بود، خشکش زد؛ فنجان از دستش افتاد و روی زمین شکست. مادرِ حسنا دست‌هاش رو گذاشت روی دهانش و چشم‌هاش از شدتِ تعجب و ناباوری چهار تا شد! کسی باورش نمی‌شد همون دختری که روزی برای داشتنِ آرزوهاش می‌جنگید و مجبور به فرار شد، حالا روی بیلبوردهای بزرگِ نیویورک، سئول و حتی شبکه‌های رسمیِ ایران داشت به عنوانِ یک ستاره‌ی جهانی معرفی می‌شد!

همون لحظه، تلفنِ خونه زنگ خورد. یکی از فامیل‌ها با هیجان پشتِ خط بود و داد می‌زد: «دیدین؟! دیدین حسنا چی کار کرد؟! دخترتون توی کره‌ی جنوبی ترکوند!»

ادامه داردد .....
دیدگاه ها (۰)

۱۱ روز دیگه مدرسه است ایح ایح ایح ایح من مدرسه رو دوست دارم ...

پارت ۲۹ سکوتِ بعد از تشویق‌ها، جای خودش را به یک همهمه‌ی بی‌...

پارت ۲۸اتاقِ تمرینِ رقص، با آینه‌های قدیِ عظیم و کفپوشِ چوبی...

پارت ۲۷ هواپیمای سئول بالاخره به زمین نشست. وقتی حسنا پله‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط