سناریو پسرای اسلیترین
درخواستی بعد مدت ها از :
https://wisgoon.com/magicaland_7583
موضوع:
(وقتی امبریج سرمون داد میزنه و اونا دوست پسرامون هستن)
امبریج خانوم پا رو دم شیر گذاشته...
تام:
داشتم میدویدم توی راهرو ،دیرم شده بود برای کلاس .به هر جا که نگاه میکردم باز هم همون تالار بود انگار انتها نداشت تا اینکه جلوی در کلاس ایستادم و سریع در رو باز کردم ،و با چهره ی حال به هم زنه اون خوک صورتی مواجه شدم. [خب...خانم هود...چند بار بهت بگم دیر به کلاس نیا؟! هیچ میدونی بار چندمه بهت اخطار میدم؟؟؟] دستشو با شدت آورد بالا و دیگه با خودم گفتم الان تا یه هفته صورتم قرمز میمونه ،اما نه ،دستش تو هوا ایستاد ،نگاه امبریج رو دنبال کردم و با تام چشم تو چشم شدم .خیلی خونسرد و جدی زل زده بود به انبریج و رگ گردنش به شدت بیرون زده بود .خب...این خیلی خطرناک بود (انبریج خدا بهت رحم کنه) تام:[تو...تو احیانا قوانین رو مطالعه کردی یا حتی سواد هم نداری؟فک میکنم به دستت هم نیاز نداشته باشی (انبریج اومد حرف بزنه)، با این مدرک میتونم تا ابد توی ازکابان حبست کنم ،خودت خوب میدونی که میتونم، حالا جرئت داری یکبار دیگه دستت رو روی دانش اموزا مخصوصا اون دختر بلند کن]
تئودور :
توی حیاط شبانه پرسه میزدم ،عادتم بود ،عادت همیشگی و نمیشد کاریش کرد .شب ها به تماشای ستاره ها میشستم و گاهی با گربه کوچولوم ،تئودور ، میومدم .امشب مثل همیشه رو چمن های نم زده نشسته بودم و باد صورتم و نوازش میکرد ،تئو کجا بود؟ فکر میکنم امشب یادش رفته بیاد ،آه مهم نیست اصلا .با صدای خش خش برگ های پشت سرم لبخند زدم و سرم رو برگردوندم اما به جای تئو با صورت عصبی امبریج مواجه شدم. سرفه کوتاهی کردم و از جام بلند شدم و دامنم رو تکوندم .[فکر میکنم باید یک سر به اتاقم بیای دوشیزه ات! رفتارت باید اصلاح شه!]
تا اومدم حرف بزنم تئودور رو پشت سر اون دیدم [به عنوان پروفسور بهت احترام میزارم که لیاقت اونم نداری ،اما...از خط قرمزم عبور نکن هوم؟ میدونی که کاری نمیتونی بکنی اما من...] سیگارشو روی لباس امبریج خاموش کرد[اما من میتونم]
متئو :
با شوق و ذوق اشتیاق پشت در اتاق متئو ایستاده بودم و این پا و اون پا میکردم تا در بزنم و قهرمانیش رو توی کوییدیچ تبریک بگم .تا دستم رو آوردم بالا که تقی به در بزنم با صدای پشت سرم میخکوب شدم و سریع برگشتم. وای نه امبریج اینجا چیکار میکنه؟ [خانم ات! زود برگرد به خوابگاهت ! اینجا دیگه نبینمت!] با سروصدایی که راه انداخت متوجه شدم که متئو در رو باز کرده و از هاله ی سنگین دورم متوجه شدم بدجور به امبریج نگاه میکنه [امبریج؟احیانا تو تصمیم میگیری دخترم کجا باشه و کجا نباشه؟ افرین نه ،حالا تا بلایی سرت نیاوردم بهتره این دور و بر مخصوصا نزدیک بانو نپلکی. ،بیا تو عزیزم]
لایک کنین تا پارت بعدی🌞
https://wisgoon.com/magicaland_7583
موضوع:
(وقتی امبریج سرمون داد میزنه و اونا دوست پسرامون هستن)
امبریج خانوم پا رو دم شیر گذاشته...
تام:
داشتم میدویدم توی راهرو ،دیرم شده بود برای کلاس .به هر جا که نگاه میکردم باز هم همون تالار بود انگار انتها نداشت تا اینکه جلوی در کلاس ایستادم و سریع در رو باز کردم ،و با چهره ی حال به هم زنه اون خوک صورتی مواجه شدم. [خب...خانم هود...چند بار بهت بگم دیر به کلاس نیا؟! هیچ میدونی بار چندمه بهت اخطار میدم؟؟؟] دستشو با شدت آورد بالا و دیگه با خودم گفتم الان تا یه هفته صورتم قرمز میمونه ،اما نه ،دستش تو هوا ایستاد ،نگاه امبریج رو دنبال کردم و با تام چشم تو چشم شدم .خیلی خونسرد و جدی زل زده بود به انبریج و رگ گردنش به شدت بیرون زده بود .خب...این خیلی خطرناک بود (انبریج خدا بهت رحم کنه) تام:[تو...تو احیانا قوانین رو مطالعه کردی یا حتی سواد هم نداری؟فک میکنم به دستت هم نیاز نداشته باشی (انبریج اومد حرف بزنه)، با این مدرک میتونم تا ابد توی ازکابان حبست کنم ،خودت خوب میدونی که میتونم، حالا جرئت داری یکبار دیگه دستت رو روی دانش اموزا مخصوصا اون دختر بلند کن]
تئودور :
توی حیاط شبانه پرسه میزدم ،عادتم بود ،عادت همیشگی و نمیشد کاریش کرد .شب ها به تماشای ستاره ها میشستم و گاهی با گربه کوچولوم ،تئودور ، میومدم .امشب مثل همیشه رو چمن های نم زده نشسته بودم و باد صورتم و نوازش میکرد ،تئو کجا بود؟ فکر میکنم امشب یادش رفته بیاد ،آه مهم نیست اصلا .با صدای خش خش برگ های پشت سرم لبخند زدم و سرم رو برگردوندم اما به جای تئو با صورت عصبی امبریج مواجه شدم. سرفه کوتاهی کردم و از جام بلند شدم و دامنم رو تکوندم .[فکر میکنم باید یک سر به اتاقم بیای دوشیزه ات! رفتارت باید اصلاح شه!]
تا اومدم حرف بزنم تئودور رو پشت سر اون دیدم [به عنوان پروفسور بهت احترام میزارم که لیاقت اونم نداری ،اما...از خط قرمزم عبور نکن هوم؟ میدونی که کاری نمیتونی بکنی اما من...] سیگارشو روی لباس امبریج خاموش کرد[اما من میتونم]
متئو :
با شوق و ذوق اشتیاق پشت در اتاق متئو ایستاده بودم و این پا و اون پا میکردم تا در بزنم و قهرمانیش رو توی کوییدیچ تبریک بگم .تا دستم رو آوردم بالا که تقی به در بزنم با صدای پشت سرم میخکوب شدم و سریع برگشتم. وای نه امبریج اینجا چیکار میکنه؟ [خانم ات! زود برگرد به خوابگاهت ! اینجا دیگه نبینمت!] با سروصدایی که راه انداخت متوجه شدم که متئو در رو باز کرده و از هاله ی سنگین دورم متوجه شدم بدجور به امبریج نگاه میکنه [امبریج؟احیانا تو تصمیم میگیری دخترم کجا باشه و کجا نباشه؟ افرین نه ،حالا تا بلایی سرت نیاوردم بهتره این دور و بر مخصوصا نزدیک بانو نپلکی. ،بیا تو عزیزم]
لایک کنین تا پارت بعدی🌞
- ۵.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط