بچـــه‌هـــا کسل شده بــودن ُ حوصله نداشتن .

بچـــه‌هـــا کسل شده بــودن ُ حوصله نداشتن .
حـــاجی دَر ِ گــوش یکی داشت پچ پــچ میکرد ُ زیــر‌ چـِشی بــقیه رُ مـــی‌پـــایـید .
انگار شیطنــــتش گـــــُل کـرده بـود .
حـاجـی رفت بـیرون
با یـــه عراقی ِ بـــرگشـت تــو ... بـــچه‌ ها دُویـــدن دور حاجـــی ُ عراقی ِ .
حاجی عراقی َ ر ُ ســپرد بــه بچه‌ ها ُ خـــودش رفــت کنـــار .
اونام انـــگار دلشــون مــــی‌ خواست عقهد‌ه‌ هاشون ُ رو سر یکی دیگه خالی کنن
ریختــن ســـر عراقی ُ شــروع کردن بـــه مــشت ُ لــگد زدن بــه اون .
تا خورد زدنـــش .
حاجـــیم هیــچی نـــمی‌ گــفت .
فـــقــط نگاه می‌ کرد .
یکــی رفت تــفنگش ُ آوُرد ُ گـــذاشت کنـــار ســَر عـــراقی .
عراقـــی رنــگش پـــرید
زبون بـــاز کرد کــه « بـــابـــا ، نکنید ،نــکشیدم ! مــن از خـــودتونم . »
و شروع کرد تنــدتند ، لــباسایــی رُ که کــش رفته بــود کــندن
و غر زدن کــه
« حــاجی جــون ، تــو هـم بـا ایــن نقشه‌ هات . نــزدیک بــود ما رُ بــه کشتـــن بــدی .
حـــالا قیافم شبیه عراقیاس دلــیل نمــی‌شه که … »
بچه‌ ها همه زدن زیـــر خنده .
حاجیــم می‌ خندید .
شهید محمد ابراهیم همت
دیدگاه ها (۲)

فصل اول | مدرسه آویدقسمت هفتم | داخل کلاس چهارم

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

قسمت دو

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_6 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄بی ا...

---# 🔥 𝐁𝐀𝐙𝐈-𝐄 𝐀𝐓𝐀𝐒𝐇 🔥### ━━━━ ﴾ بازی آتش ﴿ ━━━━**◈ پارت ۱ ◈*...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p83از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش ...

**پارت ۱۵: زیر بارانِ نیمه‌شب**نفس‌هایم حبس شده بود. صدای بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط