فیک سرنوشت پارت اول

از پله های عمارت پایین رفت. به آشپزخونه رسید و دید داره براش آشپزی میکنه.لبخندی زد،و روی صندلی نشست. که صدای آلارم اومد و از خواب بیدار شد. آهی از سر کلافگی کشید،همیشه همین اتفاق میفتاد. هروقت احساس خوشحالی می‌کرد زندگی برای او خواب دیگری هم دیده بود. از رو تخت بلند شد و به خودش در آینه نگاه کرد..واقعا شایسته بتا بودن بود. پوست ضمخت و برنزه موهای سیاه و چشم های سیاه، همینطور سیکس پک که روی بدن او خود نمایی می‌کرد. به خودش افتخار می‌کرد که یه بتا به دنیا آمده است؛و دلش می‌خواست وقتی چشم رو هم بگذارد و به خوابی ابدی برود هم بتا بماند. از افکار خود بیرون آمد و به سمت دستشویی حرکت کرد؛ سپس صبحانه خورد،لباس پوشید و لوکاس آماده بود.به راه افتاد به دانشگاه رسید و وارد کلاس خود شد و پیش دوست امگای خود نشست هنری گفت:
#سلام لوکاس
+سلام اتفاقی افتاده سرت معمولا داخل گوشی نیست و داری درس میخونی
لوکاس درست میگفت. هنری آدم درسخونی بود و زیاد با گوشی خود ور نمی‌رفت مگر اینکه...
+ببینم دوست پسر پیدا کردی
هنری سرخ و سفید شد یه پس کله ای نثار لوکاس کرد و گفت
#همچین چیزایی رو بلند نگو!
+باشه حالا چرا میزنی. چقدرم دستت سنگینه. حالا بگو کیه؟
لوکاس آهی کشید و گفت
# ویلیام
هنری چند ثانیه در سکوت موند و سپس گفت
+ویلیام؟؟!کم مونده بگی آلفایی مگه شما دوتا تام و جری نبودید؟؟!
#دعوا هایی داشتیم ولی دلیل نمیشه بگی تام و جریم😣😑
+اینو بیخیالش کی عروسی میگیرید؟
با این حرف لوکاس هنری داغ کرد و یک پس گردنی دیگه نثارش کرد
#کوفت یه بار دیگه اینجوری حرف بزنی من میدونم و تو
+باشه باشه عصبانی نشو ببین استاد اومد
استاد داخل کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
فلش بک به بعد کلاس:
کلاس تموم شد و هنری و لوکاس به سمت کافه تریا حرکت کردن و نشستن. در اون طرف ویلیام همراه با دوستش جیمز دنبال میز می‌گشت. که هنری برای اونها دست تکون داد که پیش اونا بشینن. لوکاس کلافه آهی کشید؛ اصلا از جیمز خوشش نمیومد. ویلیام و جیمز سر میز نشستن.
×ممنون که اجازه دادید سرمیز بشینیم
#نه اصلا اشکالی نداره ویلیام
ویلیام و هنری هر دو شروع به خندیدن و حرف زدن کردن کاملا شبیه دوتا زوج بنظر می‌رسیدن.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 9 | مگه شما دوتا با هم قرار می‌...

پدر خوانده فصل دو

رویایی واقعی اما مانند دروغ

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

p14ویو پسرا شب پیژامه پارتیدامیان زنگ زد به اندر اکه امشب بی...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇15ویو هویج: یک هفته گذشت.یک هفته‌ای ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط